|
International Committee to Save the Archeological Sites of Pasargad |
|
يبانيه ها | آرشيو مطالب پاسارگاد | آرشيوخبرها | مقالات | آرشيو هنر و ادبيات | آرشيوتاريخ زدايي | ديداري ـ شنيداري | و آرشيو هاي ديگر بازگشت به صفحه اصلی
بحرانی که در سال های اخير دل فرهنگ دوستان را به درد آورده استاد را نواخته
حواب هوشيارانه شهرام زارع، باستانشناس
به مقاله غير مسئولانه استاد باستانی پاريزی
بيش از سه سال است كه بحث آثار “تنگ بُلاغي” [يا به قول استاد باستاني پاريزي “بداقي” (كوه خدايان)1] در پاسارگاد بر سر زبانهاست و در ماههاي گذشته در كنار “ميدان نقش جهان”، “مدرسه چهارباغ” و دهها “سد” بزرگ و كوچك ديگر به بحثانگيز و بحرانيترين رويدادهاي ميراث فرهنگي كشورمان مبدل شده است. جبههگيريهاي مجريان طرحهاي عمراني و كارشناسان و حاميان ميراث فرهنگي نيز بر اين مسايل دامن زده است. از سوي ديگر، بسياري از باشندگان اين سرزمين و مخاطبان جرايد و رسانهها به نظاره نشستهاند و به حق نميدانند در چنين فضاي مبهم و وهمآلودي كه ميراث تاريخي فرهنگي ما را در بر گرفته، حقيقت چيست، اغراقها كدامند و آسيبها را در كجا بايد جست؟
در شماره 23809 روزنامهِ اطلاعات [مورخهِ دوشنبه 4 دي ماه 1385، صفحه 6]، مقالهِ مفصلي به قلم شيوا و كلام گرم و دلنشين استاد [دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي] به رشته تحرير درآمد و ضمن آن به تفصيل درباب ماجراي راه آهن فارس و سد سيوند [پلوار] سخن رانده شد. اين نگارنده از آن روي كه استاد باستاني پاريزي در بخشي از مقالهِ بلندشان ارجاعي هم به نخستين شمارهِ دورهِ جديد مجله باستانپژوهي دادهاند و آن را گواه گرفتهاند بر اينكه با ساخت سد سيوند آسيبي متوجه “آرامگاه كوروش” نيست، نكاتي را لازم به شرح دانستم.2 علاوه بر اين، در كلام استاد نكاتي در باب حساسيتهااي بعضاً بيمورد سازمانهاي ميراث فرهنگي و محيط زيست و اخلال در اجراي طرحهاي عمراني مملكت بود كه به نظرم سوء تفاهمهايي بر ميانگيزد و بايد در اين باره قدري بيشتر تأمل نمود. بهويژه در جامعهِ كنوني ما كه نه تنها از معرفت و آگاهي تاريخي بالايي بهرهمند نيست بلكه به آفت گسست و انقطاع تاريخي هم دچار است.
پيش از ورود به بحث بايد به نكته ديگري هم اشاره كنيم. نگارندهِ اين سطور قريب يك دهه است كه در كسوت يك دانشجوي باستانشناسي با مقوله ميراث فرهنگي و اختصاصاً باستانشناسي و آثار كهن اين سرزمين ارتباطي تنگاتنگ داشتهام و نزديك ده سال سابقه انتشار پيوستهِ مجله باستانپژوهي نيز شاهديست بر اين مدعا. به تجربهِ اين سالها، دريافتهام كه مقوله ميراث فرهنگي از آن مقولات سهل و ممتنع است كه هر تازهواردي خود را در اين وادي صاحبنظر ميداند و نمونه آن بهخوبي در سياستهايي كه طي ساليان گذشته در مورد بافتها، بناها، يادمانها و محوطههاي تاريخي و ميراثِ معنويمان اتخاذ شده، هويداست. برنامهها و سياستگذاريهاي اين سالها بهخوبي نشان داده كه نگرش سياستمداران و به تبع آن مديرانِ جامعهِ ما تا چه پايه نگرشي فرهنگمدار و خردورزانه بوده است!
همچنين پيشاپيش بايد يادآور شويم كه بهراستي اين نوشتار نه در مدحِ فعل يك سازمان است و نه در تقبيحِ عمل سازماني ديگر، و تنها و تنها سخني است در باب چالشهاي پيش روي ميراث، فرهنگ، تاريخ و مدنيت بيمانند ايراني و اسلامي كه در اين سالها آماج پارهاي ندانمكاريها بوده و هست. سخن گفتن در اين باره اگرچه بسياري را چندان خوشايند نيست اما عميقاً بر اين باورم كه وجدان جامعه و جهان ايراني خود بهترين داور خواهد بود.
1
در كشورهايي همچون ايران كه از يك سو فرهنگ، تاريخ و تمدن ديرينهاي دارند، و از ديگر سو خواهان اجراي برنامههاي گوناگوني براي توسعهاند، همواره چالشهاي فراواني پيش روي ميراث فرهنگي و طبيعي قرار دارد. چه آنكه چرخهاي توسعه لاجرم به اقصي نقاط سرزمين خواهد رسيد و در مواجهه با آثار فرهنگي و محيط زيست قرار خواهد گرفت. در كشور ما نيز مناقشههاي پر هياهوي جانبدارانِ برنامههاي عمراني و حاميان و متوليان ميراث فرهنگي و طبيعي پيوسته در جريان بوده است. اما اگر از منظري ژرفتر نگريسته شود ما را به اين نتيجه رهنمون ميشود كه اساساً اين مناقشهها گمراه كننده است و حقيقت امر را به بيراهه ميكشاند. چهآنكه بهواقع نه حاميان ميراث فرهنگي سر عناد با رشد و ترقي و پيشرفت مملكت دارند و نه مجريان طرحهاي خرد و كلان عمراني قصد مخدوش كردن تاريخ و فرهنگ و ميراث ملي را. پس دعوا بر سر چيست؟ تصور ميكنم اگر نه همه دستكم بخش بزرگي از موضوع به فقدان معرفت تاريخي و بيگانگي ما از مفهوم ميراث فرهنگي و ملي و دشواري اين بحث در ايران مربوط باشد. چنانكه مجريان طرحهاي عمراني تلاش دارند، طرحهايشان با كمترين اشكال از مجراها و مدخلهايي همچون “سازمان ميراث فرهنگي” و “سازمان محيط زيست” عبور كند و به اجرا درآيد. نتيجهِ كار اين ميشود كه بيشترين آمار تخريب محوطههاي تاريخي متوجه سازمانهاي دولتي ميشود؛ همچنانكه مهمترين نهاد تشكيلاتي حفاظتكننده از اين محوطهها نيز خود دولت است. از همين روست كه ميگوييم ميراث فرهنگي و طبيعي در كشور ما فارغ از هرگونه توجه جدي ره سپرده و اساساً اين دو مفهوم براي جامعهِ ما مفاهيمي جديد و سر برآورده از تحولات سدهِ اخير تاريخمان هستند.
2
استاد باستاني پاريزي گلهمندانه بر نكتهاي پاي فشرده و تأكيد ورزيدهاند: اينكه نبايد حساسيتهاي ميراث فرهنگي و آثار تاريخي، سد راه عمران و آباداني كشور شود. آنگاه شرح مبسوطي در باب اهميت راه و آباداني و مقالاتشان در نامهِ گراميِ هفتواد در دفاع از راهآهن كرمان و بررسي موضوع سد سيوند و تنگ بُلاغي نوشتهاند.
جاي شگفتي است كه استاد در بحبوحه بحراني كه در سالهاي اخير وجهه همت ميراث فرهنگي را بهيكباره مصروف خود داشته و دل جمله فرهنگدوستان را به درد آورده، ايشان را نواختهاند. استاد نوشتهاند <محيط زيست و ميراث فرهنگي، به قول زارعانِ پاريزي: كمي خر خود را دراز بسته است> و شرح دادهاند كه ميراث فرهنگي و محيط زيست “از حد خود تجاوز كردهاند.” صد البته كه چنين نبوده و نيست. اساساً ميراث فرهنگي اربابِ صاحبحشمتي نيست كه وي را ياراي دراز بستن خرش باشد.
شايد شگفتانگيزترين سخن استاد آنجا باشد كه در باب سد سيوند مينويسد: <حقيقت آن است كه با اينكه در اين مملكت هر كاري امكان دارد اتفاق بيفتد، اما من مطمئن بودم و هستم كه هيچ مهندس ايراني هنوز از مادر متولد نشده كه بيايد طرحي بدهد كه لطمه به آرامگاه كوروش بزند... يك درياچهِ بزرگ در برابر قبر كوروش كه پنج كيلومتر هم با آن فاصله دارد، آيا متوجه هستيد چه پديدهِ دلپذير و مهمي است؟ اصلاً كوروش اين مكان را انتخاب كرده براي قبر خودش، براي اينكه در آيينهِ خاطر خود مي ديده كه فرزندانش، يك روز، روي اين رودخانه سد خواهند بست... وحشت از اينكه دو من آب و بخار آب، صدمه به سنگهاي دوهزار و پانصد سالهِ اين بنا بزند، وحشتي بيجاست...حتي نشانهگيري تفنگهاي قشقائي و رضاخان عرب هم نقش فرهوهر كوروش را آسيب نرسانده است>.
بگذاريد از براي نمونه، نگاهي به اخبار ميراث فرهنگي در ماههاي گذشته بيندازيم. كارگرداني ايراني [حسن فتحي] كه مجوز گرفته تا تصويربرداري بخشهايي از فيلمش را در تخت جمشيد به انجام رساند، خدمهاش با پيچگوشتي يا وسيلهاي مانند آن، سنگنگارهِ هديهآوران آشوري در تخت جمشيد را مخدوش كرده است. همچنين در هنگام اجراي يك صحنه، بر بخشي از ديوارهاي تخت جمشيد رنگ مصنوعي پاشيدهاند. مثال مهندسي بزنيم. ميدان نقش جهان يا مدرسهِ چهارباغ اصفهان در گسترهِ فرهنگ ايراني و اسلامي و بلكه در سراسر جهان نمونهاي بيمانند از ميراث خلاقهِ بشري است. آيا مهندساني كه طرحهايشان محل مناقشه و اختلاف سازمان يونسكو بوده است ايراني نيستند؟ شايد لازم است در مفهوم ايرانيبودن كمي مداقه كنيم!
در شوشتر بقاياي پلي عظيم از دورهِ ساساني وجود دارد كه بر روي رود كارون [شُطيط] ايجاد شده است. امروزه بخشهاي بزرگي از پل وجود ندارد اما همچنان بخشهايي از آن بهرغم همهگونه شرايط نامساعد برجاي ايستاده است. بر فراز يكي از پايههاي جسيم اين پل، تير برقي را نصب كردهاند كه منظرهاي بهغايت رقتآور دارد، نگارنده در سال 1383 تصويري از اين منظره به يادگار برداشتم؛ تصويري بديع كه خلاقيت و توانايي مهندسان دوره ساساني را در برابر كجسليقگي و خردآشوبي مهندسانِ همروزگار ما به نمايش ميگذارد (تصوير 2). گمان ميكنم نمونههاي بسياري از اينگونه در سراسر كشور [اثر دستِ مهندسان ايراني] وجود داشته باشد. مقالهِ رابرت اَدَمز كه در همين شمارهِ مجله منتشر شده نشان ميدهد كه از چهل سال پيش تاكنون چه بر سر ميراث فرهنگي ايران در خوزستان آمده.از شهرهاي بيهمتايي همچون شوش، ايوان كرخه، جُنديشاپور، بيشاپور، فيروزآباد و... با آن ميراث غني چه بر جاي مانده است؟
از راهآهن تهران مشهد ياد كنيم كه مجموعهِ باستانيِ بلندآوازه و بسيار مهم تپهحصار در سمنان را به دو نيم كرد و باستانشناسِ كاوشگر اين محوطه را از آن رو كه به عبور راهآهن انتقاد نموده و فرصت كافي براي كاوشهاي نجاتبخشي طلب كرده بود، از سازمان ميراث فرهنگي اخراج كردند! از سد تنظيمي شهداي مارون در بهبهان [خوزستان] بگوييم كه يكي از محوطههاي بسيار مهم ايلامي را شقهشقه كرد. در همان نزديكي از كارخانهِ سيمان بهبهان ياد كنيم كه با تخريب شماري از محوطههاي ساساني اسلامي، تأسيسات خود را در حريم شهر تاريخي اسلامي ارجان عَلَم كرده است. از ارگ عليشاه3 و مسجد كبود تبريز ياد كنيم.از منظر فرهنگي و طبيعي بم پس از زلزله4، از بافت تاريخي يزد كه اين روزها، حمله و هجوم بيمانندي را از سوي همين مهندسان وطني شاهد است ياد كنيم. از “نوسازي” و “بازسازي” امامزادهها و مساجد كهن به شيوه جديد، از روند پر شتاب تخريب و غارت هزاران تپه و محوطهِ باستاني كه ميراثِ تاريخ و فرهنگ ما را در دل خود دارند، از 400 “سد”ي كه وزارت نيرو در دست طراحي و ساخت و آبگيري دارد، از تبليغ آزادانهِ “دستگاههاي فلزياب” كه صدا و سيماي ما نيز [در برههاي] از بزرگترين مبلغان آن بوده، و بر در و ديوار خيابانها و شهرهاي ما همهجا به چشم ميخورد ياد كنيم... <به كجا چنين شتابان>؟ آيا كسي ميداند؟
نميدانم كارشناسان و مهندساني كه طرح گذر راهآهن شيراز_اصفهان را از 400 متري آثار جهاني “نقش رستم” تصويب كرده و بيدرنگ ماشينهاي راهسازي را در چندصد متري اين آثار فعال كردهاند، با خود چه انديشيدهاند؟ اينكه مسافران شيراز با طيب خاطر از مسافت 400 متري براي “شاپور” كه “والرين” امپراتور روم را به اسارت ميگيرد، كف بزنند و شادباش سر دهند يا براي “بهرام” و همراهانش دست تكان بدهند و يا هر صبح و شام در جشن تاجستاني “اردشير” از “اهورامزدا” شركت كنند؟. پر واضح است كه سخن بر سر كشيدن يا نكشيدن راه يا ساختن و نساختن فلان و بهمان سد يا بزرگراه نيست بلكه چند و چون اجراي طرح محل مناقشه است. سر آن نداريم كه توانايي مهندسان وطني را انكار كنيم [كه اگر توانا باشند با انكار ما ناتوان نميشوند. به سخن سعدي: مُشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد]. سخن چيز ديگري است. بايد به همان نكتهاي بازگرديم كه در آغاز اشاره نموديم: موضوع ميراث فرهنگي موضوعي سهل و ممتنع است. ميراث فرهنگي و محيط زيست هنوز در ايران موضوعاتي ناشناختهاند. نه ارزشهاي آنها آشكار است و نه حتي اهميت و صرفههاي اقتصاديشان. چنانكه هنوز ادبيات قابل اعتنايي هم در اين باره پديد نيامده است.
استاد باستاني پاريزي استدلال كردهاند: <حالا اگر خاك فارس گِله كرد كه ما سال پيش در برداشت گندم در تمام ايران رديف اول را داشتيم و شما امروز از اينكه سد سيوند، ميزان اين بازدهي را افزايش دهد دريغ ميورزيد؟ آن وقت چه جواب خواهيد داد؟> (تأكيدها از نگارنده است).
نخست آنكه، اين ميراث فرهنگي ارزش اقتصادي هم دارد و ميتوان به عوض سد زدن در برابر آن از قابليتهاي اقتصادي و فرهنگي آن استفاده كرد. حالا اگر خاك و خاكيان فارس [و بلكه همه ايران] گلايه كردند كه در تمام ايران يك چنين جايي يگانه بود و هميت و غيرت و مهمتر از آن آگاهي و دانش ايرانيان كجا رفته بود كه نتوانستند قابليتهاي اين منطقه را بشناسند و جز “سدسازي” كه براي بهرهمندي از منفعتي سيچهل ساله است، دست به تخريب مجموعهاي كهن و بيهمتا بزنند، راهي براي استفاده بهتر پيدا نكردند، چه بگوييم؟
دوم آنكه، ميراث برجاي مانده در پاسارگاد و درهِ بُلاغي تنها متعلق به مردم فارس نيست، ميراثي ملي و بلكه جهاني است. اگر غير از اين باشد، چرا ذخاير و منابع نفت و گاز خوزستان را به مردم آن ديار واننهادهايم؟ و همهِ ايران از آن بهرهمند ميشوند!؟ حالآنكه نفت منبعي پايانپذير است اما ميراث فرهنگي و معنوي كه شوربختانه ما راه استفاده از آن را نميدانيم به گوهري ميماند كه هرچه زمان بگذرد سفتهتر ميشود. ميراث فرهنگي “سرمايهاي فرهنگي” است كه بسياري از جنبههاي زندگي امروز را هم در خود پنهان دارد و اگر راهش را بدانيم ميتوان از آن استفاده اقتصادي هم برد. برخورداري نسلهاي آينده از تنوع فرهنگي در گروي توانايي ما در حفظ “جلوههاي موجود ميراث فرهنگي و طبيعي” و ايجاد جلوههاي جديد آن است. از اين منظر سرمايهِ فرهنگي را ميتوان مانند سرمايهِ فيزيكيِ نهفته در آن “سرمايه” تلقي كرد كه در صورت بيتوجهي نابود ميشود. “سرمايه فرهنگيِ” موجود به عنوان يك دارايي ارزش خاص خود را دارد كه در صورت سرمايهگذاري در نگهداري و بهبود آن افزايش مييابد. يني با سرمايهگذاري جديد ميتوان سرمايه فرهنگي جديد پديد آورد. چگونه ميتوان اطمينان حاصل كرد كه سليقهِ آيندگان تفاوت اساسي با سليقه ما نخواهد داشت؟ آيا فايدههاي آتي ميراث فرهنگي با فايدههاي حال آن قابل توجه نخواهد بود؟ همچنانكه گفتيم مسأله بر سر ساخت سد نيست مسأله چيز ديگر است.
استاد باستاني پاريزي همچنانكه از صحنهِ دلپذير درياچه ياد ميكنند معترفند كه اين درياچه بهواسطه وجود آن يادمانهاي تاريخي [مجموعه آثار پاسارگاد] مبدل به يك صحنهِ دلپذير ميشود. چرا كه ما سدهاي بسياري در كشورمان داريم و درياچههايشان براي ما بسيار هم معمولي هستند. بنابراين، تصور ميكنيم قدر ميراث فرهنگي را بايد بيشتر دانست و اگر اربابِ ميراث “ريسمان خرش را كمي دراز هم بست” [كه متاسفأنه چنين قدرتي ندارد] به او خرده نگيريم. ما نه كشوري صنعتي هستيم و نه تا سالهاي بسيار دور آينده ميتوانيم به جايگاه يك كشور صنعتي دست يابيم. همهِ حضور ما بر مدار فرهنگ، ميراث و تاريخ ماست كه توجيه دارد و اگر روزي بتوانيم اين آرزو كه فرهنگ و ميراث فرهنگي و ملي ما سرمايه كارمان شود را تحقق بخشيم، آن موقع اتفاق بزرگي افتاده. براي همين منظور هم “راه”هاي ما بايد توسعه پيدا كند، “سد”هاي ما بايد ساخته و پرداخته شود و پاي عمران و آبادي هم بايد به اقصي نقاط مملكتمان برسد؛ مشروط بر اينكه به قول قدما <براي درست كردن ابرو، چشم را كور نكنيم>. بپذيريم حاميان و دوستدارانِ ميراث نيز شهروند همين ملكاند و گمان نميكنم هيچ يك از ايشان را سر ستيز با رفاه اجتماعي و عمران و آباداني باشد.
جناب استاد پاريزي! هر قدر هم كه به گواه كتابها و مقالاتتان از پر و پاقرصترين طرفداران محيط زيست و ميراث فرهنگي باشيد، باز نميتوان راهآهن را از “هر جا” و به “هر طريق” به فارس كشاند و منظر فرهنگي و تاريخي و شرعي و عرفي “نقش رستم” را به هم ريخت.
<هيچ انسان خردمند و اهل بصيرتي مخالف تدبير و طراحي و برنامهريزي و مهندسي هر چه دقيق و هوشمندانهتر اقتصاد و دانش و فنآوري و به حركت درآوردن چرخههاي توليد و توسعه و تداومِ رشد علمي و فكري و فني كشور نيست اما تحقق اينها همه چگونه و به چه بهايي؟! گشودن راه و گشادن مسير و به راه انداختن <مترو>، ساختن <سد> و بنياد نهادن اين يا آن <شهرك> و <شهر> و <مجتمعهاي مسكوني> آري اما نه به بهاي كوبيدن و روبيدن و برچيدن و ويران كردن و برافكندن و تطاول و تاراج محوطههاي باستاني و محو كردن ميراث و مآثر فرهنگي و تاريخي يك ملت، آن هم ملتي تاريخي و عميقاً فرهنگي و معنوي و در زمانهاي ستمگر و مكار و بيرحم و خروج و ظهور پديدهِ جامعهها و جمعيتهاي بيريشه و هويت و حكومتخواندههاي بياصل و نسب و جاعلان تاريخ كه براي مطامع و مقاصد و مصالح و منافع قدرتهاي جهاني در عرصه رقابتهاي پيچيده و جهانيِ اقتصاد و معيشت و فرهنگ و سياست و دانش و فنآوري دنياي مدرن و معاصر در گوشه و كنار جهان ما روييدهاند. از تجربهِ نامبارك عصر استبداد شاهانهِ يك سدهِ اخيرِ تاريخ معاصر كشور ما كه توسعهِ ترقي، پيشرفت، تمدن و تجدد را روياروي ديانت و معنويت و مواريث معنوي قرار ميداد و ميكوشيد يكي را به بهاي تخريب و تحقير و تحريف ديگري به كف آورد، ميبايست درس گرفت و عبرت آموخت. متأسفانه آن تجربه و ميراث نامبارك و شيوه ناراست، اينك نيز با آفتها و آسيبهاي بسيارش در درون فرهنگ و زندگي، اقتصاد و معيشت و مديريت و مهندسي جامعهِ معاصر ما همچنان يله و بيمهار به حيات خود ادامه داده و از درون و بيرون به تاريخ و مواريث مدني و معنوي و زيستگاههاي طبيعي و فضاي معنوي و فرهنگ ما آسيبهاي جبرانناپذير و نگرانكننده رسانده است.>5.
3
تازهترين كاوشها و پژوهشهاي باستانشناسي در تنگ بُلاغي، موفق به كشف كاخي هخامنشي شده است. كاوشگرانِ محوطه برآنند كه تنگ بُلاغي نخچيرگاهي (شكارگاهي) در دوره هخامنشي6 بوده و بخشهاي مختلفي همچون پرديس و قُرق و... داشته است و پيوندي ناگسستني با دو مجموعهِ جهاني تخت جمشيد و پاسارگاد دارد. به سخن ديگر، درهِ بُلاغي جزء لاينفك منظر فرهنگي تاريخي و طبيعيِ دو مجموعهِ جهاني تخت جمشيد و پاسارگاد است. تپهاي كه اين كاخ هخامنشي با كاوش آن سر از خاك بيرون آورده، با آغاز به كار كارگاه سد سيوند، تسطيح و تخريب شده بود!7 بررسيهاي اخير باستانشناسي نيز به يافته شدن دو بند (سد) هخامنشي اشاره دارد كه يكي از آنها را هنگام بهپا كردن تأسيسات سد سيوند ويران كردهاند.
بيگمان برنامهريزان طرحهاي عمراني از اين پس بايد طرحهايشان را در تعامل با ميراث فرهنگي استوار كنند. طرحي كه به جاي آسايش و رفاه خلق، نفرت و كينه آنها را برانگيزد، اگر اجرا هم شود طرح خوبي نيست. بايد به اين موضوع بينديشيم كه اگر يك طرح عمراني استانداردهاي ميراث فرهنگي و ملي و طبيعي را رعايت نكند و در صدد آن نباشد كه برايش راه حل مناسب پيدا كند، اگر اجراي آن چهارصد سال هم به طول بيانجامد، سزاست كه همچنان دنبال چاره باشد. مسألهاي كه هنوز در جامعهِ ما جاي خودش را پيدا نكرده، همانا اهميت دادن به ميراث فرهنگي و محيط زيست است. چگونه است كه ساخت فيلمي نژادپرستانه به نام <300> اعتراض گستردهِ مديران كشور را بر ميانگيزد، اما همزمان بخش ديگري از پيكرهِ اجرايي و مديريتي كشور، ميراث هخامنشيان در درهِ بُلاغي را زير خروارها آب و رسوب دفن ميكند و <منظر فرهنگي> دو مجموعهِ بزرگ هخامنشيِ تخت جمشيد و پاسارگاد كه درهِ بُلاغي زنجيره ناگسستني آنهاست ناديده ميگيرد. خدشهدار كردن <منظر فرهنگي> آثار جهاني، امري است كه با هيچ يك از ميثاقنامههاي ميراث جهاني همخوان نيست.
باري، تلاش باستانشناسانِ كاوشگر محوطههاي تنگ بُلاغي براي شناخت و نجات ميراث اين مرز و بوم قابل ستايش است و در تاريخ باستانشناسي ايران و بلكه جهان كم نظير. راستي را، چگونه است كه “صدا و سيما”ي ما همهگونه جشن و جشنواره بƒراي بƒسƒيƒاري از مƒسايل كماهميت برپا ميكند اما اين تلاش ستايشبرانگيز باستانشناسان و پژوهشگران تاريخ و فرهنگ و ميراث اين سرزمين به هيچ انگاشته ميشود؟ چگونه است كه تلاش برنامهريزان و مهندسان عمران كشور قابل ستايش است اما كوشش مهندسانِ تاريخ و فرهنگ و ميراث ما بيپاداش؟ شناخت تنگ بُلاغي و ميراث خفته در آن و هزاران تپه و محوطهباستاني ديگر را مديون همين تلاشهاي خستگيناپذيرِ مهندسان تاريخ و فرهنگ و ميراثمان هستيم. صد البته كه در اين ميان سهم حاميان و دوستداران ميراث فرهنگي هم بسيار است.
و سخن آخر اينكه اي كاش يك باستانيِ [مرودشتي] يا [پاسارگادي و نه پاريزي] داشتيم؛ آن وقت ميديديم كه طرحِ سد سيوند يا راه آهن شيراز-اصفهان به همين سادگي تصويب ميشد يا نه!؟
پينوشتها
*باستانيپاريزي، محمدابراهيم، <راهآهن فارس، در طلسم جادو>، (بخش اول و دوم)، روزنامه اطلاعات، شمارهِ 10-23809، 4 دي 1385.
1. <تنگ بلاغي كه گاهي تنگ بداقي هم نوشتهاند و اين بايد درستتر باشد كه از كلمه <بو> و <بغ> مركب است و احتمالاً قسمت دوم آن كلمه تركي داغ است به معني كوه و به مفهوم كوه خدايان...> (باستاني پاريزي، روزنامه اطلاعات، 4 دي 1385).
2. استاد در آن مقاله نوشتهاند: <از قضا شرحي در مجله باستانپژوهي كه همين روزها چاپ شده، خواندم كه خيالم را كمي راحت كرد...>. حال آنكه خبر درج شده در “باستانپژوهي” خبري انتقادي با عنوان <تنگ بُلاغي؛ ميراثِ در خطر> بود و استاد تنها بخش نخستين آن را كه همسو با آراء ايشان بوده، نقل كردهاند. بخش نقل شده در مقالهِ ايشان چنين است: <احداث سد سيوند بر روي رود پلوار در دره باستاني بلاغي كه از گذرگاههاي معروف دوره هخامنشي بوده و انتهاي درياچه آن تنها 5 كيلومتر از آرامگاه كورش فرمانرواي هخامنشي فاصله دارد، نام اين دره را در چند سال اخير بر سر زبانها انداخته است. تنگ بلاغي نخجيرگاهي در دوره هخامنشي بوده است...>. البته صفت “بزرگ” هم از عبارت “كوروش فرمانرواي بزرگ هخامنشي” حذف شده كه علت آن را درنيافتم؛ چهآنكه مرسوم است در نقل قول، نوشتهِ نقل شده بهتمامي بيكم و كاست نقل شود. بههر روي، بخش سپسين آن خبر در باستانپژوهي چنين بوده است: <آبگيري اين دره باستاني كه بهزودي با اتمام ساخت سد سيوند انجام خواهد شد، اعتراضهاي بسياري را برانگيخته است. پژوهشگران و دوستداران ميراث فرهنگي بر اين عقيدهاند كه دره بلاغي كه در حد فاصل آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد و مجموعه آثار تخت جمشيد قرار دارد، در طي دوره هخامنشي به عنوان معبري تاريخي مورد استفاده بوده و نام آن در بسياري از متون كهن برده شده است، از اين رو نبايد در جريان يك عمليات عمراني براي هميشه نابود گردد.> (مجله باستانپژوهي، دوره جديد، شماره 1، بهار و تابستان 1385،ص 73).
3. براي آگاهي بيشتر از روند تخريب ميراث فرهنگي و بهويژه ارگ/مسجد عليشاه تبريز، بنگريد به: دورهِ قديم مجله باستانپژوهي (نشريه هسته علمي دانشجويان باستانشناسي دانشگاه تهران)، پيوست شماره 5 و 6، آذر 1378. در صفحات 26 تا 33، آقاي علي صدرايي در مقالهاي روشنگر با عنوان <يادداشتهايي بر طرح گمانهزني محوطهِ ارگ عليشاه> شرح مبسوطي از اعزام به محل براي <گمانهزني و تعيين حريم بناي تاريخي ارگ عليشاه> و سپس مشاهدهِ <50 گمانه كه با بيل مكانيكي به عمق 6 تا 9 متر>! حفر شده بود، ارايه كردهاند. در آن روزها ما در اعتراض به روند تخريب، غارت و چپاول ميراث تاريخي فرهنگي كشور، “تجمعي” دانشجويي در دانشگاه تهران برگزار كرديم كه ماوقع در بيشتر روزنامههاي آن موقع از قبيل <انتخاب>، <نشاط>، <صبح امروز> و... چاپ شد و نامهاي [طوماري] هم به دفتر رياست جمهوري ارسال نموديم، كه البته هيچگاه به آن پاسخي داده نشد. در اين باره احسان يغمايي نيز همچنانكه درباره حمام خسروآقاي اصفهان، مسجد كبود تبريز و تپه حصار دامغان نوشته بود، مقالهاي با عنوان <ارگ عليشاه اين غرور آذربايجان؛ مغولان ساختند ما ويران ميكنيم> نگاشت(روزنامه آفتاب امروز، 16 آبان 1379)، كه سر و صداي زيادي كرد اما به زودي در همهمهِ سياستزدگي “مديران/مهندسان” ما گم شد!
4. زارع، شهرام <چالشهاي ميراث فرهنگي و طبيعي بم>، ارگ (گزارشها و مقالات سالانهِ پروژه نجاتبخشي ميراث فرهنگي بم)، سال اول، شماره 1، تابستان 1384، صص 97-96.
5. ملاصالحي، حكمتاله <سرگفتار باستانشناسي>، مجله باستانشناسي، سال دوم، شماره 3، بهار و تابستان 1385، ص 8.
6. عطائي، محمدتقي <تنگ بلاغي؛ نخچيرگاهي(؟) در دوره هخامنشي>، مجله باستانشناسي، سال دوم، شماره 3، بهار و تابستان 1385، صص 67-57 و 86-83.
7. عطائي، محمدتقي <چكيده گزارش كاوشهاي نجاتبخشي هيأت مشترك ايران فرانسه در محوطه 34 تنگ بلاغي>، ويژهنامه همايش آخرين دستاوردهاي كاوشهاي باستانشناسي تنگ بلاغي- دانشگاه تربيت مدرس، 30 دي 1385، پژوهشكده باستانشناسي.
مجله باستانشناسي