بازگشت به صفحه اصلی

 

 

گزيده‌اي از كتاب

منشور كورش هخامنشي

گزارش دكتر رضا مرادي غياث آبادي

http://www.ghiasabadi.com/ 

چاپ نخست 1377/ چاپ پنجم 1384

 

سر سخن

منشور كورش هخامنشي، كهن‌ترين بيانية حقوق بشرِ شناخته شدة جهان و سند سربلنديِ ايرانيان از همزيستيِ آشتي‌جويانه و گراميداشتِ باورها و انديشه‌هاي همة مردمان تابعه در هنگامة بنيادگذاري نخستين امپراطوري جهان است. دنياي باستان همواره از آتش جنگ‌ها و يورش‌هاي بي‌پايان در رنج بوده است و كشورهاي آشتي‌جو نيز ناچار بوده‌اند تا براي رهاييِ مردمان خود از تاخت‌و‌تاز‌هاي هميشگيِ همسايگان ناآرام، به رويارويي و چيرگي بر آنان بپردازند. اما مهم اين است كه پيروزمندانِ ميدان نبرد و چيره‌شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار مي‌كرده‌اند؟‌ تاريخنامه‌هاي بشري بازگوكنندة رفتار نيك كورش بزرگ، پادشاه نيرومندترين كشور آنروز جهان، و كنش‌هاي ستيزندة ديگر فرمانروايان گيتي بوده است. 

جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمين‌ها، كه با تاختن بر انديشه، باورها، غرور و هويت مليِ مردمان، چيرگي بر آنان را در سر مي‌پروراند. مردماني كه باورها و هويت ملي و تاريخي خود را به فراموشي سپارند؛ مردماني كه نيازمند دانش و فن‌آوريِ كشورهاي ديگر باشند؛ شكست‌خوردگان جهان امروزند. پيشينيان ما گذشته‌اي سرافرازانه براي ما به ارمغان نهادند. ما براي فرزندان آيندة خود چه دستاوردي داريم و براي شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه‌هايي انديشيده‌ايم؟

 

پيشگفتار

در سال 1258 خورشيدي/ 1879 ميلادي، به دنبال كاوش‌هاي گروه انگليسي در شهر باستاني بـابِـل در مياندورود (بين‌النهرين) استوانه‌اي از گل پخته بدست باستان‌شناسي كـلداني به نام «هرمز رسـام» پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا در شهر لندن نگهداري مي‌شود.

بررسي‌هاي نخستين نشان مي‌داد كه گرداگرد اين استوانه گِـلين را نوشته‌هايي به خط و زبان بابلي نو (اَكَـدي) در برگرفته است كه گمان مي‌رفت نبشته‌اي از فرمانروايان آشور و بابِـل باشد. اما بررسي‌هاي بيشتري كه پس از گرته‌برداري و آوانويسي و ترجمة آن انجام شد، نشان داد كه اين نبشته در سال 538  پيش از ميلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشي (550-530 پ‌م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نويسانده شده است. از زمان نگارش اين فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال مي‌گذرد.

شكل ظاهري اين فرمان، به مانند استوانه‌اي ديده مي‌شود كه ميانة آن قطورتر از دوسوي آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و يادمان‌هاي رسمي بر روي استوانة گِلين و نيز بر روي لوحه‌هاي مسطح، از سابقه‌اي ديرين در ايران و مياندورود برخوردار بوده، كه گونة استوانه‌اي آن نسبت به بقيه، پايداري و دوام بيشتري داشته است. بي‌ترديد اين فرمان در نسخه‌هاي متعددي براي ارسال به نواحي گوناگون نويسانده شده بوده كه امروزه تنها يكي از آنها به دست آمده است. 

استوانة كورش آسيب‌هايي جدي به خود ديده است. بسياري از سطرهاي آن از بين رفته و يا بر اثر فرسودگيِ بيش از اندازه قابل خواندن نيستند. نبشته‌هاي بخش‌هاي آسيب‌ديده را تنها با توجه به اندازة فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن مي‌توان تا حدودي بازسازي كرد كه در اين بازسازي نيز، بي‌گمان احتمال اشتباه‌هايي وجود دارد. بدين لحاظ و نيز به دليل اينكه در خوانش و ترجمة نبشته‌هاي بابلي، هنوز نيز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه‌هاي گوناگون به تفاوت‌هايي دچار آمده است. با اين نگرش، هيچيك از ترجمه‌‌هاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي عبارت‌هاي اصلي آنرا ارائه نمي‌كنند. استناد به محتواي كتيبه و به ويژه كليد‌واژه‌ها، مي‌بايست با دقت و وسواس بسياري صورت پذيرد. بي‌ترديد استناد به كتيبه هنگامي با اطمينان بيشتري ممكن مي‌شود كه واژ‌ه يا مفهومي خاص، در بيشتر پژوهش‌ها به گونة كم‌وبيش يكساني برگردان شده باشند.

در دانشگاه «ييل» (Yale) كتيبة كوچك و آسيب‌‌ديده‌اي نگهداري مي‌شود كه ريشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشي گمشده از استوانه كورش دانست. اين بخش توسط همو به كتيبة اصلي اضافه گرديد و نُه سطر پايانيِ فعليِ آنرا تشكيل مي‌دهد ( سطرهاي 37 تا 45).

فرمان كورش بزرگ از زمان پيدايش تا به امروز بارها ترجمه و ويرايش و پژوهش شده است. پيش از همه، جوان پر شور و كاشف رمز خط ميخي فارسي باستان يعني هنري كِرِسْويك راولينسون در سال 1880 ميلادي و بعدها  ف. ويسباخ 1890،  گ. ريختر 1952،  آ. اوپنهايم 1955، و. اِيلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسياري ديگر آنرا تكرار و كامل‌تر كردند. متن فارسيِ ارائه شده در اين كتاب نيز با نگرش به پژوهش‌هاي پيشين و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلي يا اَكَدي و نيز خوانش‌هاي تازه‌تر منشور كورش فراهم شده و در زيرنويس‌ها به يادداشت‌هاي اندكي پرداخته شده است.

ترجمه و انتشار فرمان كورش بزرگ (كورش دوم) پرده از نادانسته‌هاي بسيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوق‌دانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنياد‌گذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهم‌سازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر مي‌پروراند. (نسخه‌بدلي از منشور كورش به عنوان كهن‌ترين فرمانِ شناخته‌شدة تفاهم و همزيستي ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري مي‌شود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد.)

چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته مي‌شود كه فرمان كورش را با نبشته‌هاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم.

آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884  پ‌م.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش  سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم … ’’

در‌كتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689  پ‌م.) چنين نوشته شده است:  ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان مي‌رفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانه‌ها را نيز با خود ببرد …’’

در كتيبة آشور بانيپال (645  پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است:  ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهه‌هـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشه‌هاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانه‌اي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند …’’

و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565  پ‌م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زنده‌اي از آنجا برنخيزد …’’

اين رويدادهاي غير انساني تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نيز مردمان جهان با چنين ستم‌ها و خشونت‌هايي روبرو هستند. هنوز جنايت‌هاي آمريكا در ژاپن  و ويتنام، فرانسه در الجزاير، ايتاليا در حبشه و ليبي، پرتقال و اسپانيا در آمريكاي لاتين، و انگلستان در سراسر جهان، از يادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمب‌هاي شيميايي بر سر مردم  بي‌دفاع هلبچه فروريخت و همة آنان از پير و جوان و زن و كودك به وضعي رقت‌انگيز نابود شدند. در افغانستان و در ميان سكوت  حيرت‌انگيزِ جهانيان، صدها هزار تن از مردم غير‌نظامي و بي‌دفاع شهرها قرباني مطامع ابر‌قدرت‌هاي امروز و گروهاي سياسي كشور مي‌شوند، در حاليكه در زندگي روزمره نيز از قحطي و بيماري‌هاي همه‌گير، از گرسنگي و وبا و سرما رنج مي‌برند. در بوسني و در كانون اروپاي متمدن تنها به انگيزه‌هاي نژادي مردم و كودكان را بي‌دريغ و دسته‌جمعي به كام مرگ مي‌فرستند. در مكه جامة سپيد زائران را به سرخي مي‌آلايند و جان و مال و ناموس آنان را مباح مي‌شمرند.

كشورهاي بزرگ و پيشرفته و متمدن جهان، سلاح‌هاي مرگبار كشتار جمعي و بمب‌هاي شيميايي و ميكربي خود را ديگر مستقيماً بر كاشانة مردم رها نمي‌كنند، بلكه آنها را به بهايي گزاف در اختيار كشورهايي همچون عراق مي‌گذارند تا بر سر جوانان ايران زمين بريزد و آنگاه باز هم به بهاي گزاف به درمان زخم‌هاي آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلايه كنند و خود را بزرگترين پشتيبان آن بدانند.

اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيه‌اي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و  جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. برده‌داري را برانداختم. به بد‌بختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاه‌هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌هاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم …’’

كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري  رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود مي‌دانسته‌اند. در اين باره در باب‌هاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين مي‌فرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌اي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشليم است، بنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد.’’

در اينجا مايلم بخصوص به اين نكته تاكيد كنم كه با وجود اينكه منشور كورش بزرگ را «نخستين اعلاميه حقوق بشر» مي‌دانند، اما نوآوري چنين فرماني از كورش نبوده است؛ بلكه اين فرمان فرايند فرهنگ ايراني بوده است. فرهنگي كه هرگز دستور به غارت و آدمكشي و ويراني نداده است. و كورش اين رفتار را از مردمان سرزمين خود، از نياكان خود، از فرهنگ رايج كشورش، در آغوش مهرآميز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازي نخستين بيانيه جهاني حقوق بشر نه تنها براي كورش، بلكه همچنين براي فرهنگ كشوري است كه سراسر پهنة پهناور آن از كهن‌ترين روزگاران تابش‌گاهِ انديشة نيك و كردار نيكي بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.

منشور كورش هخامنشي ارمغاني است از سرزمين ايران براي جهاني كه از جنگ و خشونت

خسته است و از آن رنج مي‌برد.

 

مشهورترين بخشِ

منشور كورش هخامنشي

 

منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشة جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ نوة كورش، شاه بزرگ … نبيرة چيش‌پيش، شاه بزرگ …

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.

من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.

مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …

من همة شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.

همة مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همة مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’

من براي همة مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

 

منشور كورش هخامنشي

متن كامل

 

1. «كورش» (در متن بابلي: ] كو- رَ - آش[)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ] با- بي- ليم [، شاه «سـومـر» ] شو- مـِ- ري[ و «اَكَّـد» ]  اَك- كـَ- دي- اي [،

2. ... همة جهان

3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.

4. او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.

5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَـگيلَـه» ]  اِ- سَگ- ايلَـه[ براي شهر «اور» ]  او- ريم [ و ديگر شهرها ساخت.

6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بد‌كرداري.

7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت مي‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ] اَمَـر- اوتو[ خداي بزرگ روي برگرداند.

8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود مي‌كرد ... همة مردم را.

9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنـليل/ ايـلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)

10. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همة باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساكنان سرزمين «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ]  اَن- شـَ- اَن [  را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.

13. او تمام سرزمين «گوتي»  ] كو- تي- اي [ را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همة مردمان «ماد» ] اوم- مـان‌مَـن- دَه} را. كـورش با هر « سياه سر» (همة انـسان‌ها) دادگـرانه رفتار كرد.

14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشة نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.

15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي‌داشت.

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَـبـونـيد» ] نـَ- بو- نـَ- ايد [ شاه را به دست كورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همة فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.

19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همة ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.

W

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشة جهان.

21. پسر «كمبوجيه» ] كـَ- اَم- بو- زي- يَه [، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوة «كـورش» (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيرة «چيش‌پيش» ] شي- ايش- بي- ايش [، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـاني ‌كـه ‌هميشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروايي‌اش را «بِل/ بعل» ] بـِ- لو [ (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو»  ] نـَ- بو [ گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛

23. همة مـردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.

25. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درماندة بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.

26. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.

27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همة سپاهيان من،

28. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همة شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند؛

29. و همة پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همة مردم سرزمين‌هاي دوردست، همة پادشاهان «آموري» ] اَ- مور- ري- اي [، همة چادرنشينان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ]  اَش- شور [ و «شوش» ] شو- شَن [.

31. من شهرهاي «آگادِه» ]  اَ- گـَ- دِه [، «اِشنونا» ]  اِش- نو- نَك [، «زَمبان» ] زَ- اَم- بـَ- اَن [، «مِتورنو» ] مـِ- تور- نو [، «دير» ] دِ- اير [، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ] اي- ديك- لَت[ كه ويران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بود را بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همة مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همة مردم را به همبستگي فرا خواندم.

33. همچنين پيكرة خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،

34. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،

35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘به  كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’

36. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگيِ مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همة مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم).

W

37. غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردك‌ها و كبوتران

38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنـليل»  ] ايم- گور- اِن- ليل [ را استوار گردانيدم ...

39. ... ديوار آجري خندق شهر را،

40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛

41. ... به انجام رسانيدم.

42. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...

43. ...كتيبه‌اي از پـادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال»] آش- شور- با- ني- اَپ- لي [

44. ...

45. ... براي هميشه!

 

 

Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975.

Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974.

Harmatta, J., Les modèles littéraires de ľ édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974.

Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT (نشريه مطالعات عهد عتيق) , 25, 1983.

Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000.

Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in  Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955.

Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS,  12. 1880.

Richter, G. M., Greek Subjectson Grecopersian Seal Stons, Archaeologica Orintalis in Memorim Ernest Herzfeld, New York, 1952.

Weissbach, F. H., Die Achamenideninschriften Zweiter Art, Herausgeben und Bearbeitel. Leipzig, 1890.

Weissbach, F. H., Keilinschriften der  Achämeniden, Leipzig, 1911.