International Committee to Save

the Archeological Sites of Pasargad

 

 

 

Link to English Section

 

   يبانيه ها  |   آرشيو  پاسارگاد  |  آرشيو خبرها  |  مقالات   |   آرشيو هنر و ادبيات   |   آرشيو تاريخ  زدايي   |   ديداري ـ  شنيداري  |   |  تماس |  جستجو   پيوند به صفحه اصلی

29 مرداد  1387    (2547 سال پاسارگارد) 19 اگوست  2008        ============      کميته نجات پاسارگاد هيچ گونه وابستگی مذهبی و سياسي ندارد

 

 

 

 

 

جنبش بيداری فرهنگي

و تلاش برای به روز کردن فرهنگ خردمدار ايران

 

گزارشی به مردمان ايران، در چهارمين سالگرد کميته بين المللی نجات پاسارگاد

و تقديم به همه ی همراهان مان در کميته نجات پاسارگاد،

 به آن ها که در سرتا سر جهان، هرگاه که توانسته ان، قدمی در راه اهداف کميته نجات برداشته اند،

به آن ها که در ايران، با نام، بی نام، و يا با نام های مستعار برای رساندن خبرها و عکس ها و تهيه گزارش ها کمک مان کرده اند،

 و به همه ی  رسانه های ديداری و شنيداری و اينترنتی که صدای اين جنبش فرهنگی را به گوش همگان رسانده اند

و همه و همه ـ بی هيچ چشمداشت و توقعی ـ تنها به احترام فرهنگ خردمدار، متمدن و مهرآفرين مان از هيچ کوششی در ياری رساندن به کميته نجات کوتاهی نکرده اند.

بيست و نهم آگوست چهارمين سالگشت تأسيس کميته بين المللی نجات پاسارگاد است ـ کميته ای که اولين ندای اعتراض سراسری در برابر آبگيری سد سيوند را در جهان منعکس کرد و آغازگر جنبشی گسترده شد برای حفظ و نجات ميراث های فرهنگی، ملی و بشری ايرانزمين.

بگذاريد قبول کنيم که وقتی کميته نجات شروع به کار کرد ـ و از همان ابتدا بخشی از روشنفکران، نويسندگان، متخصصين، دانشگاهيان و افراد تحصيل کرده در داخل و خارج ايران در بين نخستين پيوستگان به آن بودند ـ بيشتر ما از روی شور و عشقی که به زادگاه يا سرزمين مان داشتيم در اين راه گام نهاديم  و عميقاً از اهميت واقعی اين ميراث آگاه نبوديم و وسعت و عظمت گنجينه هايي بشری را که ايرانیان  نگاهبانان آن بوده اند را نمی دانستيم. اين آگاهی را تلاش های چهارساله ی اخير همگی ما موجب شده است.

ما، در واقع، در يک واکنش طبيعی و ساده نسبت به ويران شدن بخشی از تاريخ و فرهنگ مان، دست به اقدامی زده بوديم که از وظايف هر انسان متمدنی به شمار می رود. اما آنچه بيش از همه تکان دهنده و چشم گشا بود، نه تنها آشنايي بر ارزش اين ميراث گرانقدر، که آگاهی يافتن از وسعت بی خبری خود ما بود.

ما ـ به مرور و در طی اين چند سال گذشته، و با درگير شدن مداوم در اين ميدان فرهنگي ـ دريافته ايم که نه تنها ما، که نسل های قبل از ما نيز، چه به عنوان مردمی ايرانی و چه به عنوان انسان هایی ساکن در نقطه ای تاريخی از سياره ی زمين، در طول قرن های گذشته ای ـ که اغلب سرشار مصيبت و درد و حرمان بوده اند ـ فرهنگ خردمدار و انسانی خود را گم کرده ايم و اکنون می رويم تا آن را از ميان خاک و خاشاک تاريخ بيرون کشيم.

به راستی چگونه قرن ها نشستيم و اجازه داديم که بر و بار و شاخه های اين فرهنگ را ببرند و بزنند و بسوزانند؟ چگونه نشستيم و ديديم که گنجينه های ملی و بشری نهفته در جان اين فرهنگ و خاک را تاراج کردند و ما دانسته يا نادانسته از سر اين جنايت فرهنگی گذشتيم؟

در همان سال ها که غرب در گير حفظ و رشد و به روز کردن فرهنگ باستانی خود بود، و از دل آن عصر روشنگری را برون می کشيد، روانشناسی و جامعه شناسی مدرن را معنا می داد، و مدرنيسم و سوسياليسم  و تاريخ علمی  را استخراج می کرد، ما ـ اغلب  ناآگاهانه و بی خردانه ـ فرهنگ خود را، که در جهان نخستين منادی روشنگری بود و ريشه در زمين داشت و نه آسمان، وانهاده بوديم و مردهامان در انتظار نتيجه ی استخاره نشسته بودند تا بدانند با که بايد بجنگند و با که بايد صلح کنند، و زن هامان در حرمسراها، در پای سرسره های شهوت، می سوختند و زندگی شان سياه و تباه می شد.

و آنگاه نيز که از دل انقلاب مشروطه بر آمديم تا دمی و نفسی همآهنگ با جهان پيشرفته گام برداريم، و حداقل راه و رسم راه رفتن بياموزيم، در همان سال هايي که غرب چهار نعل به سوی افق های نوينی از تمدن پيشرفته ی بشری می تاخت، بخش عمده ای از ما، وحشت زده از رويارویی ضروری با جهان نو، که در تصور برخی از روشنفکران زمانه نام غرب زدگی بخود گرفته بود، به اعماق فرهنگ ي پرتاپ شديم که جز در تعصب و انزوا در جایی ريشه نداشت. 

متاسفانه بايد بپذيريم که هنوز نيز برخی از ما ـ به دليل نبود آگاهی های تاريخی و اجتماعی، و يا نادانسته و از ترس ـ با برچسب هایي ساختگی همچون ناسيوناليسم افراطی يا فاشيسم قومی، به رويارویی با روشنایی صبح تاريخی ما می روند و قادر نيستند که به اهميت رشد دادن، گستردن و ـ در واقع ـ به روز کردن فرهنگ خردمدار و انسانی و مهر انديش مان پی ببرند.

و باز متأسفانه بايد بگوئيم که حتی بسياری از پژوهشگرانی که در زمينه ی تاريخ و فرهنگ ما کار کرده اند (حتی پژوهشگران خودی) نيز بيشتر به گزارش نويسی های تکراری تاريخی پرداخته و از تحليل و شناساندن اين فرهنگ فراموشی خورده بی خبر شده اند.

و چنين است که، فرصتی بزرگ از جامعه شناسان و مصلحان اجتماعی ما گرفته شده و آن ها نتوانسته اند، همانند مردمان کشورهای پيشرفته، دست به کار  به روز کردن  فرهنگی بشوند که هم خودی است ـ يعنی با خلق و خوی مردمان يک سرزمين سازگار است ـ و هم می تواند با فرهنگ های امروزی و پيشرفته  همتايي کرده و با حرکت ها و سرعت های جهان کنونی همگامی يابد و هم، بعنوان سرچشمه ای کهن از خردمندی، در غنای همه ی تجربه های بشری نقشی اساسی بازی کند.

جنبش فرهنگي حفظ و نجات ميراث های فرهنگي و بشری، که در واقع به نوعی آغاز بيداری فرهنگی ما بوده است، می تواند، به دليل بحرانی که اکنون سرزمين ما را در خود گرفته، به هنگام ترين جنبش های فرهنگی تاريخ معاصرمان نام گيرد.

توجه کنيم که بحران کنونی هيچ شباهتی با بحران هايي ندارد که مردم ما در طول تاريخ هزار سال گذشته از سر گذرانده اند. ما اکنون شاهد چالشی سخت بين دو نيروی پرتوان هستيم: چالش بين فرهنگی تک مذهبی، از يکسو، و فرهنگی فرامذهبی و ملی، از سوی ديگر.

ترديدی نيست که در همه جای دنيا فرهنگ ها طی زمان های طولانی در هم می آميزند و بر هم اثراتی مثبت يا منفی می گذارند؛ اما هميشه، هنگامی که فرهنگی بخواهد فرهنگ ديگری را به طور کلی از ميان بردارد، آنگاه طبيعی خواهد بود که خود با چالشی سخت از سوی آن ديگری روبرو شود.

ما اکنون می بينيم که حافظان پر قدرت فرهنگ تک مذهبی حاکم بر سرزمين مان، که در نهاد های حکومتی نشسته اند، با پشتوانه ی نظامی و اقتصادی گسترده ای که از محل سرمايه های ملی مان در اختيار خود گرفته اند، با تمام قوا سعی در نابودی آن ديگری دارند ـ يعنی همان فرهنگ فرامذهبی و ملی که اتفاقا گستره ای بسا وسيع تر و با اهميت تردارد و در سايه ی آن صاحبان عقيده ها، سليقه ها و مرام های مذهبی يا سياسی متفاوت، و يا افرادی که صاحب هيچ مذهب يا مرام خاص سياسی نيستند، نيز امکان زندگی و تنفس می يايند و می توانند کنار هم با صلح و دوستی زندگی کنند.

ما اکنون شاهد آنيم که، علاوه بر خفه کردن هر ندای برآمده از فرهنگ فرامذهبی و ملی ايران زمين، تلاش حاکمان متوجه آن است که همه ی نشانه ها و نمودارهای تاريخی متعلق به اين فرهنگ از ميان برداشته شوند. گزارش ها و اسناد مستند (حتی منتشر شده در رسانه ها يا تحقيقات دولتی خود حاکميت) نشان می دهند که  تخريب های عمدی (حتی رسمی و دولتی)، ويران سازی و حفاری های غيرقانونی و قانونی (به وسيله ی بخش هايي از دولت به بهانه ی توسعه ی عمرانی)، و قاچاق آثار فرهنگی و تاريخی به کشورهای ديگر (زير چشم مسئولين دولتی) و تخريب آثار طبيعی و محيط زيست (بيشتر به وسيله دستگاه های دولتی) و حراج و بذل و بخشش  به کشورهای ديگر (از طريق دستگاه های دولتی و فقط برای بهره برداری های آنی سياسی) در کشورمان بيداد می کنند، آنگونه که ، به قول يکی از مسئولين سابق سازمان ميراث، معادل اين همه تخريب که در چند ساله ی اخير شاهدش بوده ايم در هزار سال گذشته اتفاق نيافتاده است.

متأسفانه، در اين فضای دشمن خو و سرشار از ناآگاهی، جنبش حفظ و نجات ميراث های فرهنگي و طبيعی نتوانست تنگه بلاغی را نجات دهد؛ چرا که رو در رويش کسانی بودند که قصدشان نجات هيچ نشانه ای از فرهنگ فرامذهبی و ملی ما نبوده و هنوز هم نيست. با اين همه، تلاش های فرهنگ دوستان حداقل به مردمان ما ثابت کرد که آن چه (به اعتبار اسناد و نظر کارشناسان دلسوز و واقعی و غير دولتی) پيش بينی می کرديم درست از آب در آمده است، بطوری که تا اين لحظه که فقط يک سال و چند ماه از آبگيری سد ويرانگر سيوند می گذرد اين اثرات تخريبی يک به يک  آشکار شده اند. و همه اين اسناد را در سايت کميته نجات می توان يافت.

 

در عين حال، همزمان و به موازات تلا ش هايي که برای نجات تنگه بلاغی جريان داشت، ما متوجه آن شديم که در طول سال های گذشته و به  خصوص در اين چند سال اخير تخريب ها به صورت زنجيره ای و در ارتباط با بيشتر آثار فرهنگی و ملی ـ ايرانی  در سراسر ايران در حال اجرا است.  

همچنين، جای شگفتی نيست اگر می بينيم که اين تخريب های فيزيکی همزمان با تخريب های فرهنگي ديگری انجام می شوند و حکومت اسلامی موسسات ملی مربوط به آموزش های علمی را بشدت به آموزشگاه های مکتبی تبديل می کند و، با تغيير شکل دادن برخی از  دانشکده ها، به شبيه کردن اين نهادها به حوزه های علميه ی مذهبی مشغول است.

در واقع، اگر تنگه بلاغی به زير آب می رود، اگر کارخانه های باستانی ايران که در زمانه ی خودشان پيشرفته ترين مراکز صنعتی جهان بوده اند در آب غرق می شوند، يا خانه های کارگرانی به زير آب می روند که در دو هزار وپانصد سال پيش، از کارگران امروز ما مرفه تر  بوده اند، و اگر کتيبه هاي از شيکاگو آمده و به مسئولين مربوطه تحويل شده گم می شوند، ارزش هيچ کدام اين ها در خاک و سنگی نيست که از آن ساخته شده اند بلکه اينها ثبت کننده ی زندگی خردمندانه و رشگ انگيز زنان و مردانی بشمار می روند که در 2500 سال پيش، بدون نفت و اورانيوم و مس به نسبت مردمان زمانه خود، بهترين زندگی ها را داشته اند. آنچه آنها را به نابودی محکوم کرده آن است که در حضور آنها وجه مقايسه ای وجود دارد که مقايسه ی امروز با آن ديروز تاريخی را ممکن می سازد و اين همان چيزی است که حکومت کنونی آن را بر نمی تابد.

امروز اگر شوش و آثار باستانی اش  را ويران می کنند، يا به عنوان چراگاه آن را به زير پای گاو ها می اندازند، بايد بدانيم که اين تنها شوش ساخته شده از سنگ و خاک نيست که ويران می شود، بلکه اين تصوير زنده و هوشيار انسانی متفکر است که در دانشگاه جندی شاپور همان شوش از محدوده ی مذهب بيرون زده و به علم نگاهی تازه داشته است.

اگر تخت جمشيد را رها کرده اند تا تبديل به زباله دانی شود، اين تنها جايگاه شاهان هخامنشی نيست که به اين روز افتاده، بلکه با اين کار تلاش مهندسين زن و مردی به انکار کشيده می شود که شانه به شانه ی هم کار می کردند و در ميانشان خبری از وحشت ناشی از تبعيض و نابرابری هاي امروزی وجود نداشته است.

نه! اين تنها آرامگاه کورش نيست که به صورت های گوناگون دستخوش ويرانی می شود: يک روز برايش خواب غرق شدن در درياچه ی سد را می بييند و، وقتی اين امر بلافاصله صورت نمی پذيرد، روزی ديگر خواب ساختن درياچه ای مصنوعی را در کنارش می بينند که محل تفريح و خوشگذرانی خواهد شد، و روزی ديگر برايش تدارک مسجد و کاروانسرايی می بييند که بتواند، به قول دوستی، محل خواندن دعای کميل شود...

نه! اين تنها يک آرامگاه باستانی نيست که قصد نابودی اش  را کرده اند و يا می خواهند پشت سازه هایی نامتجانس پنهانش کنند...

اين، در واقع، تفکر حقوق بشری کورش است که هر عامل ضد حقوق بشری را به وحشت و هراس می اندازد. وگرنه سراسر تاريخ ما پراست از شاهان و مردان سياسی و مذهبی ـ از ايرانی گرفته تا عرب و يونانی و مغول و هر قوم و طايفه ی ديگری که خيلی هاشان نه تنها از آزادی بردگان و آزادی مذاهب، و از ساختن و آبادانی سخنی نگفته اند که، در سراسر خاک مصيبت زده ی ايران، زده اند و برده اند و ويران کرده اند و سوخته اند و کشته اند اما، در عين حال، نديده ايم که کسی به فکر نابود سازی هيچ سنگ و خاک و نوشته ای از يادگارهای آن ها افتاده باشد؟ ـ که ما البته حتی با نابودی آن ها نيز به عنوان آثاری تاريخی مخالف هستيم.

بله، چنين است که باور می کنيم که بيداری فرهنگي ما ـ که در قالب جنبش حفظ و نجات ميراث های فرهنگی و ملی ما نمودار شده ـ امری کاملاً به هنگام و روشن است؛ و اگر غير از اين بود ما نيز چيزی به جز غفلت زدگی و خواب رفتگی به آيندگان مان نمی داديم.

ما، در جنبش فرهنگي حفظ ميراث های فرهنگي و طبيعی ايران، به اين باور رسيده ايم که جنبش ما اکنون به رودخانه ای تبديل شده که ديگر با سنگ ها و سد هايي خرد و کلان نمی توان آن را از حرکت باز ايستاند. چرا که اين رودخانه از چشمه های فراوانی سيراب می شود که در ارتفاع باور ما به خرد و تمدن و حقوق بشر جوشيده اند و از قله های بلند سرفرازی بسوی دره های خرم شادی و آبادانی در حرکت است.

ما، در هر گوشه از جهان سر بلند کرده ايم، در هر گوشه از سرزمين مان روييده ايم، و باور داريم که هر بار که کسی از ستون و کتبيه ای می گويد که شکسته می شود، از تالابی می گويد که خشک می شود، از درياچه ای می گويد که آلوده می شود، از بنايي می گويد که ويران می شود، از هوايي می گويد که مسموم می شود، او عضو جنبش فرهنگی ما است، سربازی فرهنگی است که از جای برخاسته تا فرهنگ خردپذير و مهر آفرين ما را برای پيوستن به جهان متمدن به روز کند و، در اين راستا، با آگاهی رسانی و اعتراض خويش، خواب را در چشم ويرانگران فرهنگی آشفته می سازد.

بيست و نهم اگوست سالگرد عهدی است که برای نجات فرهنگ جاودانه ی خويش از دست دشمنان هويت و سرافرازی ايرانی بسته ايم. پس، گرامی اش بداريم و در راه پر بار کردنش بکوشيم.

 

با مهر و خرمی

شکوه ميرزادگي

از سوی کميته بين المللی نجات پاسارگاد

آگوست 2008