Save  Pasargad Committee

 

Link to English Section

 

پيوند به خانه

 

 

از این دیدگاه 

 بخش های:  اول  دوم  سوم   چهارم  پنجم  ششم هفتم  هشتم  نهم   دهم  یازدهم  دوازدهم 

بخش های سیزدهم به بعد>>>>

 

از ابراهیم هرندی

 

 

از این دیدگاه (بخش اول)

 1.انقلاب فرهنگی

از ديدگاه تاريخی، آخوندهای فيلسوف نما و فيلسوف نماهای آخوندی که در آغاز بلوای ملاها درهای دانشگاه‏ها را برای به برپايی انقلاب فرهنگی بستند، کار تازه و شگفتی نکردند. انقلاب فرهنگی را اگر بمعنای "خودی کردن حقيقت" بپنداريم، در می ‏يابيم که اين چگونگی ريشه‏ای کهن در تاريخ دارد. نمونه نزديکی از اين رويداد، در سده بيستم در همسايگی کشور خودمان در زمان استالين روی دارد. در آن روزگارکه کشاورزی در کشور شوراها روندی کاهنده در پيش گرفته بود و رو به نابودی داشت، مردی دانشمند نما و حزبی بنام "تروفيم ليسنکو" که اندکی دانش کشاورزی داشت، با لاف و گزاف فراوان به استالين پذپرانده بود که با دستيابی به چشم‏ اندازتازه‏ای در دانش زيست شناسی می ‏تواند مرزهای اين دانش را تا بيکران وابگستراند و ايالات متحده شوروی را به بزرگترين کانون کشاورزی جهان بدل کند.

ليسنکو در سال 1929 در کنگره جزب کمونيست در لنينگراد تئوری تازه خود در زمينه زيست شناسی را ارائه داد. در اين تئوری وی برآن شده بود که با فراهم آوردن زمينه کشت و زيستبوم مناسب می‏ توان ژرفساخت ژنتيک گياهان را دگرگون کرد و به بهينه سازی آن ها را در راستای دانه و ميوه آوری پرداخت. ليسنکو برآن بود که با چنان کاری می ‏توان علف زارهای سيبری را بهترين گندمزارهای جهان کرد.

گفتنی ‏ست که اين شيوه انقلابی با دستاوردهای دانشی آنزمان سازگار نبود و ليسنکو تئوری پذيرفته شده زمان خود را که مندل آورنده آن بود، "بورژوايی" و "ارتجاعی" می ‏پنداشت و آن را درخور تامل و انديشيدن نمی ‏دانست!

پذيرفته شدن تئوری نادرست ليسنکو از سوی حزب کمونيست سبب شد که در دهه سی در سده بيستم، همه زيست شناسان راستينی که زيست شناسی را دانشی غير سياسی می‏ پنداشتند، از دانشگاه‏ها بيرون رانده شوند و از کارهای خود برکنار شوند و برخی نيز به زندان افتند و کشته شوند. ليسنکو در سال 1939 به رياست فرهنگستان علوم کشاورزی لنين رسيد و از همان سال به تار و مار کردن زيست شناسان غير خودی پرداخت و بزرگترين زيست شناس نام آور روسی، نيکلای واويلف و همه دستياران او را برای یيگاری و شکنجه به گولاک فرستاد.

ليسنکو پس از برکنارکردن همه زيست شناسانی که تئوری او را رد کرده بودند و آن را غيرعلمی و حزبی می ‏دانستند، به تدوين گفتمان خود - ساخته تازه ‏ای بنام " زيست شناسی طبقاتی" پرداخت. اين چشم انداز تازه در زيست شناسی، دست کمی از تئوری علوم اجتماعی اسلامی خامنه ‏ای نداشت. يعنی که چيزی فراتر از مشتی خزعبلات خود شيفته‏ ای نادان در زمينه زيست‏ شناسی نبود که پايانداد آن نابودی کشاورزی و زيست شناسی در شوروی و تار و مار و کشتار دانشمندان زيست شناس روسی در سه دهه تمام بود. اين انقلاب فرهنگی زيان‏های جبران ناپذيری به زيست شنای و کشاورزی در روسيه زد.

نمونه تاريخی ديگری از انقلاب فرهنگی در سده بيستم، در چين بدست مائوتسه تونگ؛ رهبر انقلاب کمونيستی آن کشور روی داد. مائو نيز که دست کمی از استالين در نادانی و تهی مايگی نداشت، به بهانه "دانش پرولتری" همه آزمايشگاه ‏های بزرگ چين را بست و دانشمندان بزرگ آن کشور را برای کشاورزی به روستاها فرستاد. وی انگشت پيانيست اُپرای پکن را که با آن آهنگ‏های بوژوايی زده بود، بريد و فرمان داد تا همه گنجشک‏ ها را به بهانه خوردن بذردر زمين‏ های کشاورزی سنگسار کنند!

بله، انقلاب فرهنگی آخوندهای فيلسوف نما و فيلسوف نماهای آخوند، چيزی در اين مايه ‏ها بود که رويدادهای همگون آن را در سراسر تاريخ می‏ توان يافت. از همه اين رويدادها با مزه تر و شگفت انگيزتر، انقلاب فرهنگی بُخت النصر است که بايد در يادداشت ديگری بدان پرداخت. يادتان باشد، يادآوری کنيد که در آينده به آن بپردازيم.

زيان اين گونه برنامه ‏های جنايی، از حسابرسی بيرون است زيرا که بازتاب ‏های ناخوشايند آن گاه تا سده ‏ها پس از آن واشکفته می شود. بستن دانشگاه‏ها، پايان نبرد حوزه و دانشگاه بسود حوزه بود. نبرد کهنه و نو، خرافه و دانش، گذشته و آينده. اين چگونگی، زخمی کاری بر گلوگاه فرهنگ انديشه ورزی ايران گذاشت تا مدرن انديشی را درآن کشور ريشه ‏کن کند و آتش نوآوری و نوانديشی که تنها در پرتو دانش‏ های مدرن می‏ تواند درگيرد و شعله ‏ور شود را تا جاودان خاموش بدارد. اکنون ديگر دانشگاه‏ های ايران کانون ‏های کپی برداری و همگون سازی و آخوند پروری شده است و هيچ پيوند معنادار و سازگاری ميان هيچ يک از دانشگاه‏ های آن کشور با هيچ يک از دانشگاه ‏های راستين جهان وجود نمی ‏تواند داشته باشد.

شيوه انديشه مدرن، دشمن هرگونه خرافه گرايی و خفت پذيری و انسان ستيزی ‏ست. شيوه‏ای که تنها ابزار واگشايی کلاف درهم بحران‏ های کنونی ‏ست. در اين شيوه آنچه حقيقت دارد، خود حقيقت است و ديگر هيچ.

***

2. زبانبــازی

کاربرد زبان در گره گشايی فرهنگی و سياسی، برآيندی از دروان روشنگری ست که چون فرهنگ ما با اين دوران بيگانه بوده است، نمی توان آرزو داشت که ما نيز بتوانيم از راه گفتگو به کشمکش های سياسی و فرهنگی خود پايان دهيم. چنين است که ما هرگز نتوانسته ايم با گفتگو و گرفت و دادهای زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری های تاريخی و اجتماعی خود بگشاييم. هرگاه و هرجا نيز که سخن از نشست و گردهمايی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسيار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستيز و گريز و انشعاب راه برده است. اين همه از آنروست که فرهنگ گفتگو به معنای مدرن آن، در فرهنگ ما جا نيافتاده است.

فرهنگ گفتگو، زبان را در فرهنگ های مدرن به ابزاری بسيار دقيق و خوش پرداخت برای ترابری مفاهيم بدل کرده است، آنسان که بتوان با کاربرد کمترين واژه، بيشترين معنا را به شنوده و يا خواننده رساند. زبان فارسی توانايی چنين کاربری را داراست، اما چون اقتصاد واژگانی تاکنون برای کاربران اين زبان هرگز اهميت نداشته است، فارسی زبانان ميدان فراخ و پردامنه ای برای کاربرد واژگان اين زبان ندارند . از اينرو، بيشتر نوشته های فارسی، جای زيادی برای کوتاه کردن دارند و گاه بار معنايی کتابی را می توان در برگی از همان کتاب گنجاند.

زبان در فرهنگ هايی که با بحران تعريف روبروست، کارايی خود را از دست می دهد و رسانه معنا رسان نيست. از اينرو، بخش بزرگی از گفته ها و نوشته های روزمره در اين فرهنگ ها، واژيدن های بيهوده ای ست که گوينده و شنونده، نويسنده و خواننده، از پوچی و بی ارزش بودن آن با خبرند. سخنان و سخنرانی های آخوندها، نمونه ای از اين وراجی های بی بار و بر است که نه پيوندی با حقيقت دارد و نه معنايی را که می خواهد، می رساند. اين چگونگی در فرهنگ ايرانی ريشه ای ديرين دارد و بايد آن را " زبانبازی" خواند. زبان بازی، کاربرد نيرنگين زبان برای فريب دادن ِديگران است. چون اين بازی برپايه دروغ و ناراستی استوار است، برای تاثير آنی بکار گرفته می شود. زبانباز، با دروغ و دغل می کوشد که با خوشنود ساختن شنونده، به روان گردانی آنی وی بپردازد و او را بکاری که می خواهد، وادارد. در اين بازی اگر شنونده خوش باور باشد، به پيشنهادهای گوينده دل می بندد و هرآنچه از او خواسته می شود، می کند. اما پس از چندی درمی يابد که بازيچه دست زبانبازی بوده است و اگر تخم کينه زبانباز را در دل نکارد، دست کم از او روی برمی گرداند. احمدی نژاد، نمونه خوبی از اين چگونگی ست. وی در زمان رياست خود هرکجا رفت، قول هرآنچه را که مردم از او می خواستند، به آن ها داد و در پايان درکلاف دست و پاگيرِ زبانبازی و "خالی بندی"های خود گرفتار شد زيرا که مردم اندک اندک دريافتند که زبان برای وی ابزاری برای هيجان آفرينی آنی بود و رسانه هيچ معنا و حقيقتی نبود.

باور همگانی براين است که زبان را شاعران و نويسندگان هرسرزمين بارور می کنند. من با اين باور سر ستيز ندارم، اما درست تر آن می دانم که بگويم که زبان را آزادی بارور می کند. چنين است که ستمکاران در سراسر تاريخ با زبان های باز، گرفتاری داشته اند و آن ها از حلقوم دارندگانشان بيرون می کشيده اند. هم امروز نيز ديکتاتورها از زبان و قلم بيش و پيش از هر چيز ديگری وحشت دارند و به شکستن قلم ها و بريدن زبان ها و بستن روزنامه ها می پردازند. هم نیز چنين است که بيشتر خواب های وحشتناک، برای اهل زبان و قلم ديده می شود؛ از خفه کردن مخفيانه و زنجيره ای آنان گرفته تا پرتاب گروهی آنان به ژرفای دره.

بيهوده دل خوش نبايد کرد که زبان فارسی چنين و چنان است. اين زبان داغ ها و نشان ها از همه ترس ها لرزها و شکستن ها و بستن ها و کشتن ها در خود و با خود دارد و آينه تمام نمايی از فرهنگی بحران زده و خفقانی ست.

***

3. آگاهی از حضور ديگران

يِکی از بازتاب‏ های بزرگِ گريزِ ناگزيرِ بسياری از ايرانيان در سه دهه گذشته از سرزمين خود، بيرون آمدن انسان ايرانی از خاک و لاک تاريخی خويش و آشنا شدن او با جهان کنونیی‏ست. او در پرتو اين رويداد دريافت که نه ايران دل عالم است ونه هنر تنها نزد ايرانيان است. شايد برای نخستين بار بود که ايرانيان با شگفتی ديدند و شنيدند و دريافتند، که مردم برخی از کشورهای جهان نه تنها نامی از اصفهان، نصف جهان و فردوسی و صنايع دستی ايران و سيب خراسان و حافظ و سهند و سبلان و قله های تاريخی و فرهنگی و ادبی ما نشنيده اند که حتی نمی دانند ايران ما در کجای جهان است.

هر فرهنگ، سيستم نگهدارنده ‌ای دارد که ورای گوش ِهوش انسان به ذهن وی راه می‏ يابد و با عواطف او در می آميزد و پيشداوری‏ ها و پيش پنداره ‏هايی را ميدان می ‏دهد که زمينه ساز قوميت و در دنيای مدرن مليت است. اين سيستم هماره در کار است و از نسلی به نسل ديگر سپرده می‏ شود. برخی از بازتاب ‏های زبانی ِاين پيش پنداره ها اين هاست:

هيچ کجای جهان، ايران نمی ‏شود
ايرانيان ذاتاً با هوش هستند
حقوق بشر ريشه در انديشه های ايرانی دارد
ايران دل عالم است
هنر نزد ايرانيان است و بس
ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر

خود گرايی همگانی و برتر انگاری فرهنگ بومی، پديده ای طبيعی ‏ست. آگاهی از اين چگونگی تنها با رويا رو شدن با "ديگری" ممکن می ‏شود. چنين می ‏نمايد که اين رويارويی برای ما دارد اندک اندک به پيدا شدن گفتمانی بنام "ديگری"، در ذهن و زبان ما کشيده می ‏شود. اين فرآيند، آغاز انديشيدن به جهان مدرن و درگيری با آن است. پيش تر در برابر ايران ، انيران بود که ديگری افسانه ای و ذهنی بود. اما، "ديگر"، در ذهنيت مدرن، يعنی آن که مانند ما نيست، اما مانند ما دارای "حقوق" است. امروزه واژه " دگر انديش" و "دگر باش" در زبان فارسی، نشان از پذيرش مفهومی بنام "ديگری"، در ذهنيت ايرانی دارد.

***

4. خفـخان

آیت الله در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی آید و زنان و مردان دیگر را هم به معصیت وا می دارد.

در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه های سرگشاده به آیت الله اعتراض کردند که در راه "آقا امام حسین"، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته اند، شما چرا رو حرف امام حرف زده اید و حرف های امپریالیست ها و صهیونیست ها را تکرار کرده اید؟

جبهه بسیجیان ِذوب در ولایت از آیت الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنه براندازی چند سال پیش، از دید ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت الله حکم تکفیر سران فتنه را که هنوز هم که هنوز است، در کمال وقاحت، زنده اند و در جامعه اسلامی ما راه دارند نفس بیهوده می کشند، صادر نکرده اند؟

اصلاح طلبان در سایت هایشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می بود که حضرت آیت الله، یزید زمان را مردم معرفی می کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می دادند.

سازمان های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم با تو سری روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال کرده و می کند.

فمینیست ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وامی دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی ها و کاستی ها باشند و همه کاسه کوزه ها بر سر آنان شکسته شود؟ بجای این چرندیات، به فکر دخترانی باشید که از ترسِ اسید پاشی هفته هاست که از خانه بیرون نرفته اند.

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی زیادی برای جمهوری اسلامی دارد، چرا که امپریالیست ها و صهیونیست ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت های این جوری توجه ویژه ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ان ِ ادیان دیگر هم داریم.

کانون جوانان کرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی...
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های .....
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می بود......
جامعه طلاب جوان فریاد ....
صدای امریکا در برنامه...
بی بی سی...

با تماشای این همه، آیت الله... بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده ایم. آنچه گفته ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه ای باید در پیش بگیرند؟

***

5. پيش از دميدنِ خورشيد

زمانی که اکبر گنجی در زندان بود، زنده ياد سيمين بهبهانی شعری برايش سروده بود با اين مطلع:
ای کاش می توانستم
تا گل برات بفرستم
يا بهر روزه داري هات
نقل و نبات بفرستم

با شنيدن خبر زندانی شدن محمد رضا رحيمی، دلم برايش سوخت و بد ندانستم شعری به سبک سيمين برايش بنويسم. بخوانيد:

اي کاش مي توانستم
منقل برات بفرستم
زيرش يواشکی، بستی
از واجبات بفرستم

زان نوشداروی هستی،
باب ِبساط سرمستی
وز بهر رفع سردی نيز
حبی نبات بفرستم

واحسرتا و وادردا
گر کودتا شود فردا
بهرت بساط رنگينی
از سور و سات بفرستم

ايکاش می توانستم
يک مشت خرت و پرت امشب
پيش از دميدن خورشيد
با اين فيات بفرستم

 

 

 

از این دیدگاه (بخش  دوم)


6.
فرهنگ گفـــتگو

کاربرد زبان در گره گشایی فرهنگی و سیاسی، برآیندی از دروان روشنگری‏ ست. اين برآيند هنوز به بسياری از فرهنگ های ديگر از جمله فرهنگ ما، راه نبرده است. پس نمی توان و نبايد آرزو داشت که ما نیز بتوانیم از راه گفتگو، کشمکش‏های سیاسی و فرهنگی خود را حل کنیم. شايد از همين رو نيز، تاکنون هرگز نتوانسته ‏ایم که با گفت و شنود و داد و ستد ِ زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری‏ ‏های تاریخی و اجتماعی خود بگشاییم. هرگاه وهرجا نیز که سخن از نشست و گردهمایی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسیار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستیز و گریز و جدایی راه برده است. این همه از آنروست که گفتگو، تنها کاربرد زبان نیست و فرهنگ ویژه خود را دارد. فرهنگی که در آن "دیگری" جا دارد و آن ديگری، انسان پنداشته می‏ شود. تنها در پرتو پذیرش این پنداره است که انسان در گفتگو با دیگری، گاه خاموش می‏ شود و به او گوش فرا می ‏دهد و گاه با چشمداشت به سخنان وی، پنداره‏ها و انگاره‏های خود را بازنگری می‏ کند. یعنی که با شنیدن سخنان دیگری و آشنایی با چشم‏ انداز وی می‏ کوشد تا با دادن پاسخی آشتی ‏جویانه، پیوندی سازگار و بی ‏ستیز پدید آورد. تا زمانی که انسانِ خویشتنخواه و خودکامه، جایی برای دیگری در ذهن خود باز نکند و دیگران را دارای حقوق انسانی نداند، هرگز نمی‏ تواند با کسی گفتگوی گره‏ گشا داشته باشد.

زبان، هم رسانهِ گرفت و داد اندیشه وعاطفه است وهم ابزار آزار خود و دیگران. در فرهنگ گفتگو، گوینده و شنونده، اندیشه و سخنان خود را آگاهانه ویرایش می‏ کنند تا از درشتی کردن و زخم زبان زدن بيکدیگر بپرهیزند. چنین است که زبان در فرهنگ گفتگو، ابزاری هدفمند برای کشمکش زدایی و ستیزگریزی و گره گشايی پنداشته می‏شود. اما آنجا که این فرهنگ نیست، گفتگو کردن درباره هر دشواری و گرفتاری، به نبرد زبانی برای هراساندن و کوبیدن و از میدان بدرکردنِ ديگری کشیده می ‏شود.

گره گشایی از راه گفتگو، پدیده تازه‏ ای در تاریخ انسان است. پدیده‏ای که نیاز به پیش‏ آیندهایی دارد که در فرهنگ ما پدید نیامده ‏است و شاید هم هرگز پدید نیاید. در فرهنگ ‏های پیش مدرن، زبان در هنگام گیروگرفتاری میان دو تن، ابزاری برای ترساندن و سبک کردن و سرکوب و منکوب کردن و سرجای خود نشاندن بکار می رود* و در بسی بیش از بسیاری از زمان‏ ها، پیش‏ آیندِ زد و خورد با دست و پا و چنگ و دندان می شود. این چگونگی در آئین شهروندی مدرن با کمک قانون که زمينه سازِ هنجارهای رفتاری شده است، از میان رفته ‏است. امروزه آداب ادبِ شهروندی، از کوره در رفتن و پریدن به دیگران را برنمی ‏تابد و آن را نماد جانورخویی و جنگلی بودن انسان می‏ داند و آن را می‏ نکوهد.

..........
رود گر به پا خاری آسان در آید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
(
باباطاهر
(

***

7. در قلمرو حقيقت.

در يکی از وبگردی های شبانه ام رسيدم به اين داستانکِ باردار که شايد آوردن آن در اينجا و درنگ بروی آن بيهوده نباشد:

"علّامه محمّد تقی جعفری نقل می کرد: عدّه‌‌‌ای از جامعه‌‌‌شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا دربارة موضوع مهمّی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود : " ارزش واقعی انسان به چیست؟"

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است. معیار ارزش پول، پشتوانة آن است. امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟
 
هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند و معیارهای خاصّی را ارائه دادند. وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌‌‌ورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است امّا کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازة خداست.
 
علّامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی علیه السلام است. آن حضرت در نهج البلاغه می‌‌‌فرمایند: قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ؛ ارزش هر انسانی به اندازة چیزی است که دوست می‌‌‌دارد. وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانة احترام به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السلام از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند."

در نخستين نگاه، اين داستان بخشی از روضه خوانی آخوندی فريبکار و نادان می نمايد. شايد يکی از مريدانِ محمد تقی حعفری، از روی عادت هميشگی خود، با بافتن آسمان و ريسمان بيکديگر در خيال خود، داستانکی سرهم کرده است تا پامنبری های ساده دل و روستايی خود را سرگرم کند و آنان را خوشنود از جايگاهشان در جهان نمايد. داستانکی که همان جمله نخست اش ده ها پرسش به ذهن خواننده می آورد.

جامعه شناسان برتر دنيا يعنی چه؟
چه کسی اين ارزشگذاری را کرده بود و براساس چه سنجه و يا سنجه هايی؟
"
ارزش واقعی انسان"، يعنی چه؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، علّامه محمّد تقی جعفری را به نشست خود راه داده بودند؟ مگر او جامعه شناس بود؟ آخوند را چه به نشست جامعه شناسان؟
برای چه جامعه شناسان برتر جهان، پرسشی نامربوط به رشته خود را برای نشست خود برگزيده بودند که علامه در همان آغازِ نشست، همه کاسه، کوزه شان را در هم بريزد و با يک جمله آن ها را کنفت کند؟

اما از ديدگاهی ديگر، درنگ در اين بافه نوشتاری ساده می تواند ذهن ما را به حوزه های ديگری بکشاند. برای نمونه به سوی اين نکته که پُرنما شدنِ اهميتِ خِرَد در روزگار کنونی، چگونه رويه های دروغينِ فرهنگ های ديگر را آشکار کرده است. شايد اکنون کمتر کسی که بهره ای از هوش دارد، داستانی را که در اينجا آورديم بخواند و آن را راست بپندارد. البته هدف نويسنده اين داستان دروغگويی نبوده است، بلکه وی در جهان ذهنی ديگری در پرتو هنجارهای اخلاقی ويژه ای اين داستان را بعنوان گزارشی درست از رويدادی حقيقی نوشته است. اما ما اکنون از چشم انداز خِرَدمدار مدرن، با پيش آوردنِ پرسش هايی که دربالا آورديم، نمی توانيم آن را راست بپنداريم و آشکارا در می يابيم که همه داستان از بيخ و بن ساختگی و دروغ است. اين که جامعه شناسان برتر جهان در جايی جمع شوند و اجازه دهند که آخوندی نيز به جمع آنان بپيوندد و برای آنان سخنرانی کند و آنان چنان شيفته سخن بند تنبانی او شوند که برايش دست بزنند، بسيار لايتچسبک است.

البته بررسی متن ِاين داستان، با چشمداشت به زمينه ی تاريخی آن معنا دارد. از آن چشم انداز، اين شیوه نگارش، ريشه ای ديرين در تاريخ ما دارد. براي نمونه، داستان زير از، "سياست نامه"، نوشته ی خواجه نظام الملک طوسی ست. در اينجا خواجه نظام الملک گزارشی از باز يافتن انگشتری سليمان ابن عبدالملک، يکی از خلفای بنی مروان را به ما می دهد. سليمان اين انگشتری ياقوت را به دريا پرتاب کرده است و اکنون با پشيمانی در پی بازيابی آن از ژرفای درياست.

" غلامی را گفت؛ برو در زورقی نشين و چون به کنار دريا رسی براسبی نشين و بتاز و به سرای رو و خزينه دار را بگوی فلان صندوقچه سيمين می خواهم. برگير و به تعجيل بيا. و پيش از آن که غلام را فرستاد، ملاح را گفت که لنگرها فروهل و کشتی برجای فرو دار، تا بگويم چه بايد کردن. ملاح همچنين کرد. و ما شراب می خورديم تا غلام در رسيد و آن صندوقچه بياورد و پيش ملک نهاد. ملک سرِ کيسه ای که برميان داشت بگشاد و کليدی سيمين از کيسه برآورد و قفل سر صندوقچه باز کرد وسر صندوقچه برداشت، دست فروکرد و ماهيی زرين برآورد و در دريا انداخت. ماهی در زير آب شد و غوطه خورد و به قعر دريا رسيد و از چشم ناپديد شد. يک ساعت بود. بر سر آب آمد، آن انگشتری بردهان گرفته. ملک ملاحی را فرمود تا با زورقی آنجا تاخت و آن ماهی را با انگشتری بگرفت و پيش ملک آورد. ......ملک آن ماهی را در صندوقچه نهاد و قفل برزد و کليد در کيسه نهاد."

ماهی فلزی صندوق نشين خليفه، نه تنها به يکباره جان می گيرد و شنا می کند، بلکه توانايی ياقوت يابی در ژرفای دريا را نيز دارد. راستی اين داستان، چيزی مانند به پرواز درآمدن ِ مرغ پخته است. البته در زمان خواجه نظام الملک کمتر کسی در راست بودن اين دروغ شاخدار دو دل می شد.

بله، تعريف حقيقت زمينه تاريخی هم دارد. اين زمينه پيوند تنگاتنگی با جايگاه تاريخیِ پديده ها در ذهن انسان در هر دوران دارد. در جغرافيای خيالِ نويسندگان دو نمونه ای که آوردم، جايگاه، "مقام"ِ امام و شاه، بسی برتر از جايگاه راستگويی بوده است. از اينرو در اين دو متن، حقيقت فدای آبروی شخصت های کانونی آن ها شده است تا بزرگی و دانايی و توانايی آنان را به خواننده گوشزد کند.

...........
http://beheshtema.blog.ir/post/623

***

8. دریافت

گلستان سعدی و سیاست نامه خواجه نظام الملک دو گواهینامه تاریخی این نکته اند که شاهان ایرانی مردانی نادان، خونخوار، خطرناک و دمدمی مزاج بوده ‏اند که می بایست هماره آنان را با بافتن آسمان و ریسمان از سزای کارهای بد‏شان بترسانند.

تماشای رفتارها و کردارهای داعشيان در روزگار ما، اهميت کار اين دو رادمرد را پُرنماتر کرده است. اين رفتارها و کردارها نشان می دهند که فرهنگ های حاکم برسرزمين هايی که مردمانی ددمنش و جنگلی خوی بار می آورند، فرهنگ هايی ناکارآمدند. فرهنگی که توانايی زيستن در کنار ديگران را به انسان نياموزد، چيزی جز برونتاب کرداریِ ذات خودکامه و جنگلی او نيست. چنين است که کسی را که به عواطف و احساسات و حساسيت های ديگران بهايی نمی دهد، انسان به معنای اجتماعی آن نمی توان خواند. از نگرش انسانی، اين کسان، کر و کورعاطفی هستند و در بسياری از کشورهای غربی بيمار پنداشته می شوند و به روان- درمانسرا فرستاده می شوند. هر رفتار وکرداری که زمينه سازگاری انسان را در راستای ماندگاری وی فراهم نکند، خِرَد گريز و زندگی ستيز است و در هيچ جامعه ای با خوشداشت همگان روبرو نمی شود. از اينرو، هيچ آئين و اخلاقی، سوزاندن انسان زنده را ميدان نمی دهد.

***

9. ســرمایه ملی

سرمایه ملی یعنی چه؟ سرمایه‏ های ملی ایرانیان چیست؟ در روزگاری که بسیارانی، گفتمان "ملت" را به پرسش می گیرند، سرمایه های ملی را چگونه باید تعریف کرد؟ آیا شما کسی و یا چیزی را می توانید نام ببرید که همه ايرانيان درباره آن همدل و همگمان باشند؟

نمونه برخی از آنچه در چند سال گذشته سرمایه های ملی خوانده شده است این هاست: آثار باستانی مانند آرامگاه کورش، تخت جمشید، کتیبه بیستون، چهلستون، عالی قاپو، کوه نور، لوح کورش. همچنین شخصیت های تاریخی و ادبی مانند، حافظ، مولوی، سعدی، سینا، فارابی، رازی، نادر، امیرکبیر، ملک الشعرای بهار، مصدق، نیما، شاملو، فروغ فرخزاد، شجریان. نیز، مردمان و فرهنگ های گوناگون ایرانی، نفت، گاز، فرش، خاویار، گز، پسته، مس، فن آوران و کارورزان ماهر، آبهای خلیج فارس و رودهای ایران و نیز جوانان کشور.

نگاهی به این نام ‏ها نشان می ‏دهد که، "سرمایه ملی" گفتمانی تنها اقتصادی و یا فرهنگی نیست. پس چیست؟

می گویند شرکت مایکروسافت، یکی از سرمایه‏ های ملی امریکاست و شکسپیر، بخشی از سرمایه‏ های ملی انگلیس. ویسکی اسکاچ را اسکاتلندی‏ ها سرمایه ملی خود می ‏دانند و رقص فلامینگو را اسپانیولی‏ ها.

اما برگردیم به سرمایه های ملی ایران. شما این سرمایه ‏ها را چگونه تعریف می‏ کنید و چه کسان و چیزهایی را در فهرست سرمایه های ملی می ‏گذارید؟

***

10. آرمانشهر انسانی

بینایی برترین حس از حس های پنجگانه است. البته همه حس‏ها در جای خود سودمند و بایسته ‏اند اما در پنداره انسان، بینایی سرآمد حس‏ های ديگر اوست. انسان، دریافت‏ های بینایی خود را بیش از داده ‏های چشایی، بساوایی، بویایی و آوایی می پذیرد. از اینروست که در بیشتر فرهنگ ها، دیدن، گواهی پسندیده بر پذیرفتن و باورکردن است و آنچه را فرد با چشمان خود می بیند، می پذیرد، (شنیدن کی بود مانند دیدن). این چگونگی سبب شده است که پادشاهان و دارندگان ِ زور و زر، توانایی خود را در گستره دید دیگران بگذارند و از این راه، کبکبه و دبدبه و هیبت و هیمنه خود را در گستره دیدِ دیگران به نمایش بگذارند. کاخ ‏ها و کوشک‏ های جهان، همه نشانه ‏های ‏این نمایش است.

این چگونگی درباره تمدن‏ها نیز کارکرد دارد. تمدن غربی پرنماترین تمدن در جهان است. روزگاری انسان غربی با نگاهی نو به هستی، جهان و پدیدارهای آن را به گونه ای بازتعریف کرد که پیامدهای آن به هنگامه بزرگی بنام "انقلاب صنعتی" راه برد. اکنون این هنگامه و بازتاب ها و پی آیندهای آن، همه جهان را به گونه ی بازگشت ناپذیری دگرگون کرده است. چون بخش بزرگی از دگرگونی ‏های این انقلاب مادی بود و هماره در دیدرس جهانیان قرار داشت، همگان بزرگی و ژرفای این تمدن را پذیرفتند و گاه- بی که بدانند و یا بخواهند- برآن گواهی دادند. به گمانِ من، راز پیروزی فرهنگ و تمدن غربی در جهان، بنیاد مادی آن است که غربیان را از توانایی ‏های بسیار چشمگیر و شگفتی برخوردار کرده است و جهانیان را شیفته آن توانایی‏ ها ساخته است. این بنیاد، اندک اندک، انسان غربی را در اذهان جهانیان انسانی برتر و راه ‏ها و رسم ‏های او را بهتر از دیگر راه ‏ها و رسم ‏ها نمایاند.

دردهه های پایانی سده نوزدهم و سال های آغازین سده بیستم، پیامدهای چشمگیرِانقلاب صنعتی اروپا سبب شد که بسیاری ازغربیان خود را بربلندای هرم انسانی و بالاترین پله نردبان ترقی بپندارند و جهان را آزمایشگاهی برای اندیشه‏ ها و آرمان ‏های خوِیش بدانند. خوش بینی همگانی به پیشرفت جهان و رستگاری انسان در پرتو دستاوردهای دانش درآن روزگاران به گونه ای بود که هرگز کسی نمی پنداشت که در سده آینده - یعنی روزگار کنونی- اثری از بیماری و گرسنگی و خشکسالی و جنگ در جهان باشد. نیزهرگز کسی گمان نمی کرد که در دهه دوم سده بیست و یکم، ملیون ‏ها نفر از بیماری های روانی و ناهنجاری‏ های رفتاری و کرداری رنج ببرند. نيز آن که لشکری بی پايان نما از مردم پاره ای از جهان با دست های خالی به کوه و دشت و جنگل و دريا بزنند و بسوی پاره ای ديگر بشتابند.

در آغاز دوران صنعتی شدن اروپا، برنامه ريزان و جامعه شناسان غربی بزرگترين گرفتاری جهانيان در سده آينده، يعنی پس از سال دو هزار ميلادی را، نداشتن سرگرمی برای پُرکردن وقت خود می پنداشتند و برآن بودند که دستاوردهای صنعتی، انسان را چنان از پرداختن به کار بی نياز خواهد کرد که بزرگترين گرفتاری وی سرگرم کردن خود خواهد بود. اما امروز جهانيان چنان در دور باطل بيهودگی داونند که در کشوری مانند انگلستان که زادگاه انقلاب صنعتی غرب بود، اکنون یک چهارم مردم گرفتار بیماری ‏های روانی هستند. پایانداد این همه، ذهن انسان را بسوی این نکته رهنمون کرده است که آرمانشهر انسانی همچنان در دور دستی بیکرانه، سراب وار او را می ‏خواند و آرمان خواهی او را به هلهله وا می دارد.

***

11. تهــــاجم فرهنــــگی

روزی پسرک چوپانی که هر روز گوسفندان مردم را به چرا می بُرد، بربالای تپه ای در کنار روستا ایستاد و فریاد برآورد که: " گرگ، گرگ. گرگ آمد، گرگ آمد."

شوخی که از پایین تپه می گذشت، سربرداشت و گفت: " اینقدر داد نزن پسره بی سواد. این داستان رو همه تو کلاس دوم دبستان خوند‏ه ‏ند.

***

12. کمر درد؟

نخاع‌ انسان‌، سست ‏‌ترین‌ و آسیب‌ پذیرترین‌ بخش‌ بدن‌ اوست‌ که ‌زودتر از دیگر بخش‏ها پیر و فرسوده‌ می ‏شود. نخاع‌، ریسمانی‌ ازعصب‌ است‌ که‌ در پایان‌ هر روز بر اثر فرسایش‌، اندکی‌ کوتاه ‌تر می ‏شود، اما خواب‌ شبانه‌ آن‌ را بازسازی‌ می ‏‏کند و به‌ اندازه‌ پیشین‌ بازش می ‏گرداند. روندِ بازسازی‌ این‌ فرسایش‌، در زمان‌ پیری‌ کُندتر می شود. از اینرو، پیری ‌همیشه‌ با کوتاهتر شدن‌ قدِ انسان‌ همراه‌ است‌.

سُستی‌ِ نخاع‌ انسان‌ از آنروست‌ که‌ این‌ رشته برای‌ کارکردی‌ افقی‌ شکل‌ گرفته‏ است‌ و در گذرگاهی‌ از تاریخ‌ِ برآیشی‌ خود، ناگهان‌ ناگزیراز کارکردی‌ عمودی‌ شده‌ است. از اینرو، انسان‌ بیش‌ از هر جانوردیگری‌ در جهان‌ دچار کمر درد می‏‌ شود زیرا که‌ بارِتن‌ِ چارپایان‌ و پرندگان‌ بر روی‌ تیره‌ کمرِ آنان‌ به‌ گونه‌ افقی‌ تقسیم‌ می‌ شود، اما بارِ تن ‌انسان‌، تنها به‌ یک‌ سوی‌ این‌ تیره‌ که ستون فقرات خوانده می شود، آویزان‌ است‌ و بخش هایی‌ از آن‌ چون ‌پستان ‏ها و شکم‌، به‌ ویژه‌ زیر شکم‌ زنان‌ در دوران‌ بارداری‌، بیشترین‌ فشار را بر ستون‌ فقرات‌ وارد می‌ آورند. این‌ فشارها مهره‌ های‌ ستون ‌فقرات‌ را می‌ فرسایند و لایه ‌های‌ میان‌ِ آن ها (دیسک ‏ها) را زخم‌ می‌ کنند ومی‌ ترکانند. بیشتر کمردردها ناشی‌ از این‌ چگونگی‏ ست‌ و کمردرد را بهای توانایی‌ راه‌ رفتن‌ بر روی‌ دو پا می‏ توان‌ دانست‌.

 

 

از اين ديــــدگاه (بخش سوم)


۱۳. رسانه های اجتماعی

رسانه های اجتماعی مانند وبلاگ ها و فيسبوک و توئيتر، گرفتاری بزرگی برای همه آنانی که اطلاعات را کنترل شده می خواهند، شده اند. يکی از برآيندهای اين گرفتاری اين است که اين رسانه ها هميشه در همه جا هستند و همه رويدادها را در هنگامِ رخدادانشان، بگونه زنده در گستره جهانی واتاب می دهند. اين چگونگی، مديريت اخبار و شيوه ارائه آن را ناممکن کرده است. حکومت ها، دولت ها، شرکت ها و نهادهای بزرگ، خوش می دارند که خبرهای هر رويداد در پيوند با خود را، خود مديريت و مهندسی و دست بندی و بسته بندی کنند و هر خبر را از زاويه ويژه ای برای مخاطب خود بفرستند. برخی خبرها مصرف داخلی دارند، برخی مصرف خارجی و برخی هيچکدام.

اکنون رسانه های اجتماعی همگانی که گزارشگران آن مردم کوچه و بازار هستند، اين ابزار بزرگ قدرت را از چنگ کنترلچی های رسانه ای ربوده اند. نمونه ای از اين چگونگی، خبر ناگوار کشته شدن صدها راهی مناسک حج در بيابان منا بود. حکومت سعودی شیخ عبدالعزیز بن عبدالله آل الشیخ، مفتی اعظم عربستان را وادار کرد تا بگويد که اين حادثه مرگبار، بازتاب سرنوشت کشته شدگان بود و حکومت هيچ گناهی ندارد. گزارش و نمايش اين خبر، مصرف داخلی داشت، اما جهانی کردن آن، حکومت سعودی را در گستره جهانی بی آبروتر کرد. اکنون ما هرروزه با خبرهای خنده آوری روبرو هستيم که سرچشمه
آن ها سخنان آخوندهای روستايی هستند که درمساجد روستاها، برای پامنبری های خود نشخوار می کنند، اما گزارش آن ها در رسانه های اجتماعی سبب می شود که گاه آن سخنان در روزنامه های پرتيراژ غربی؛ مانند واشنگتن پست و گاردين و لوموند چاپ شوند و يا در فهرست گزارش های بامدادی پرزيدنت اوباما بيايند!

.........
http://www.bbc.com/persian/world/2015/09

/150926_l26_saudi_mufti_hajj_incident_act_of_god?ocid=socialflow_facebook

***

۱۴. واشکافیِ رنگين کمان

رفتارهای برخی از سياستمداران و روزنامه نگاران ِ انگليسی در چند هفته گذشته در پيوند با انتخاب جِريمی کُربين به سِمت رئيس حزب کارگر در آن کشور، نشان داده است که دموکراسی حتی در کشوری مانند انگليس، چه دشمنانی در چه رده هايی از جامعه می تواند داشته باشد. انگلستان کشوری ست که دموکراسی در آن سنت است و انگليسی ها، پارلمان خود را مادر همه پارلمان های کشورهای دموکراتيک جهان می دانند. با آنهمه، گزيده شدنِ دموکراتيک جِريمی کُربين، نماينده چپ گرای حزب کارگر، قدرتمندان و ثروتمندان آن کشور را چنان برآشفته است که همه رفتارها و کردارهای وی را از روز نخست در زير ذره بين گذاشته اند و آرزومندند که بساطِ اين - به خيال آنان بلوای بزرگ - هر چه زودتر در برچيده شود.۱

اگرچه آرزوی پيروزی جريمی کُربين در انتخابات آينده انگليس، خوش خيالی ست، اما زمينه آنچه او را تا به اينجا آورده است، روزبروز فزاينده تر و بازتابناکتر می شود. از سوِيی هر روز حقوق بيکاران و سالمندان و دردمندان و بينوايان و بيماران ذهنی و روانی کاسته می شود. از سوی ديگر، هر ماه شمار ورشکستگان بدون تقصير چنان بالا می رود که به تازگی دولت انگليس، ناچار شده است که پروسه اعلام ورشکستگی را دشوارتر کند. اکنون ماه هاست که هر روزه بر شمار لشکرِ گرسنگان و بینوايانی که هر هفته بسوی گداخانه های مردمی برای گرفتن خورا ک هفتگی خود روانند، افزوده می شود. بنياد تاريخی راونتری که مرکز ديدبانی تهيدستی در انگليس است، در گزارش تازه خود، روندها و رويدادهای اقتصادی در چند سال گذشته را کوششی برای بازگرداندن کشور به دروان پيش از انقلاب صنعتی دانسته است.۲

افزون بر گرفتاری های آنی، کاستن بودجه های رفاهی، برنامه های اجتماعیِ دولت های دست راستی در کشورهای اروپايی بازتاب های بزرگ و دراز مدتی نيز دارد که پيامدهای آن در آينده آشکار می شود. تا بدانی که چه می گويم، دراينجا و اکنون به يک نمونه از آن ها، اشاره کوتاهی می کنم. گفتم که دموکراسی در انگليس، سّنت است. اين سنّت با پيدايش انقلاب صنعتی که از همين کشور آغازشد، سبب شد که برنامه خدمات بهداشتی و رفاه اجتماعی، در سراسر بريتانيا فراگير شود و همه شهروندان آن کشور را پوششی همگون دهد. چنين شد که از سده نوزدهم ترسايی به اين سو، مردمِ همه شهرها و روستای انگلستان، دسترسی کم و بيش يکسانی به خدمات بهداشتی، آموزشی، اجتماعی و شهری مانند شهرداری، دادگستری، پليس، پست و تلگراف و تلفن و...، داشته باشند. اين چگونگی فرآيندی را فراهم آورد که در پی آن صنعت و فرهنگِ شهرنشينی، به دور افتاده ترين روستاهای کشور نيز رفت. چنين است که انگليس يکی از انگشت شمار کشورهايی ست، که روستا به معنای زيستگاهی که در برابر شهر از خدمات شهری محروم است، ندارد. اين چگونگی سبب می شود که روستائيان نيازی به کوچيدن به شهرهای بزرگ نداشته باشند، زيرا که هرآنچه برای زندگی خود نياز دارند، از بيمارستان و گردشگاه گرفته تا خدمات آموزشی و اداری و آب و برق و گاز و تلفن و فروشگاه، در روستای خود و يا روستا و يا شهرک همجوارِ خود دارند. اين روند، پس از انگليس در کشورهای فرانسه و هلند و کشورهای اسکانديناوی نيز شکل گرفت.

فراهم آوردنِ خدمات اجتماعیِ فراگير و سرتاسری، گفتمانی سياسی- اجتماعی ست و نياز به برنامه ريزی و بودجه دولتی دارد. اين که هر روز مردم بتوانند از شهر و روستای خود به شهرهای ديگری با ترن سفر کنند و يا اداره پُست نامه های مردم روستايی را نيز، چنان برساند که در لندن می رساند، بهايی دارد که دولت ناگزير از پرداختن آن برای کاستن فشار جمعيت بر شهرها و پيش گيری از هجوم روستائيان به آن هاست. اين گونه است که لندن و پاريس، حلبی آباد ندارند. البته اين چگونگی اکنون چندی ست که در کشورهای اروپايی رو به دگرگونی نهاده است. خصوصی سازی بسياری از خدمات همگانی مانند راه آهن و آب و برق و گاز و پست و بخش هايی از خدمات بهداشتی سبب شده است که رفت و آمد با ترن به بسياری از روستاها در انگلستان دشوار شود و خدمات اجتماعی وهمگانی ديگر نيز از دسترس همگان دور شود. اگر روزی هر شهر و روستا، بيمارستان ويژه خود را داشت، اکنون در بسياری از جاها، تنها يک بيمارستان برای مردم چند شهر و روستا باز مانده است. نيز چنين است سرگذشت اداره پليس و آتش نشانی و خدمات مددکاری اجتماعی و.... اين چگونگی، ناخشنودی همگانی را در شهرها و روستاهای کوچک دامن زده است.

روندی را که انقلاب صنعتی انگلستان در سده نوزدهم در آن کشور آغاز کرد و دامنه خدمات اجتماعی را از شهرهای بزرگ به سوی شهرک ها و روستاها گسترد، اکنون دولت های محافظه کار اروپا، با شتابی بی امان به واگستری آن پرداخته اند و دامنه رفاه شهری را از روستاها به سوی شهرهای بزرگ بازپس می زنند. اکنون جوانان شهرها و روستاهای دور دست، اندک، اندک بسوی شهرهای بزرگ روانه می شوند و چنان می نمايد که در آينده ای نه چندان دور، کشوری که پيشاهنگ صنعت و فرهنگ شهروندی مدرن بوده است، مانند کشورهای پيرامونی درگير گرفتاری های زيستبومی و شهروندی آنچه جهان سومی خوانده می شود، گردد.

.............
۱. يک روز پس از پيروزی جريمی کُربين، برخی از روزنامه های انگلیس او را به دزدی ساندويچ متهم کردند. لينک زير
:
http://www.huffingtonpost.co.uk/2015/09/15/sandwichgate-jeremy-corby_n_8140678.html

۲. برای نمونه، نگاه کنيد به سه لينک زير:
https://www.jrf.org.uk/austerity-uk-decline-starting-show-cuts-hit-and-debts-mount

https://www.excellolaw.co.uk/excellolaw-blogs/bankruptcy-levels-expected-to-increase-from-october-2015/

http://www.bbc.co.uk/news/business-33535114

***

۱۵. عقب افتادگی

در انديشيدن به گفتمانِ فرهنگ و مقايسه فرهنگ ها با يکديگر، ارزشدواری و نمره دادن و کهتر و مهتر پنداری و يکی را برتر از ديگری انگاشتن، کار پوچ و بيهوده ای ست. فرهنگِ هر سرزمين، نسخه ويژه ای برای زيستن انسان در زيستبوم آن سرزمين است. نسخه ای برای سازگاری با آن زيستبوم در راستای ماندگاری نسل انسان در آن. فرهنگ اسکيموها، بهترين فرهنگ برای زیستن در سرزمين های يخ بسته قطبی ست و فرهنگ باديه نشينان بيابان های سوزانِ عربستان، بهترين گزينه برای چگونه زيستن در بيابان و ستيز با تشنگی و گريز از گرما و گرسنگی و مرگ. چنين است که می گويم، برابر نهادن فرهنگ ها با يکديگر با هدف مقايسه کردن، کاری بيهوده است، زيرا که هر فرهنگ برای مردم سرزمين خودش سودمند وکاراست.

بنابراين، مفاهيمی چون؛ پيشرفت و پسرفت و عقب ماندگی و جلو افتاده و... يعنی چه؟ پس اين که می گويند؛ نگذاشتند که ايران پيشرفت کند، و يا آن که زيمبابوه کشور عقب افتاده ای ست و يا ما را عقب نگه داشتند به چه معناست؟ اين پرسش را از گوگل که پرسيدم، نزديک به هفتصد هزار پاسخ يافت، از جمله اين جمله از امام خمينی؛ "ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، ما با او مخالف هستیم." پيداست که دامنه اين کژانديشی و شهيد نمايی، دامن امام امت را هم گرفته بوده است!

اين هم نام چندتا از کتاب ها و مقاله ها در باره علل عقب ماندگی ايران از گوگل.

اسرار عقب ماندگی شرق
ما چگونه، ما شدیم: ریشه یابی علل عقب ماندگی در ایران
چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت
یست عامل عقب ماندگی ما ایرانیان.
علل عقب ماندگی ايران
چرا عقب مانده ایم ؟
آيا نفت عامل عقب افتادگی ايران است؟
مدرنیته ایرانی : روشنفکران و پارادایم عقب ماندگی ایران
عقب ماندگی ایران در نسل سوم
نقش عثمانی در عقب ماندگی ایران
دلایل عقب افتادگی و عقب ماندگی ایران

ميدانم که از زمان شکست سپاه عباس ميرزا از ارتش روسيه تاکنون، همواره پرسش درباره "عقب افتادگی" در فهرست گفتمان های روشنفکری ايران بوده است. اما ذهن من بجای پاسخ جويی، با شنيدن و يا خواندنِ اين پرسش، چند پرسش ديگر می کند. يکی اين که عقب افتادگی از کی يا چی؟ مگر ما باکسی قرارداد پيشرفت بسوی کسی، چيزی و يا جايی را بسته بوديم که از آن عقب بيفتم؟ مگر ما در مسابقه با کسی شرکت کرده بوديم که اکنون دنبال چرايی شکست خود هستيم. مگرما....؟

اما خودم را به کوچه علی چپ نزنم! مراد از اين "عقب افتادگی"، و يا "عقب ماندگی"، اين است که چرا کشور ما امروز مانند کشورهای غربی نيست و ما متاسفانه (؟) ايرانی مانده ايم؟ اما مگر قرار بوده است که غربی بشويم و يا باشيم؟ اگر لايه های رويين اين پرسش تاريخی را کنار بزنی، می بينی که با بُغضی تاريخی روبرو هستی که تا زمانی که نترکد، راه نفس کشيدنِ آزاد برای ما باز نمی شود. بُغضی که گرداگرد عقده ای تاريخی شکل گرفته است تا ما را از سمپاشی غده چرکين آن عقده در امان بدارد. عقده کنده شدن از جايگاه افسانه ای خويش در ايرانی که دلِ عالم پنداشته می شد و پرتاب شدن به پيرامون جهانی بيگانه.

***

۱۶. درباره زبان

زبان نيز مانند فرهنگ، خوب و بد ندارد و هيچ زبانی را نمی توان بهتر و برتر از زبانی ديگر پنداشت. اما هرچه کاربرانِ زبانی در گستره نوآوری کوشاتر و سازنده تر باشند، زبانشان ورزيده تر خواهد بود. برای نمونه، زبان انگليسی با آغازِ انقلاب صنعتی اروپا چنان ورزش و افزايش واژگانی يافت که اکنون ژرفا و گسترای آن از هر زبانِ ديگری در جهان بيشتر است. هربار که پديده صنعتی تازه ای ساخته شد، واژگان تازه ای نيز برای قطعه ها و بخش ها و شيوه کارکرد آن ساختند. از دوربين ساده عکاسی گرفته که از بيست قطعه ساخته می شود تا چت بوئينگ ۷۴۷ که بيش از هفت مليون قطعه در آن بکار رفته است و هر قطعه نيز نام ويژه ای دارد. برای نمونه، همان دوربين ساده عکاسی واژگان تازه ای چون لنز، عدسی، ديافراگم، سنسور، فيلم، فتو، فريم، فوکوس، فلاش، نگاتيف، پوزتيو و... را با خود آورد و بسی واژگان ديگر در پيوند با عکاسی، مانند عکاسباشی، دروببين چی، فتوشاپ، زاويه، سکانس، آتليه، ميکس، ضدِنور و لوکيشن. البته اين چندی از واژگان تازه ای ست صنعت عکاسی به زبان فارسی افزود. در زبان انگليسی شمار ِ اين واژگان بسی بيش از اين است.

نمونه ايرانی اين چگونگی را بايد در پروژه هسته ای حستجو کرد. اين پروژه واژگان تازه ای مانند؛ رآکتور، سانترفيوژ، هسته ای، پادمان، آب ِسرد، کيک زرد، بُرد بُرد، راست آزمايی، برجام را به فهرست واژگانِ زبان فارسی افزود و واژه های ديگری مانند؛ اورانيوم، پلونيوم، ان پی تی، فکت شيت و.... را نيز سر زبان ها انداخت.

بـــله، زبان پيرو کنش ها و کوشش های اجتماعی ست. چيزی مانند دماسنج که به خيزوخواب هوا پاسخ می دهد. هرچه اقتصاد جامعه ای پوياتر باشد، زبان اش پربارتر و رساتر است.

***

۱۷. چه باید کرد؟

گوینده در آغاز ِ برنامه می گوید؛ " درود بر بینندگان و فارسی زبانان عزیز". هنوز این جمله را به پایان نرسانده‏ است که تلفن زنگ می ‏زند و کسی می ‏گوید؛ " آقا، من از شما گله دارم. شما همیشه فراموش می ‏کنید که ما آذری ها هم بیننده برنامه شما هستیم. شما همیشه برنامه خودتان را با درود بر فارسی زبانان عزیز شروع می ‏کنید.... پس ما چی؟ پس تکلیف ما آذری ‏ها چی می‏ شه که زبان مادریمان فارسی نیست؟"

گوینده با پوزش خواهی می ‏گوید که؛ " درود بر همه هموطنان عزیز" باز هم تلفن به صدا در می ‏آید و صدایی از آنسوی خط پرخاشگرانه می ‏گوید که؛ " پس ما کردها آدم نیستیم؟ ما حق نداریم که خودمان را کرد بدانیم و برای برپایی کردستانی آزاد و آباد دفاع کنیم؟ شما که اینقدر از حقوق بشر و این جور چیزها دفاع می ‏کنید، بفرمایید که آیا ما می ‏توانیم که بخواهیم ایرانی نباشیم و کرد بمانیم؟"

گوینده باز از اول شروع می کند و می گوید که؛ " درود برهمه اقوام ایرانی از کرد و لر و ترکمن و بلوچ و عرب و قشفایی و بختیاری و خلاصه همه عزیرانی که خودشا ن را ایرانی می ‏دانند و نمی ‏دانند.

باز تلفن زنگ می‏ زند که؛ " آقای....چیز، یادتان باشد که ما افغان ها هم در ایران زندگی می ‏کنیم و برنامه شما را هم خیلی دوست داریم، ولی شما متاسفانه هیچ وقت یادی از ما نمی ‏کنید و روی سخن تان با ایرانی ‏هاست. البته ما به درایران بودن و ایرانی بودن افتخار می‏ کنیم، اما خب، ایرانی ‏ها به ما این اجازه را نمی ‏دهند ما خودمان را ایرانی بنامیم."

گوینده تلویزیون با نگاهی سرشار از شگفتی و بی‏ واژگی و درماندگی سرش را تکان می ‏دهد که یعنی؛ چه باید گفت؟

***

۱۸. درد، آژیر ِ تن

اگر چه درد در همه فرهنگ ها در سراسر تاريخ نکوهيده شده است و همگان زندگی بی درد را آرمانی می دانند و آنرا آرزو می کنند، اما درد، آژیر تن جانوران است؛ مکانیزم‌ِ هشدار دهنده ‌ای که‌ جانور را از خرابی‌ و ناکارگی ‌عضوی و يا بخشی از بدن‌ آگاه‌ می کند. نقش‌ زیستیاری‌ این‌ مکانیزم‌، گذشته‌ ازهشدار دادن‌، ناگزیر کردن‌ِ انسان‌ از چاره‌ اندیشی ‌‏است. هنگامی که ‌خاری‌ در پوست‌ِ انسان‌ فرو می ‏‏رود، سوزش‌ِ ناشی‌ از آن‌، نخست انسان‌ را از آن رويداد آگاه می کند و سپس او را ناگزیر از بیرون‌ کشیدن‌ِ آن‌ خار می ‏‏کند. درد، همچنین‌ از به‌ کارگیری‌ِعضو دردناک‌ جلوگیری‌ می ‏کند. کسی‌ با دندانی‌ که‌ درد می‌ کند چیزی ‌نمی ‏جَوَد، زیرا کاربردِ آن‌ دندان‌ نه‌ تنها بهبودِ آن‌ را به‌ خطر می‌ اندازد، بل که‌ اگر درد، ناشی‌ از عفونت‌ِ دندان‌ باشد، میکروب‌ِ آن‌ عفونت‌ را دربدن‌ پخش‌ می‏ کند.

درد، یکی‌ از کردارهای‌ پایدارِ برآیشی ‌است‌ که ‌انسان‌ را از خستگی، ناکارگی، بیماری‌ و فرسودگی‌ِ تن‌، آگاه‌ می‌ کند. آنان‌ که‌ از این‌ توانایی‌ بی ‌بهره‌اند و هیچ‌ گونه‌ حس‌ درد ندارند، هرگز از بیماری‏ های‌ خود نیز آگاه ‌نمی ‏شوند و حتی‌ ناتوان‌ از حس‌ِ دردِ خستگی‌ دست‌ و پا و دیگرعضوهای‌ تن خویش ‏اند. چنان کسانی‌ اگرچه‌ در نخستین‌ برخورد خوشبخت‌ می‌ نمایند، اما هرگز بیشتر از 30 سال‌ نمی ‏زیند زیرا بی‌ دردی‌ِ آنان‌ در هنگام‌ آسایش‌ نیز مایه‌ گرفتاری‌ آنان‌ می ‌‏شود و چون‌ در هنگام ‌ِخواب‌ جابجا نمی‏ شوند، دست‌ و پایی‌ که‌ بر روی‌ آن‌ می‌ خوابند، اندک اندک فلج‌ می ‌‏شود. چنين است که از اين ديدگاه (ديدگاه برآيشی)، درد نقشی زيستيارانه در زندگی جانوران دارد و به ماندگاری بيشتر جانوران در جهان کمک می کند.

اما چرا دردمندان گاه می گریند؟ گريستن چه نقشی در سلامت انسان دارد؟ اگر نقشی دارد، آن نقش چيست؟ آيا تنها انسان، توان گريستن دارد؟ اگر چنين است، هدف از اين توانايِی چيست؟ اين که گفته اند که، "گريه بر هر دردِ بی درمان دواست"، چه معنايی دارد؟ پرداختن به اين پرسش ها زمان درازی می خواهد که در بخش های ديگر، به همه آن ها خواهم پرداخت.

 

 

 

از اين ديــــدگاه: (بخش چهارم)

 

19. جريان از اين قرار است که.... 

 

روندها و رويدادهای چند دهه گذشته، جان و جهان مردم همه سرزمين‏ ها را دستخوش دگرگونی‏ های بنيادی کرده است. برخی از اين دگرگونی‏ ها بازتاب‏ های دامنه داری در چگونگی شکل گيری آينده خواهد داشت. پيدايش خبررسانی آنی، خيزش اقتصادی کشورهای خاور دور، بويژه چين و هند، دسترسی بسياری از مردم جهان به دريای بی پايان نمای اطلاعات در اينترنت، گسترش ناگهانی آموزش دانشگاهی در کشورهای پيرامونی و دسترسی همگانی دختران و پسران جوان بدان در شهرهای بزرگ آن کشورها، سيل سرگردان پناهنده و مهاجر درهمه جای جهان، پيدايش افراطی گرايی و بازتاب های ناخواسته آن، سرانجامِ پروژه اقتصادِ چين، نقش کنونی روسيه در خاورميانه، کم آبی، امکان پيدايش انرژی های جايگزين و رکودِ بازارِ و نفت، بی اثر شدن آنتی بيوتيک ها، همه نمونه ‏هايی از رويدادها و روندهای روزگار نزديک گذشته است که پيش بينی آينده را بسيار دشوار کرده است و ای بسا که در آينده، همگان را ناگزير از بازنگری و بازتعريف ِ پنداره ‏ها و انگاره ‏هايشان درباره کيستی و چيستی انسان و جهان نمايد.

پايانداد بسياری از آزمايش ‏های روانشناسيک درباره پيوند جانوران با زيستبومشان نشان داده است که آنگاه که شمار جانوری در زيستگاهش فراتر از تاب طبيعی آن زيستگاه می ‏رود، شيوه رفتارها و کردارهای آن جانور، اندک اندک به گونه شگفت‏آوری دگرگون می ‏شود و خشم و خشونت و خونريزی، جايگاه بالاتری در فهرست رفتارها و کردارهای روزمره نسل آن جانور می‏ يابد. اين چگونگی در ميان گروه ‏های انسانی به جنگ راه می ‏برد. افزايش جمعيت هر جانور درزيسبوم اش، پيوندی وارون با سازه ‏های زيستی دارد وهر چه برشمارِ آن جانور افزوده می شود، رقابت برسرِ زمين و خوراک و نوشاک، برايش بيشتر می‏ شود. 

پنجاه سال پيش، بخش بزرگی از مردم خاور دور، تهيدست و اندکخور بودند. امروز شکوفای بازار چين که بازارهای همه جهان را گرفته است، سبب شده است که مليون ‏ها چينی به شعار " مصرف بيشتر، زندگی بهتر"، ايمان بياورند و با ديگر مردم جهان در ريخت و پاش همراه و همگام شوند. اين چگونگی، تقاضا برای هرگونه ماده خام را افزايش داده است. اما چون عرضه بسياری از اين مواد یکنواخت و پايانپذير ا‏ست، بهای بسياری از مواد کانی و کشاورزی گرانتر و نايابتر از گذشته است. افزايش مشتری در ميدان اقتصاد، بازتابی مانند افزايش جمعيت دارد و با بالابردن بهای جنس ها، تنش‏ های اجتماعی و سياسی را افرون می کند. 

در کشورهای کانونی، بالا رفتن بهای مواد مورد نيازِ روزمره مردم، کيفيت زندگی را کاهش می‏ دهد اما در کشورهای پيرامونی به شورش و بلوا کشيده می ‏شود و حکومت و جامعه را بهم می ‏ريزد. آنچه امروز در کشورهای خاورميانه و برخی از کشورهای افريقايی مانند؛ تونس و مصر و چاد و سودان و سومالی می ‏گذرد، نمونه ‏هايی از اين چگونگی‏ ست. در يونان و پرتغال و اسپانيا و فرانسه و هلند و انگليس و ايرلند هم قيمت ‏ها افزايش چشمگيری داشته است، اما در هيچکدام از آن کشورها سخن از انقلاب و زنده باد و مرده باد نيست. 

پنچاه سال پيش، بخش اندکی از دانش آموزان به دانشگاه راه می‏ يافتند. امروز يکی از بزرگترين گرفتاری ‏های اجتماعی و اقتصادی همه کشورهای جهان‏، داشتن لشکر بزرگی از بيکارگان دانشگاه رفته و دوره ديده است. لشکر بيشمارِ شهروندانی که خود را دارای حقوق انسانی می دانند و از حکومت‏ های خود، جهانی درخور انسان شهرزی و امروزی می ‏خواهند. هيچ حکومتی نيز ديگر نمی ‏تواند شهروندانی اين چنينی را با وعده سرخرمن، سرگرم کند. 

پنجاه سال پيش کسی کارچندانی به کار مردم کشورهای ديگر نداشت. امروز همه رويدادهای جهانی روز و شب از راه کانال های ماهواره ای و اينترنت به خانه‏ های بسياری از مردم جهان راه می ‏يابد. اکنون همه جهان، هماره صحنه نمايش های زنده است و جهانيان، مردمان هميشه در صحنه. همگان، همزمان فيلم کشتن بن لادن را خانه های خود تماشا کردند و جان کندن قذافی را ديدند و خبرِ مرگ ملا عمر را می شنيدند. دو سال پيش، زمانی  که چند معدنچی در شيلی، چند روزی زير آوار مانده بودند، در روستای دور افتاده ای در اقليدِ فارس، برای سلامت آنان آش نذری پختند! امروز جهان به روستای کوچکی می‏ ماند که اهالی آن چشم‏ اندازی جهانی دارند. 

پنجاه سال پيش....... بس است. نکته کانونی سخن اين است که انسان در آستانه روزگار تازه‏ ای ايستاده ا‏ست که او را ناگزير از بازتعريف خود  و جهان خواهد کرد. روزگاری که در آن، هر روز رکوردهای کهنه شکسته خواهد شد.

 

***

 

20. غربت و زبان ِ تن

 

زندگی در غربت آن هايی را که در بزرگسالی به آن تن می دهند، مچاله می کند. خواه غربت نشينی اختياری باشد و خواه به ناگزير. اين چگونگی اندک، اندک روی می دهد و تا غريب بيايد بفهمد که براو چه رفته است، کار از کار می ‏گذرد. البته فهميدن اين رويداد کار هرکسی نيست و بسيارند کسانی که هرگز از آن با خبر نمی‏ شوند. آنان که هماره با آخور نشخوار خود دلخوش ‏اند، هرجا که زمينه چرايشان فراهم باشد را سرای خود می دانند. بسياری نيز از بازتاب ‏های ناخوشايند اين رويداد آگاه می ‏شوند، اما آن ها را نمی پذيرند و با آب و رنگ سياسی و فلسفی، به بهنمايی آن ها می ‏پردازند؛ برای نمونه، اين که رفتن و جابجا شدن، هميشه  به گواهی تاريخ سرچشمه آغازی تازه بوده ‏است و بسياری از بزرگان جهان، پس از ترک يار و ديار خويش به بزرگی رسيده اند. اين که انسان بايد جهان وطن باشد و همه جای عالم را سرای خود بداند. اين که وطن و ميهن و اين گونه گفتمان‏ ها، برآيندهايی از بيماری خاک و خون است و بايد از آن ها پرهيخت. و، نيز اين که زندگی در کشورهای "پيشترفته"، بسی بهتر از زيستن در سرزمين‏ های وامانده و جامانده و بحران زده است.

 

شايد اين همه درست باشد، اما به گمان من، اين نکته نيز درست است که غربت، آن هايی را که در بزرگسالی به آن تن می ‏دهند، مچاله می‏ کند. شيوه ماندگاری انسان در جهان در کشاکش‏ های زيستی وی با زيستگاه اش شکل می‏ گيرد. اين چگونگی که از راه فرهنگ رخ می ‏دهد، بازتاب ‏های بسياری برروی تن و جان انسان دارد که برخی از آن ها تا پايان زندگی با او می مانند. نمونه اين چگونگی، زبان ِ تن انسان1است که از راه دست و پا و لب و چشم و ابرو، پيام رسانی می ‏کند. اين زبان را تنها پروردگان فرهنگ آن زبان در می ‏يابند.  زبان ِ تن و ناگفته گويی با کمک اندام‏ های تن، زمينه ژرف زيستگاهی دارد و در سرزمين های بيگانه، نيازمند به بازپردازی و برگردانی به زبان ميزبان است. نياز به بازپردازی و ديگر شدن درغربت، در زمينه های ديگر نيز روی می‏ دهد.

 

يکی از اين زمينه‏ ها آگاهی فرهنگی‏ ست. غربت نشين مدام در کار مقايسه رويه‏ ها و سويه ‏های فرهنگ خود و ارزش‏ های آن با فرهنگ ميزبان است. اين چگونگی روزی و يا شبی بسود فرهنگ ميزبان پايان می ‏يابد.

............

1. Body Language

 

 ***

 

21. خطر ماهواره برای ديکتاتورها از بمب اتم هم بیشتر است. 

 

هربرت مارشال مکلوهان1، فيلسوف و تئوريسين نامدار کانادايی، گفتاورد فراگيری دارد که می گويد: "رسانه، خودِ پيام است.2مرادِ وی از اين سخن آن است که بازتاب رسانه ‏های همگانی مدرن، از پيام‏ هايی که به مردم می رسانند، بيشتر است چگونه؟ نمونه روزآمدی از تلويزيون‏ های ماهواره‏ ای فارسی زبان بياورم. چندی پيش، خبر روز جهانی کورش در رسانه ‏های ايرانی پخش شد. پيام، خبر روز جهانی کورش بود، اما پخش بهنگام آن از تلويزيون ‏ها، نام کورش را با همه پيامدهای سياسی ای که دارد، وارد ليست خبرهای روز کرد و يکراست به گستره ذهنی بينندگان اين تلويزيون ها فرستاد. اين کار ساده، پيامدهای بسيار ژرفی می‏ تواند داشته باشد که کوچکترين اش اين است که حکومت ايران ديگر نمی ‏تواند گفتمان ‏های روزمره ‏ای را که ذهن مردم را درگير می کنند، کنترل و مديريت کند، زيرا که رسانه ‏های ماهواره ‏ای هرآنچه را از چشم ‏انداز آخوندها "ناصواب"، است، برجسته و پرنما می ‏کنند. چنين است که حکومت دينی از نابود کردن سُنّت‏ ها و انديشه ‏های "طاغوتی"، مانند چهارشنبه سوری، نوروز، سيزده بدر، موسيقی و رقص و پايکوبی و شادمانی و آهنگ ‏های انگيزاننده و آخوند ستيز ناتوان و ناکام مانده است و حتی نتوانسته است نام و ياد کسی مانند، گوگوش را خاطره‏ ها بزدايد

 

اين گونه است که رسانه ، خود بخشی از پيام می شود و زمينه ذهنی مردم را دگرگون می کند و محاسبات حاکمان را برهم می‏ زند. اين چگونگی سبب می ‏شود که هر حکومتی به ناگزير برآن شود تا با کنترل کردن داده ‏هايی که در دسترس همگانی ست، گفتمان ‏های ذهنی مردم را در هر زمان مدُيريت کند. سانسور اين گونه پديد می ‏آيد و در کشورهايی که قانون و نهادهای مدنی ندارند، جا می ‏افتد و مانند ميکروبی کُشنده، به چرک می نشيند و سپس زهر پاشی می‏ کند و همه توان ‏های مردمی را نابود می‏ کند. سردمداران دولت‏ های دموکراتيک هم چندان از سانسور بدشان نمی ‏آيد. اما در آن کشورها، قانون آزادی رسانه ها و نهادينه بودن آن ‏ها، دولت ‏ها را ناتوان از نابودی آن ‏ها می ‏کند. نمونه ‏های سانسور دولتی در کشورهای دموکراتيک و جنگ با رسانه ‏ها، ماجرای واترگيت در امريکا، سانسوز خبرها درباره توان نظامی صدام و در دوران نزديکتر، خبرهای شيرين کاری‏ های برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا ست.

 

به گمان من حضور رسانه های همگانی مدرن در کشورهايی مانند ايران کنونی، خودبخود سياسی ست، زيرا که هدف رسانه‏ های مدرن، بررسی واقعيت و پس زدن لايه ‏ها و پوشه ‏های دروغينی ست که روی حقيقت را پوشانده است. خبرنگار راستين کسی ست که ذهن مردم را از "واقعيت" يعنی آنچه به چشم می آيد، به "حقيقت"، يعنی آنچه درپشت پرده واقعيت پنهان است، راهنمايی کند. اين گونه بود که خبرنگاران امريکايی توانستند پرده واقعيت‏ های دروغينی را که بيل کلينتون در ماجرای دوستی ‏اش با مونيکا لوئينسکی ساخته بود، بدرند و او را رسوا کنند. حکومت ‏های خودکامه از آنچه در ذهن مردم می ‏گذرد، بيش از هرچيز ديگری واهمه دارند. اين که آخوندها مردم را هماره ذاکر و شاکر می ‏خواهند، برای آن است که مردم هميشه ذهن خود را درگير بدارند و انديشه هايی که سربراهی را کاهش می دهد، به ذهن خود راه ندهند. اين چگونگی روياروی انديشيدن هماره و گزيدن فردی و مسئوليت پذيری برای گزينش‏های فردی ست. چنين است که آيت الله مظاهری به درستی دريافته است که خطر ماهواره از بمب اتم بیشتر است. چه هوشی دارد اين آخوند!

 

بله، من هم با آيت‏الله مظاهری همگمانم و ماهواره را يکی از اهرم ‏های فروپاشی رژيم‏ های کشورهای عریی می ‏دانم. تنگدستی و تهيدستی بخودیِ خود "سلسله مراتب" قبيله ‏ای و عشيره ای و فئودالی را از هم نمی‏ پاشد. اين عوامل هزاران سال است که در آن سرزمين ‏ها وجود داشته است. آنچه روستايی گرسنه را ياغی و شورشی می کند، بازآرايی پيش پنداره ‏های ذهنی او و ايجاد توقع تازه ذهن اوست. اين چگونگی در دوران کنونی در کشورهايی مانند ايران و مصر و يمن، تنها با آموزش از راه دور شدنی شده است. اين که شبانگاه، پس از خوردن شام، که مردم آرام و رام در خانه هايشان نشسته ‏اند ، کسی روبری آن ‏ها درتلويزيون، با آن‏ ها آرام سخن بگويد و نرم، نرم آن ‏ها را با هنجارها و حقوق و تکاليف مدرن شهروندی آشنا کند و يا همه اين ها را غير مستقيم در ديگر زندگی مردم جهان به آنان نشان دهد. اين چگونگی، راهيابی به درون ذهن مردم و بازآرايی ارزش‏ های فردی و شيوه انديشيدن و کارکردن ذهن است .


 

[1]Herbert Marshall McLuhan, (1911 1980)

[2] . The medium is the message

 

***

 

22.

 

زندگی انسان زنجيره ای از سرگرمی های پوچی ست که هريک در زمان خود بسيار گيرا و ارزشمند می نمايد، اما هرچه از آن دورتر می شوی، پوچی و بيهودگی آن آشکارتر می شود. سرگرمی ، ترفند ذهن انسانِ سير، برای کشتن وقت اوست. آدم گرسنه و تشنه نيازی به سرگرمی ندارد زیرا که ذهن او در جستجوی خوراک و نوشاک و نيازهای ديگراست. اما زمانی که نيازهای پايه ای انسان، يعنی نياز به هوا، خوراک، نوشاک، پوشاک و امنيت برآورده می شود، آگاهی از گذر زمان و همراهی با آن، خسته کننده و آزاد دهنده می شود. چنين است که ذهن انسان، اکنون - گريز است و در زمان بيداری، يا در گذشته شناور است و يا در رويای آينده.

 

نياز انسان به سرگرمی، ريشه در هدفجو بودن ذهن وی دارد. چون انسان از هستی خويش در جهان آگاه است، اين هستی را هدفمند می خواهد و پوچی و بيهودگی آن را برنمی تابد. پس بناگزير، در هر دوره از زندگی، در کارگاه خيال خود، هدف های معناداری می سازد و ذهن خود را بدانان می پردازد. اين هدف ها در دوره کودکی می تواند ويران کردن آشيانه پرنده ای باشد يا ساختن لانه برای جانوری اهلی و يا شمارش ستارگان آسمان. اين هدف ها در بزرگسالی خُرد و کودکانه می نمايند، همانگونه که هدف های دوران جوانی در روزگار سالمندی. شلوغ بودنِ سرِ انسان به هيچ و پوچ، ترفندی ذهنی برای تاب آوردن زندگی ست. آگاهی از اين پوچی پس از پايان دورانِ آن نيز، گواهی بر فريب آميز بودن آن است.

 

***

 

23. رفـتار پـردازی 

 

ذهن انسان خانه ِ هستی وی و مرکز اداره تن و جان اوست؛ جايی که در آن، برنامه چگونه زيستن انسان ريخته می‏ شود. اين مرکز در پرتو چراغ آگاهی کار می ‏کند و هنگامی که اين چراغ خاموش می‏ شود، از کار می ‏افتد. نمونه اين چگونگی، زمان خواب و بيهوشی ست که خاموشی آگاهی، ذهن را از دسترس انسان دور می‏ کند. پس انسان تا زمانی که از هستی خود در جهان آگاه است، هست. چنين است که خواب و بيهوشی و مرگ، همسان‏ اند.

 

ارزشمندی ذهن سبب می‏ شود که افسونگران و فريبکاران و پيامبران و حاکمان، هماره در پی دست‏ يابی بدان و کوک کردنش بسود خود باشند تا انسان را برده ناخودآگاه خود سازند. هنگامی که ذهن انسان در راستای چشم‏ اندازی کوک شود، خود بخود وی را برده بی چون و چرای آن ديدگاه می ‏کند.  اين چگونگی گاه به بنام خدايی آسمانی رُخ می‏ دهد و گاه بفرمان حزبی و يا سازمانی بهمانی. بهانه هرچه باشد، پايان کار يکی ست.  از ديدگاهی، می‏ توان تاريخ پُرفراز و فرود انسان را، داستان نبردهای راهزنان ذهنی برای راهيابی به ذهن مردم و روان گردانی آنان دانست. دين و ايدئولوژی دو ابزار سياسی ِ ويژه برای روان گردانی و راهزنی ذهنی در راستای دست اندازی بر سازه های زيستی و دارايی ديگران است. جنگ افروزان در سراسر تاريخ می دانسته ‏اند که تنها با تيغ ِتيز و برهنه نمی ‏توان مردمان را هماره فرمانبردار خود داشت.  پس دين و ديوان را برای آن ساختند که با راهيابی به ذهن مردم، پاسداری در درون هريک بگذارند تا همگان هماره، "به راه راست"، هدايت شوند.

 

اين چگونگی در روزگار ِ ما شيوه تازه‏ ای يافته است که موضوع اين يادداشت است. به تازگی شاخه تازه ‏ای در وانشناسی گُل کرده است که من آن را به فارسی، تا زمانی که برابر نهادِ گوياتری پيدا شود، "رفتارپردازی"[1] ، می‏نامم. گستره اين رشته، بررسی زمينه ‏های زيستبومی کردارهای پايدار انسان است. برای نمونه، رفتارها و کردارهای ما، هنگامی که تنها هستيم، با زمانی که با ديگران هستيم، يکی نيست؛ يعنی که نگاه کسی که در کنار ماست، اندکی رفتارها و کردارهای ما را به نسبت پيوندی که با او داريم، دگرگون می ‏کند. خوراک و پوشاک و نوشاک ما در خلوت خانه به گونه ‏ای ست و در ميان ديگران به گونه‏ ای ديگر. اين را همه می ‏دانند. اما پژوهش‏ های تازه ‏ای در حوزه ِ رفتار پردازی، با بررسی همه جانبه اين چگونگی، نشان داده است که عکس دو چشمِ باز برديواری نيز، رفتارها و کردارهای ما را دگرگون می کند. آخرين آزمايش ‏ها دراين باره، نشان داده است که برای نمونه، در رستورانی که عکس دو چشم درشت برروی ديوار زده شده بود، بيشتر مشتريان، همه غذای خود را می‏ خوردند و از ريختن خرده ‏های خوراکی‏ ها در دوروبرشان خوداری می ‏کردند.

 

E4
 

پيش ‏تر، آزمايش های چندی نشان داده بود که نهادنِ عکسی از دو چشم ِبازِ نگرنده، بربالای صندوق کمک های همگانی‏، مردم  را به گرايش بيشتری به ريختن پول در آن صندوق وامی دارد. آزمايش ‏های گسترده ديگری در همين راستا، نشان داده است که ديدن گل‏ های زنگارنگ و سبزيجات و ميوه‏ های تازه در روشنايیِ آفتابی، تراوت و شادمانی می ‏آورد و انسان را آرام می ‏کند. بازتاب اين پژوهش ‏ها سبب شده است که امروزه سوپرمارکت‏ های بزرگ زنجيره‏ ای، گل‏ ها و سبزيجات و ميوه ‏های تازه را در ورودگاه سوپرمارکت، در زير نور درخشان و هوای تازه بگذازند، تا مشتری‏ های  خود را شادمان و آرام کنند و بدينگونه آنان را به ماندن زمانی بيش از آن که می بايد، در آنجا نگه دارند و به خريد بيشتری وادارند.   

 

پيامِ اين پژوهش‏ های بسياری ژرف، اين است که با دستکاری در زيسبوم انسان، می ‏توان رفتارها و کردارهای ناخودآگاه وی را به شيوه دلخواه خود مديريت کرد. يعنی که با چيدنِ هدفمندِ فضايی که در ديدرس انسان است، می توان رفتارها و کردارهای او را سمت و سو داد. اين گستره می‏ تواند بازتاب ‏های بسيار سهمگين و زيانمندی در پی داشته باشد، زيرا که همه حکومت ‏ها، شيفته مهار کردن ذهن مردم و کنُترل رفتارها و کردارهای آنان هستند.

 

پروژه پژوهش‏ های رفتار پردازی، ديری ‏ست که در امريکا و انگليس آغاز شده است. در انگليس، ديويد کمه رون، نخست وزير آن کشور، خود رياست پروژه پژوهش ‏های روان گردانی رهنمودی را بدست گرفته است.البته اين پروژه بنام مردم و برای بهکرد سلامت و آسايش بيشتر همگانی آغاز شده ‏است. اين چنين نيز می ‏تواند باشد، زيرا که با بازآرايی بسياری از نمادها در زندگی شهری، می ‏توان برخی از تنش ‏های فرهنگی و اجتماعی را کاهش داد. برای نمونه، می ‏توان با مهندسی هدفمند، فرهنگ رانندگی، سنگينی ترافيک را کاهش داد و از مرگ و مير در جاده‏ها کاست. نيز می توان بزه کاری را شوارتر نمود و يا مردم را - بی که بخواهند و يا بدانند- به مصرف آب و برق و گازِ کمتری وادار کرد. ای بسا که در کشوری مانند انگليس، سود اين پروژه بسی بيش از زيان آن باشد، اما براساسِ "قانون بازتاب‏ های ناخواسته"2، هرگز نمی ‏توان و نبايد تنها به خوبی ‏های اين کار دل خوش داشت و بازتاب ‏های زيانمند آن را ناديده انگاشت.

 


1. http://www.blogger.com/blogger.g?blogID=9679288 - _ednref1اين رشته تازه، Nudge Psychology، نام دارد، اما من "رفتار پردازی"،  را در برابر آن نهاده ‏ام. روانشناسی رهنمودی، که نزديکترين برابر نهاد می ‏تواند باشد، رساننده ِ معنای اين مفهوم نيست. زيرا که در اينجا سخن از وادار کردن انسان به کاری، بدون آگاهی وی با پرداخت زيسبوم اوست . 

 

2. The Law of Unintended Consequences؛ براساس قانون بازتاب ‏های ناخواسته، هر کاری، گذشته از بازتابی که کننده آن کار، خواهان آن است، بازتاب‏ های ناخواسته ای دارد که هميشه پيش بينی پذير نيست.

 

 

 

 

  از این دیدگاه (بخش  پنجم)


۲۴. حکومت ِمرگ برآمريکا.

حکومت کنونی ایران، حکومت "مرگ بر آمریکا" است. البته امروز بیش از سی و اندی سال از تاریخ مصرف این شعار گذشته است و در این سال ها، صدها هزار ایرانی ِکارآموزده، فن‏آور، هوشمند و ثروتمند، از شرِّ این حکومت به امریکا و دیگر کشورهای جهان پناه برده‏ اند. ای بسا که امروز بیشترین شمار هواخواهان امریکا در خاور میانه نیز در ایران باشند. سردمداران حکومت ِ"مرگ بر آمریکا" هم، عليرغم هياهوی دروغينی که سال هاست براه انداخته اند، نشان داده اند که هماره آماده مذاکره و همکاری با آمريکا هستند. اما بشرطی که آمريکا گزينه "براندازی" را از روی ميز بردارد.

اگر همه پرسی و پندار پژوهی در ایران آزاد می بود، بی ‏گمان شگفت ‏انگیزترین و خبرسازترین آمارها، هرروز از آن کشور به خبرگزاری‏ های جهان مخابره می ‏شد‏ و جهانیان در می ‏یافتند که چه گُسل ژرف و هراسناکی میان شعارهای پوشالی وتوخالی حکومت ايران و مردمان آن کشوراست. نيز، درمی ‏یافتند که مردم ایران هم مانند مردم دیگر سرزمین ‏ها هستند. نه بدتر و نه بهتر. مردمانی چونان دیگران با رویاها و امیدها و هراس‏ ها و آؤمان ها و خیال ‏های انسانی؛ نه آنسان که آخوندها می‏ خواهند، خام و خرافی و شهادت طلب اند و نه آنگونه که برخی از رسانه‏ های غربی و عربی می نويسند، ستیزه جوی و جنگلی و بی فرهنگ. نه چيزی از ديگر مردمان جهان کمتر دارند و نه تافته جدا بافته ‏ای از هوش و هخامنشی هستند.

حکومت مرگ برآمریکا، پیرو سیاست "مرگ برآمریکا"ست. یعنی که از چشم‏ انداز سیاست مدرن و استراتژی ‏های سیاسی آن نمی‏ توان سیاست این حکومت را بررسید. سياست چیزی ‏ست و سیاستِ "مرگ برآمریکا"، چیزی دیگر. سیاست، ابزار گره گشایی بی خشونت از کلاف گوریده و درهم ِگرفتاری‏ های بی سرنخ است. گرفتاری ‏هایی که در نخستین نگاه، ناگشودنی و بی راه چاره می ‏نمایند. آنجا که ستیز بر سر چیزی، دو یا چند نفر، یا دو گروه و یا دو کشور یا بیشتر را با هم سرشاخ می‏ کند، پای سیاست به میان کشیده می ‏شود تا با کمک آن آتش فتنه را فرو نشانند و از درگیری جنگ جلوگیری کنند. پس جنگ، نشانه شکست سیاست است و هنگامی آغاز می‏ شود که سیاست به بُن بست می‏ رسد.

اما سیاست ِ"مرگ برآمریکا"، استراتژی کاهش ِستیز نیست بل، که خود گونه ‏ای رجزخوانی و مبارزجویی نمايشی و توخالی ‏ست. در ظاهر، ندای جنگ است، اما در حقيقت دکانی برای چاپيدن دارايی های ملی يک کشور است. سياستمدارِ بازارِ مرگ برامريکا نيز، کاری به جنگ و صلح ندارد و اگرچه بازتاب کردارهایش می تواند آتش جنگ را برافروزد، اما هدف نهايی او کيسه دوزی و ثروت اندوزی ست. او در حالی که در دفتر کار خود، شعارِ "مرگ برآمريکا" و، "آمريکا هيچ غلطی نمیتواند بکند" را، در قاب خاتم، بر ديوار آويخته است، در گاوصندوق اش سند آپارتمان اش در نيويورک را پنهان کرده است.

البته از نگرشی ديگر نیز، می ‏توان گفت که این شعار، پیش از آن که نکته ‏ای درباره سیاست با ما در میان بگذارد، از ذهنیت سرخورده جهان سومی ما سخن می ‏گوید. ذهنیت کسی که در رویارویی با فرهنگ خیره کننده غرب، خود را "عقب مانده" و جامانده و وامانده می ‏پندارد و گناه این همه را به گردن غربيان می ‏اندازد و با ابرقدرت بزرگ جهان غرب امریکا - به نیابت از همه عقب ماندگان جهان برمی خیزد و فریاد نابودی آن کشور را سر می ‏دهد. نيز این که بگوییم امریکا ما را به این روز انداخته ‏‏است، این پیش پنداره را در خود دارد که قرا بوده است که ما همپای آن کشور باشيم، اما آنان با آگاهی از هوش و گوش ما، کوشیده ‏اند ما را در چنبر نادانی و ناتوانی نگهدارند و بدینگونه از میدان بدرکنند! به گمان من همین گفتمان "عقب ماندگی" که بسیاری درباره‏ اش گفته ‏اند و نوشته ‏اند، نشان از ناآگاهی ما از خویشتن خویش و جایگاهمان در جهان کنونی دارد. پرت نشویم.

شگفتا که در رویارویی با حکومتی که بنیادش برشعار ِ"مرگ بر آمریکا"، استوار است، هنوز بسیارانی در پی آشتی این حکومت با امریکا هستند! اگرچنین شود، آنگاه کشور ایران به حکومتی نیاز خواهد داشت که با کشیدن خط پایانی بر سی و اندی سال سیاه گذشته، با زبان سیاست مدرن با امریکا و دیگر کشورهای جهان، در راستای سود مردم ایران به گفتگو بنشیند. آشتی با امریکا، سیاست‏ های داخلی و خارجی حکومت ِ "مرگ بر آمریکا" را فلج خواهد کرد. حتی امامان جمعه را نیز با بحران خطبه روبرو خواهد کرد!! نزديک به چهل سال است که همه گناه ‏ها را گردن امریکا انداخته ‏اند و آتش بازار انقلاب را با بد و بیراه گفتن به امریکا روشن نگه داشته ‏اند. آنگاه چگونه می‏ توان ناگهان از کشور دوست و برادر امریکا سخن بمیان آورد و درباره ملت شهید پرور آن دیار روضه خواند. جوابِ پوتين و حزب‏الله لبنان را چگونه بدهند؟

سیاستمدار ِ مکتب "مرگ بر آمریکا"، زبان و ادبیات ویژه خود را دارد و با دانش سیاست به معنای مدرن آن و استراتژی‏ های سیاسی در جهان کنونی بیگانه است و آن ‏ها را ادبیات "دروغ و دلنگ" می ‏داند. در مکتب او سیاست یعنی دروغ گویی و نارو زدن و سردواندن با هر شیوه ‏ای که بشود. از این چشم ‏انداز، هدف وسیله را توجیه می ‏کند و "خدعه" و "تقیه" از داده ‏های دیانت است و دیانت نیز عین سیاست. اما در سیاست مدرن، استراتژی و ترفندهای سیاسی با چشمداشت به حقوق بین‏المللی و دستاوردهای دانش مدرن و حقوق بشر شکل می‏ گیرد. سیاست مدرن، سیاست پست ماکیاولی‏ ست و در آن رفتارها و کردارهای سیاستمداران باید از پذیرش همگانی و راهروهای قانونی گذر کند. سیاستمداری که در دنیای مدرن،‏ در جامعه قانونمند، بی ‏واهمه از راستی و قانون دست بکاری ‏خطا زند، رسوا می ‏شود و گاه گوشمالی داده می ‏شود. داستان واترگیت در امریکا و بررسی دادگاهی گزینش ‏های تونی بلر، نخست وزیر پیشین انگلیس درآغاز جنگ با عراق، نمونه‏ هایی از این چگونگی ‏ست.

سیاست، دانشِ تنش زدایی‏ ست و سیاستمدار، ویژه کار ‏کشمکش- کاهی و گره گشایی. اما آن که در مکتب "مرگ بر آمریکا" دوره دیده است و خودش را سیاستمدارمی ‏داند‏، تنش زا و جنگ افروز و کشمکش خواه است، زیرا که با شعارهای کلیشه‏ ای و سخنان ناسنجیده و نابخردانه اش - گاه بی که بخواهد - جهانیان را به چالش می ‏کشد. پایانداد این سیاست تا به امروز این بوده است که اکنون ایران را در چار دهه گذشته، در فهرست کشورهای تنبيه - شو در آورده است.

حکومت "مرگ بر آمریکا"، اقتصاد ِ "مرگ بر آمریکا" نیز دارد. این اقتصاد در داد و ستد با کشورهای بیگانه، با سود و زیان کاری ندارد و هدفش بستن قرارداد با کشورهایی‏ست که امریکا آن ها را از معامله با ایران برحذر داشته ‏است. از اینرو حکومت در ترازنامه اقتصادی خود، بها و بازتاب ‏های این داد و ستدها را در برابر ثواب آن ‏ها می‏ نویسد. نمونه این چگونگی، سرمايه گذاری در سوريه و ونزوئلا و قراردادهای ننگین با شرکت‏ های روسی و چینی و اروپايی ست. اقتصاد ِ"مرگ بر آمریکا"، اقتصاد به آتش کشیدن سرمایه ‏های ملی با استراتژی لج و لجبازی ‏ست. اینان یا نمی‏ دانند و یا نمی‏ خواهند بدانند که دارایی کشوری چون ایران بسی اندکتر از آن است که بتوان با آن به بازار سرمایه جهانی، تلنگری زد، چه رسد به فلج کردن آن. البته کاربرد واژه "اقتصاد" در پيوند با خرید و فروش ‏های این حکومت اشتباه است زیرا که داد و ستدهای آنان با برُدارهای تولید و توزیغ و مصرف و سود و زیان بیگانه است. گویی که اقتصاد ایران را پيله وران و دست فروشانی روستايی می ‏گردانند که هنوز به شهر نيامده اند و با برنامه ریزی روشمند اقتصادی بیگانه‏ اند.

حکومت "مرگ بر آمریکا"، ارتش "مرگ بر آمریکا" نیز دارد. ارتش درهمه کشورهای جهان، مرزبان و خدمتگزار مردم است. اما در حکومت "مرگ بر آمریکا"، ارتش در خدمت شعار،"مرگ بر آمریکا"‏ ست و آتش این شعار را در گوشه و کنار جهان نیز برپا می ‏کند. همه مانورها و رزمایش‏ های این ارتش برای مبارزه با توهمی بنام "امریکا" و ترساندن مردم ایران ست. مردمی که اکنون از مرز شعار "می ‏کُشم، می کُشم"، گذشته ‏اند و خردمندانه و آرام، در خيزش خاموشِ خود، خواهان حقوق انسانی خویش‏ اند.

‏تماشایی ‏تر از همه رویه های این حکومت، فرهنگ ‏"مرگ بر آمریکا" ست. استراتژی های این فرهنگ در چند دهه گذشته، مردم ما را شیفته فرهنگ امریکایی کرده‏ است. این را آمار درخواست کنندگان ویزای امریکا در سفارتخانه ‏های این کشور در کشورهای جهان، بویژه در کشورهای همسایه ایران نشان بروشنی نشان می دهد.1 برنامه ‏های فرهنگی این حکومت، مردم ایران، بویژه شهرنشینان را آنچنان از اسلام و اندیشه‏ های دینی بیزار کرده است که شاید دیگر هرگز این دین در آینده کارکرد معناداری در زندگی مردم نداشته باشد. یکی از برآیندهای نیکوی این فرهنگ، هشیاری مردم در پیوند با کیستی خویش و چیستی جهان است. پرداختن به تاریخ و کوشش در شناخت گذشته با چشمداشت به رویدادهای چند دهه کنونی، گریز از تقلِید و بی خیالی از ثواب و گناه و آتش دوزخ، بی توجهی به رهنمودهای آخوندها و روشنفکران و موج
سواران حرفه ‏ای، همه گویای این نکته است که چشمه مشروعیت دین در آن دیار خشکیده است و مردم هنوز چشمه دیگری را جایگزین آن نکرده ‏اند. شگفت انگیزتر، این که حکومت "مرگ بر آمریکا"‏، اندک اندک با گرفتار شدن در چنبر پیامدهای ایدئولوژیک این شعار، زمینه نابودی خود را فراهم کرده است و مهر امریکا را که روزی دشمن بزرگ مردم همه سرزمین‏ های پیرامونی پنداشته میشد، به دل بسیاری از ایرانیان نشانده ‏است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. شمار فزاینده درخواست کنندگان ویزای امریکا از سفارتخانه این کشور در دبی سبب شده است که بخش کنسولی سفارت سایت ویژه ‏ای برای درخواست کنندگان ایرانی بازکند!

***

۲۵. روشنفکر دینی، هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد.

"روشنفکر ِدينی" گفتمان شگفت و آشفته ای ست. شگفت از آنرو که با آن که آشفته است، اما برخی آن را پذيرفته اند و بکار می برند و آشفته، چون از دو واژه همگريز و ناهمخوان ساخته شده است. نمونه اين گونه برساخته های ناساز اين هاست؛ سبز ِ بی رنگ، مثلث چارگوش، مايع ِ خشک و، کجل ِفکلی. روشنفکر دينی کسی ست که هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد. اين چگونگی از آنروست که روشنفکری پژوهش و پالايش و پرسش و جستجو از چشم انداز فرهنگ مدرن است. فرهنگی که ويرانگر هر گونه دين و باور به نيروهای ماورايی ست و تنها آنچه را در دسترس دريافت های حسی انسان است، می پذيرد. فرهنگی که هيچ چيز را مقدس نمی داند و همه پديدارهای جهان را به يک چشم نگاه می کند. فرهنگی که دستاوردهای دانشی ِآن، جهان را ناهدهمند و خود خاسته و بی برنامه می پندارد و انسان را جانداری از ميان بی شمار جاندارن جهان بی هيچ ارج و برتری می داند.

از سوی ديگر، دينداری، پايداری در باور به پنداره های خِرد ستيز و پيوندهای ماورای طبيعی ست. آدم ديندار، دلِ خوشی از فرهنگ مدرن و بازتاب های آن که ويرانگر دين و ايمان اوست، نمی بايد داشته باشد. دين، حوزه دلسپاری به افسانه های ِبی زمان و بی مکان است؛ افسانه هايی که در آن ها قوانين طبيعت رعايت نمی شوند. درافسانه های مردی که با جانوران سخن می گويد و آنی که زمستان را بهار می کند و عصايی که ماری آدمخوار می شود، کسی که برآب راه می رود و يا با اشاره انگشتی کوهی را کاهی می کند و يا مرده ای را زنده می کند، قوانين فيزيک و شيمی و رياضی و همه اصول دانشی و منطقی شکسته می شوند. اين همه، از چشم انداز روشنفکری که پِيرو خِرَدمداری مدرن است، بايد رويدادهای بی اساس و دروغ پنداشته شود. اما روشنفکر دينی، نه تنها چنان نمی کند که در پی توجيه آن ها بر می آيد و اگر ناگزير بشود، معجزه را که اساس برتری پيامبران و امامان و قديسين است، نمادين و سمبليک می خواند!

تا كنون چهار رويدادِ بزرگ تاريخی، اديان ابراهيمی را با خطر روبرو كرده‏ است. نخست بازيابى انديشه‏ هاى فيلسوفانِ يونانى بويژه آثارِ ارسطو در سده ‏هاى دوازدهم و سيزدهم ميلادی كه خِرَد مدارى و روشمندى آن‏ ها، ردِ وحى و افسانه باورى بود. ديگر، رنسانس و پى آمدهاى آن به ويژه انقلابِ صنعتىِ اروپا بود. اين انقلابِ بزرگ، با به پرسش گرفتنِ همه باورها و راه ها و روش هاى پيشين، ساختار افسانه‏ اى جهان در پنداره غربيان را در هم ريخت و زمين را كه تا پيش از آن مركزِ هستى پنداشته مى ‏شد، يكى از ميلياردها سنگ ريزه در گوشه‏ اى از كيهان دانست. سومين رويداد، انتشارِ انديشه ‏هاى داروين در نيمه قرنِ نوزدهم بود. داروين با بررسى فسيل ‏هاى زيستارانِ پيشين، نشان داد كه گياهان و جانوران، نه آفريدگانِ پروردگارى آسمانى، كه پروردگانِ زمينى با تاريخى چهار هزار مليون ساله ‏اند كه با گذر از هزاره ‏هاى صبر و ستيز، از زيندگان تك ياخته‏ اىِ درياهاى آغازين برآمده ‏اند. اين چشم انداز، با ردِ آفرينشِ هستى، انسان را كه تا پيش از آن،"اشرفِ مخلوقات"، و "قلبِ عالمِ امكان" بود، زينده ‏اى از مليون‏ ها زيندهِ زمين دانست.

رويدادِ نخست را، وانهادى از برخوردِ باورهاى دينى و فلسفى پديد آورد. از آن پس، ديگر وحى و معجزه براى پذيرشِ باورهاى دينى كافى نبود و كشيشان و كاهنان اين باورها را با دلايلِ خِرَد پسند و منطقى مى ‏آموختند و مى ‏آموزاندند. اگر چه بازنگرى و ترجمهِ آثارِ فيلسوفان يونانى، مسيحيت را درگيرِ بسيارى از مفاهيمِ فلسفى نمود، اما اين درگيرى، نابودىِ آن دين را سبب نشد. رويارويى با انقلابِ فراگيرِ صنعتى، يکی از اديان ابراهيمی، يعنی مسيحيت را بر آن داشت تا با دست يازى به دستاوردهاى دانش‏ هاى مدرن، اين دين را با دنيا هماهنگ كند. يكى از برآيندهاى اين هماهنگى، پيدايشِ مسيحيتِ خرد مدار بود كه بر اساسِ آن قانونمندىِ آفرينش در راستاى فراهم آوردن رفاه و سعادتِ انسان پنداشته می‏ شود. مسيحيتِ خِرَد مدار برآن است كه چون خداوند، جهان را به گونه ‏اى آفريده است كه همه قوانين آن براى بهزيستى و تعالى انسان است، پس او را ديگر نيازى به دخالتِ روزمره در آن نيست. از اين ديدگاه، دين و دانش همسو و همراه اند، زيرا شناختِ پديده ‏هاى طبيعی، شناختِ خداست. بسيارى از دانشمندانِ بزرگِ سده هيجدهم، مانندِ نيوتن، بسيارمذهبى بودند و کوشش‏ های دانشی خود را عبادی نيز می پنداشتند.

در چنان زمانى كه خود شناسى، خداشناسى بود، پرداختن به طبيعت و كوشش در راه شناخت و شناساندن گياهان وجانوران، كارى پسنديده و خدا پسند بود و بسيارى از كشيشانِ مسيحى، طبيعت شناسى را سرگرمىِ عبادى مى‏ دانستند و گاه و بى گاه بدان مى‏ پرداختند. يكى از پيش پندارهاى اين طبيعت شناسى اين بود كه؛ خداوند همه پديدارها را به اندازه ‏اى كه "بايد"، آفريده است و جهان را هيچ كم و كاستى نيست و نمی تواند باشد. از اينرو، بسيارى از كندوكاوهای آنان نيز در پى نشان دادنِ كمالِ مطلقِ جهان بود و طبيعت، آينه ‏اى خدا نما پنداشته مى ‏شد كه خداوند آن را براى نمايشِ ذاتِ خويش در برابرِ انسان نهاده بود. روى آوردن به طبيعت در سده هيجدهم و نوزدهم، تبِ ذهنى فراگيرى را مى‏ مانست كه شاعران را نيز گرفتارِ خود كرده بود. راسكين، شاعر انگليسی كه ايمان به وجودِ خدا را "خطايى ابلهانه" مى ‏دانست، در نيمه دوم سده نوزدهم نوشت كه : "كوه‏ها براى شادمانى و بهره ورىِ ما ساخته شده‏ اند و در ساختنِ آن ‏ها سلامت و رفاهِ انسان در نظر گرفته شده است."

برترين طبيعت شناسِ نيمه نخستِ قرن نوزدهم، ويليام پى لی1، كه بخشى از نخستين كتابِ داروين در پاسخ بدوست، خدا را صنعتگرى مى‏ دانست كه جهان را مانند ساعتى زيبا و دقيق ساخته است: هرچيزِ اين جهان، به گمانِ پى‏لى، بجا و نيكوست و هر پديده را در راستاى سعادتِ انسان، وظيفه ‏اى ست.

انديشه های پی لی و همپالکی های او در سده نوزدهم ميلادی در اروپا، امروزه در کشورهای اسلامی، دستمايه فکری کسانی ست که، "نوانديش دينی"، خوانده می شوند. البته آنان که خود را روشنفکر دينی می خوانند، هرگز از منابع دانش خود چيزی نمی گويند و چنان وانمود می کنند که آنچه می گويند و يا می نويسند، دستکار انديشه های خودشان است. اما نگاهی هرچند سرسری به هريک از کتاب های کسانی مانند ويليام پی لی که خود را فيلسوفان دينی می خواندند، آشکار خواهد کرد که من چه می گويم. شوربختانه بسياری از جوانان کشورهايی مانند ايران، بی خبر از وارداتی بودن اين انديشه ها و پخته خواری نوانديشان دينی، آنان را دلسوزان دين و انديشه ورزان دينی می خوانند و می دانند. اما با سيری در دنيای نويسندگان مسيحی در سده هيجدهم و نوزدهم، درخواهند يافت که نوانديشان دينی، بويژه گونه ايرانی آن چنان در دستبرد به آثار کسانی چون ويليام پی لی و هماوردان او چابک و چالاک بوده اند که آگاهی از چگونگی کار آن ها، مرغ پخته به پرواز در می آورد!

ــــــــــــــــــــــــ
https://en.wikipedia.org/wiki/William_Paley

***

۲۶. گريز از خويشتنِ خويش.

در جامعه و جهان ما، هيچ کس و هيچ چيز در جای خودش نيست. اين نابجايی درهمی و برهمی شگفتی را پديد آورده است که به ناموزونی کنش ها، ناهنجاری رفتارها و کردارها، بی قوارگی سنجه ها، بلبشويی شهرها و کژ- ريختی شيوه زيستی ما کشيده شده است. البته اين چگونگی تنها ويژه ايران نيست و در برگيرنده جان و جهان ِ مردم همه کشورهای پيرامونی ست. گويی فلاخن ِتاريخ، ناگهان مردم اين سرزمين ها را از زمان و مکان ِ خود کنده است و آن ها را به زمان و مکانی ديگر پرتاب کرده است. چنين است که می توان ريشه بيشتر ِگرفتاری های فردی و همگانی مردم کشورهای پيرامونی را در اين چگونگی کاويد.

يکی از بازتاب های برجسته اين رويداد، پيدايش پنداره ِ" ديگر ِبرتر " ، در ذهنيت پيرامونی ست. اين ديگری همان انسان غربی ست که بسياری از مردم جهان او را برتر از خود می پندارند. اين که مردم سرزمينی بپذيرند که مردم سرزمين ديگری از آنان در شيوه های زيستی بهتر و برترند، يکی از شگفتی های بزرگ تاريخ انسان است، زيرا که ارزش های بنيادی هر فرهنگ، در راستای نيازهای زيستبومیِ دارندگانِ آن فرهنگ شکل می گيرد و آن فرهنگ را ويژه آن سرزمين می سازد. پس فرهنگ برتر، گفتمانی بی معناست. فراتر از آن، هرفرهنگ، رويه خود مداری دارد که ذهن انسان را در چنبر خود گرفتار می کند و به او وانمود می کند که اين بهترين و طبيعی ترين فرهنگی ست که می توان و بايد داشت.

فرهنگ غربی در سده گذشته همه سد ها و سنگرها و سنگ هايی را که فرهنگ ها برسر راه مهاجمان می نهند، در نورديده است و اکنون همه مردم جهان را برآن می دارد تا بهروزی و پيروزی و رستگاری خود را با ارزش های آن فرهنگ بسنجند. بررسی چرايی اين چگونگی، در توان من نيست. شايد درتوان هيچ کس نباشد. چنين کاری نياز به پژوهش های ژرف و گسترده ای در زمينه های گوناگون دارد و بايد در چارچوب ساختاری نهادين مانند دانشگاه و يا بنيادی جهانی بدان پرداخت .

يکی از برآيندهای اين سنجش هماره ِ خود با انسان غربی، بيزاری از خود و تاريخ خويش است؛ بيزاری از آنچه نيست بيش و پيش از بيزاری از آنچه هست. اين چگونگی را هر روز و شب در رفتارها و کردارهای پيرامونيان می توان ديد. واتاب ِ ذهنی اين بيزاری امروزه در ميان بسياری از نويسندگان شبه مدرن به يک رشته ی روشنفکری بدل شده است. گفتمان هايی چون؛ غرب زدگی، مرگ انديشی، دين خويی، امتناع فکری، قهرمان کُشی و ....که تنی چند را نيز به نام و نشانی رسانده است، برآيندی از اين چگونگی ست .

نمونه ای از آنچه می نويسم، اين گفتگو ست که به مرگ انديشی در فرهنگ شرق در برابر انديشيدن به زندگی در فرهنگ غرب پرداخته است. در اينجا، گفتگو شونده، در آغاز سخن سنگ تمام می گذارد و با يک شيرجه، لُب مطلب را ادا می کند؛

"تا آنجايی که ما می دانيم فرهنگ شرق يک فرهنگ مرگ انديش است. اين موضوعی ثابت شده است اما تعدادی از محققين معاصر در پی اثبات اين مدعا هستند كه فرهنگ غرب نيز تا قبل از ظهور مدرنيته بر همين مدار می چرخيده است."

" تا آنجايی که ما می دانيم " آغاز خوبی ست، چرا که اين پرسش را پيش می آورد که براستی اين،"ما"، کيست. آشکار است که مراد از "ما"، در اينجا اهل دانش است. پس آسان می گويد که،" فرهنگ شرق يک فرهنگ مرگ انديش است ." سپس برای محکم کاری می افزايد که؛" اين موضوعی ثابت شده است ". اما فرهنگ شرق؟ کدام فرهنگ؟ چه شرقی؟ کدام يک از فرهنگ های شرقی؟ "فرهنگ مرگ انديش" يعنی چه؟ چگونه اندازه گيری شده است؟ چه کس و يا کسانی چنين کاری را کرده اند؟ کی؟ در کجا؟ و... با چه حسابی اين همه زحمت کشيده اند؟ اين جمله که فرهنگ شرق مرگ انديش است، تيترخوبی برای روزنامه های نژادگرايان غربی می تواند باشد، مانند اين تيترها: آفريقايی ها وحشی اند، شرقی ها خرافه گرا هستند، سياهان کودن. اصفهانی ها ..... اما اين که دانشی مردی، فرهنگ ِمردم قاره ای را مرگ انديش بداند و آن را حقيقتی علمی بپندارد، چنان شگفت آور است که بايد در آن اندکی درنگ کرد.

تازه اگر بپذيريم که فرهنگی می تواند مرگ انديشی را ميدان دهد، با دو پرسش بزرگ رويارو خواهيم شد؛ نخست اين که چرا چنان است؟ ديگر آن که پس چرا اين فرهنگ هنوز زنده است؟ چنين فرهنگی نبايد نفس کشی را درگستره خود داشته باشد. وانگهی، فرهنگی که دارندگان خود را بسوی مرگ می راند که ديگر فرهنگ نيست. نام ديگری بايد برايش پيدا کرد. فرهنگ، راهنمای زندگی ست و نه مرگ. اين که فرهنگ شرق مرگ انديش است و در برابر آن فرهنگ غرب، فرهنگ زندگی و ستايش زندگی ست، انديشه ای عاميانه و نادرست است که ازذهن انسان روستايی غرب زده ی ساده ای می تواند بگذرد که تازه پايش به شهر رسيده باشد.

- بازم زدی به کوچه علی چپ!؟ دکتر محمد صنعتی، روانپزشکی روانکاو است و از چشم انداز روانکاوی به اين پديده نگريسته است. او از غريزه مرگ (Thanatos) و پُرنما بودنِ آن در فرهنگ های شرقی سخن گفته است، منظورش تابناکی اين غريزه درهمه فرهنگ های شرقی ست.2 اما تو از ديدگاهی جامعه شناسيک به گفته های ايشان می پردازی.

- اگر چنين است، پرسش اين خواهد بود که چرا اين غريزه در چارچوب مرزهای جغرافيايی نقشی دوگانه دارد، يعنی در آسيا فرهنگ مرگ را گسترده است و در اروپا خاموش مانده است و لابد به غريزه زندگی ميدان داده است. اين چگونگی نقش غريره زندگی (Eros) به روايت فرويد را هم به پرسش می گيرد. مگر نه اين که می گويند غريزه کور است و با سياست و فرهنگ و مُد روز بيگانه؟ پس چرا غريزه مرگ رفتاری امپرياليستی و نژادپرستانه دارد؟

ديگر آن که اين افسانه ها، نه يافته های علمی که بافته های زيگموند فرويد و صحابه اوست. گيرم که چنين نيز نباشد، مگر ما مجبوريم که هر ديدگاهی را که چشم انداز آن، ما را فرودست می پندارد، بپذيريم؟ بله؟ کيست که بتواند خرد مندانه، برتری اين افسانه را بر افسانه حسين کُرد شبستری نشان دهد؟ پرت نشويم .

پيش تر که می رويم، بيش تر در می يابيم که بيهوده به آنچه در اين گفتگو آمده است، نبايد پيچيد. اندک اندک آشکار می شود که مراد دکتر از فرهنگ شرق، همين فرهنگ کنونی ِحاکم برايران است. نه تنها فرهنگ شرق مرگ انديش نيست که فرهنگ ايرانی نيز هميشه مرگ انديش نبوده است. می گويد:

"ببينيد! در فرهنگ شرق اساسا توصيه بر اين است كه نبايد از مرگ هراسيد .
تمام اين توصيه ها نيز بدين خاطر است كه اصولا بشر از مرگ می ترسد اما فرهنگ هايی هستند كه با ترس از مرگ مبارزه می كنند و سعی می كنند حسی را كه به طور طبيعی در نهاد آدمی وجود دارد، وارونه كنند. در اين گفتگو مجال نيست كه به بررسی تمام فرهنگ های شرقی بپردازيم. به همين خاطر من به ايران بسنده می كنم. با نگاهی به فرهنگ ايرانی می بينيم كه در اين فرهنگ دين زرتشت ،‌اصولا دينی است كه به ترويج زندگی می پردازد. يعنی نگاهش به زندگی است."

رويدادهای چند دهه گذشته سبب شده است که بسياری از ايرانيان با ننگ و نفرت از خويشتنِ خويش بگريزند. بيزاری از خود نيز برآيندی از اين چگونگی ست. چنين است که امروز هر ترفندی که در چارچوب اين ذهنيت شکل می گيرد، برای بسيارانی ژرف و دلپذير و،"عين حقيقت"، پنداشته می شود .

.
http://www.mohammadsanati.net/1390/t/lookinglife/452

2. برای آگاهی بيشتر در باره "غريزه مرگ"، نگاه کنيد به کتاب ، : Beyond the Pleasure Principles
اين کتاب نوشته خود زيگموند فرويد است که نخستين بار در سال ۱۹۲۰ چاپ شد و هنوز نيز گهگاه بازچاپ می شود. اگر می خواهيد با روانکاوی فرويدی و گزاره های آن آشنا شويد، به گمان من بهترين کتاب در اين زمينه به زبان انگليسی اين است:
Sulloway, F.J. (1980), Freud: Biologist of The Mind. The Chaucer Press,
UK.

 

 

 

 

 

از اين ديــــدگاه: (بخش ششم)

 

27. اپوزيسيون و نقشه راه.

استراتژی گروه های اپوزيسيون حکومت اسلامی، هيچ پيوندِ خِرَدمداری با نيازها و نگرانی های مردمان ايران ندارد. بيشتر اين مردمان، هر روز و شب در پی پاسخگويی به نيازهای بنيادين خود، يعنی تامينِ خوراک و نوشاک و پوشاک و سرپناه هستند، اما اپوزيسيون از گفتمان های کلانی مانندِ حقوق بشر، آزادی بيان، سکولاريسم و...سخن می گويند. البته افزودن اين گفتمان ها به فهرست خواست های مردمی درست و بجاست،اما به گمان من، کاربرد استراتژيک آن ها در ستيز با حکومت اسلامی، در مانی که هرروز بر شمارِ گرسنگان و بی خانمانان و کارتن خواب ها، بيچارگان و گدايان آبرودار افزوده می شود، بسيار فرصت سوز است و به بهای از دست دادن همدلی و همراهی مردم با اپوزيسيون خواهد بود. ذهنِ انسان تهيدست، هماره درگير پاسخ يابی برای نخستين نيازهای زيستی، يعنی يافتن خوراک و نوشاک و پوشاک و سرپناه، برای زنده ماندن است. چنان نسانی، ندگی را چون هيولای مرگبار در پيش روی خود می پندارد و کُنش های روزمره خود را دست و پنجه نرم کردن با آن هيولا می داند. اين نگره، جايی برای پرداختن به گرفتاری های ورا- آنی در ذهن انسان نمی گذارد. انسان تهيدست و درمانده، گفتمان هايی چون ميهن، حقوق بشر، مردم سالاری وهويت ملی را سرگرمی سياست بازان و آذوقه ی رسانه های فارسی زبان خارجی می داند و تا زمانی که واتابی از نيازهای آنی خود را در آن ها نبيند، هيچ پيوند معناداری با آن ها برقرار نمی کند.

البته پُرنماکردن گفتمان نابرابری و تضاد دارا و ندار در کشور، و برنماکردن آن در گستره همگانی، دور شدن از حقوق بشر و دموکراسی و هنجارهای جامعه انسانی نيز نيست. اما دست آويز کردن اين مفاهيم، بدانگونه که در رسانه های فارسی زبانِ بيگانه ديده می شود، گروه های اپوزيسيون را همزبان و همراه رسانه های بيگانه می نماياند. افزون برآن، پافشاری در بهره وری ابزاری از اين گفتمان ها تاکنون اپوريسيون را از مردم دورتر نيز کرده است.

امروز ايران با تضادهای اقتصادی و فرهنگی بسيار بزرگی روبروست که هر يک از آن ها می تواند دستمايه کارسازی برای پيوند ميان اپوزيسيون و مردم باشد. من به يکی از اين تضادها اشاره می کنم که، گُسل ژرف و هماره پهناگستری ست که ميان دار و ندار، در سه دهه گذشته پديد آمده است. اين تضاد برای همه کسانی که در ايران زندگی می کنند، آشنا و زجرآور است و برای خارج نشينان خبری کهنه و تکراری. دامنه اين تضاد چنان است که در زمانی که هر روز شمار فزاينده ای از مردم به زير خط فقر فرو می افتند و ساده ترين بيماری ها هر روز، صدها ايرانی را برای نداشتن هزينه درمان، بکام مرگ می فرستد، کسی مانندِ بابک زنجانی، بازرگان زندانی، دو ميليارد يورو را پول خُرد می خواند. اکنون ثروت اندوزی گروه کوچکی از دست اندرکاران حکومتی چنان است که گويی با شيوخ عرب در سرمايه گذاری های فردی و رکورد شکنی در خريد خانه های گرانبها در شهرهای بزرگ اروپايی مسابقه گذاشته اند. پرداختن به اين نابرابری می تواند بخش بزرگی از مردم را با هرگروه سياسی که به بررسی آن بپردازد، همراه کند.

سخن گفتن از نبود آزادی و حقوق بشر و زمينه پيدايش دموکراسی و کاربرد کليشه ای اين گفتمان ها، ريشه در استراتژی تاکتيکیِ امريکا در زمان جنگ سرد با شوری دارد. اين استراتژی در گستره جهانی، بهانه خوبی برای تحريم است اما کاربرد آن در کشوری با مردمی که نه آزادی و حق- مداری را تجربه کرده اند و نه دريافت و برداشت درستی از اين گفتمان ها دارند، راه به جايی نخواهد داشت.

اپوزيسيون ايران تاکنون چنان رفتار کرده است که گويی بشيوه مبارزه با رژيم پهلوی، با حکومت اسلامی می ستيزد. اين چگونگی ريشه در ناتوانی ما از شناخت ساختار پيچيده اين رژيم دارد اما اکنون که پس از سه دهه، درخت اين رژيم ببار نشسته است و تضادهای بزرگ فرهنگی و اجتماعی ببار آورده است، زمان آن رسيده است که اپوزيسيون به شناسايی و بررسی آن ها بپردازد و نقشه راه خود را با چشمداشت به چگونگی کاربردن آن ها بکشد.

.........
بابک زنجانی:2 میلیارد یورو پول خرد من بود
http://hoshdarnews.ir/detail/News/29468
https://www.cbi.ir/page/4046.aspx

***

28. واهمــه های بی نام و نشان.

روزگار ما، روزگار فراوانی ترس و لرز و افسردگی و واهمه های بی نام نشان است. این چگونگی بخشی از آن روی سکه زندگی مدرن است.1. براساس تخمینی که به تازگی از سوی سازمان بهداشت جهانی منتشر شده است، شمار ِ افسردگان امروز جهان، بسی بیش از شمار همه افسردگانی ست که از آغاز تاریخ تاکنون برروی زمین زیسته اند. این بیماری در میان جوانان، بیشتر از سالمندان گسترش يافته است. پایانداد ِ پژوهشی جهانی دراین باره که در 9 کشور با همکاری نزدیک به چهل هزار نفر انجام شد، نشان داده است که جوانان در همه این کشورها بسی بیش از پیران به افسردگی دچار می شوند. نیز این بیماری در کشورهای صنعتی فراگیرتر از کشورهای فقیر است؛ در حقیقت،خودکشی، که برآیندی از افسردگی ژرف است، در کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، پس از تصادفات ِرانندگی، بزرگترین کُشنده انسان است. شاید این روند ناشی از افزایش ِهماره - رویندهِ گستره خواست های مردمِ این کشورهاست. این گستره بر پایه شعارِ" مصرفِ بیشتر، زندگی بهتر" ، روز به روز بازتر می شود و آرزوها و درخواست های تازه ای در مردم پدید می آورد .

از سویی نیز، فروکاهیِ فرهنگِ باهمی و همزیستی، سبب می شود که یکی از نخستین نیازهای انسانی، یعنی نیازِ به زندگی با دیگران و نشست و برخاست و داد و ستدِ اندیشگی وعاطفی با آنان، برنیاید. برآیشِ انسان در پرتو شیوه زندگی کوچ زیستی، از وی جانوری اجتماعی ساخته است که نیازمند به همزیستی و همکاری با دیگران و جویای یاری و مهربانی آنان است. در کشورهای اروپایی و امریکای شمالی که روندهای اجتماعی در چند سده گذشته، مردم را به یکان های خود - مدار روی گردانده است، بسیاری از مردم، نیاز به همنشینی با دیگران را با روی آوردن به گروه های ورزشی، مذهبی، اينترنتی و ...، جبران می کنند. برخی نیز بازگشتِ به سنت های پیشین و بازسازی نقش خانواده را چاره کار می دانند .

در بررسیِ چرایی روزافزونِ افسردگی و خودکشی در جهان، نقش ِرسانه های گروهی را نیز نادیده نمی توان گرفت. رسانه های همگانی، بویژه تلویزیون، سيمنا و اينترنت، همه گروه ها و جامعه های جهان را به یک گروه تبدیل کرده است. تا پیش از آن، هر کسی با قوم و قبیله خود درگرفت و داد بود و همه کنش ها و کشش ها و کوشش های ذهنیِ فرد، در پیوند با اقوام و خویشاوندانش شکل می گرفت. این چگونگی سبب می شد که هر کسی در میدان زندگی در رشته ای کارآمد و پهلوان باشد و در کاری بر دیگران برتری داشته باشد. امروزه در پرتو تلویزیون و رسانه های اجتماعی مانند فيسبوک، تويتر و تلگرام، جهان قبیله ای پنج میلیارد نفری را می ماند و اگر فرد در میان روستا و شهر خود نیز بهترین باشد، باز با حریفانِ دیگری در استان روبروست و اگر در استان نیز برترین باشد، باز باید با بهترین های استان های دیگر مسابقه بدهد. امروزه قهرمان کشور شدن نیز پایان راه نیست بلکه آغاز راهِ دور و درازِ جامِ جهانی ست که آن نیز تنها به یک تن يا تيم داده می شود و هزاران هزار قهرمانِ دیگر را که هر یک پیش از پیدایش و فراگیر شدنِ تلویزیون و اينترنت، برترین می بود، ناامید و شکست خورده نشان می دهد. تماشای برترین ها و بهترین ها و دیدن شیوه زندگی ستارگان سینما و تلویزیون و نمایشِ ریخت و پاش ها و خوش گذرانی های رویایی و بی پایان نمای آنان در سریال های فریبندهِ تلویزیون های اروپایی وامریکایی، همزمان با برانگیختنِ اشتهای مردم جهان برای مصرفِ بیشتر در آرزوی بهروزی و شادکامی و زندگیِ بهتر، دریای رشکِ آنان را نیز به هیجان می آورد و بر ناخرسندی و ناسازگاریِ آنان با همسران و فرزندان و همسایگان و همراهانشان می افزاید. شاید از اینروست که افسردگی و خودکشی در جهان روندی روزافزون یافته است.

جنسیت و افسردگی

شمارِ زنانِ افسرده در جوامع غربی، دو برابرِ مردان است. این شمارنشان می دهد که زنان در پیوند با این بیماری یا آسیب پذیرتر از مردان اند و یا به دلایل دیگری، افسردگی خود را بیشتر از مردان گزارش می کنند. گذشته از افسردگی، بررسی های دیگری نشان داده است که زنان بیش از مردان به همه بیماری های روانی گرفتار می شوند و حتی درصدِ زنانی که به افسردگی فصلی دچار می شوند، از مردان بیشتراست.

زیست شناسان برای واگشاییِ این چیستان با گرفتاری های بسیاری روبرو هستند که چندی از آن ها را بر می شماریم: نخست این که سازه های سازندهِ افسردگی درهر کسی به گونه ای ست. از اینرو، شناسایی سازه ای که به آسیب پذیریِ بیشتر زنان کشیده می شود، کاری بس دشوار است . دیگر آن که فرهنگ های غربی، مردان را استوارتر و تاب آورتر از زنان می خواهد و ای بسا که این پنداره سبب شده است تا مردان به درمان جویی برای افسردگی برنیایند و آمارِ نادرستی از این چگونگی وجود داشته باشد. سوم آن که هیچ گونه تفاوتِ چشم گیری در بنیادِ ژنتیک زن و مرد وجود ندارد، اما با آنکه هیچ زمینهِ ژنتیک برای آن نمی توان یافت، تفاوت های بزرگی در پیوند با خیز و ریزِهورمون های گوناگون در خون و نیز شیوه خوابیدنِ زن و مرد است.

با این همه، بسیاری از پژوهش های این حوزه نشان داده است که شمارِزنانِ افسرده، دو برابر مردان است. در پژوهشی که در سال 2000، همزمان در بیش از 10 کشور جهان انجام شد، آشکار گردید که اگر چه در میان زنان و مردانِ آن کشورها، احتمالِ ابتلا به بسیاری از بیماری ها همانند است، اما شمار زنان افسرده، دو برابر مردان است .

در آزمایشی که چندی پیش درباره این چگونگی در انستیتوی ملی بهداشت روانی امریکا انجام گرفت، پژوهندگان به بررسی بخش هایی از مغز در هنگام کارکردن آن در زمانِ اندوهناکیِ فرد پرداختند. این آزمایش نشان داد که گردش خون در بخش لیمبیک 3 ِ مغزِ زنان در هنگامِ نگرانی، هشت برابرِ آن دراین بخش از مغزِ مردان است. این جُستاورد، ذهن پژوهندگان را به این نکته رهنمون ساخت که شاید پر کاریِ این بخش از مغزِ زنان، آنان را آسیب پذیرتر می کند و نیز شاید این پرکاری سببِ زودترفرسوده شدنِ بخشِ لیمبیک، در مغز آنان می شود. اگر این تئوری درست باشد، تفاوت زن و مرد در پیوند با افسردگی زمینه فیزیولوژیک دارد.

آزمایشِ مهمِ دیگری به بررسیِ چگونگی زایش، خیزش و ریزشِ ِهورمون های گوناگون در بدنِ زن و مرد پرداخت. این آزمایش نشان داد که تفاوت های بزرگی میان زن و مرد در رابطه با تولیدِ هورمون ها و نیز واکنش آن ها نسبت به دایرهِ شب و روز و فصل های سال است. برای نمونه، بدن زنان در شب های تابستان هورمون ملوتونینِ4 کمتری تولید می کند. تراوش این هورمون، آرامش بخش و خمودگی آوراست و در فصل زمستان افزایش تولید آن، افسردگی فصلی را سبب می شود. جُستاوردِ دیگرِ این پژوهش این بود که مغز زنان واکنش بیشتری به نورـ درمانی نشان می دهد. این درمان برای افسردگی های فصلی به کاری می رود و جای کمبودِ نورِ خورشید را در تولید هورمون ملوتونین می گیرد.

این آزمایش ها گویای اثرِ هورمون های بدن بر چگونگی آسیب پذیری در برابر افسردگی ست. آنچه که تا کنون مورد بررسی قرار نگرفته است، کنش ها و واکنش های هورمونی در هنگام قاعدگی و یائسگی و پیوند آن ها با افسردگی ست. خيزوخواب های هورمونیِ بدن زنان با توجه به نقش برآیشی آنان بسی بیشتر از مردان است و ریشهِ ابتلای بیشترِ زنان به افسردگی را باید در فراز و فرودهای هورمونیِ بدن آن ها در دوران ِآبستنی، قاعدگی، و یائسگی جستجو کرد .
.......................
1. عنوان ِاین یادداشت، "واهمــه های بی نام و نشان"، نام کتابی ست از زنده یاد غلامحسین ساعدی.

2. برخی از روشنفکران، بررسی پيايندهای ناخواسته صنعتی شدن جهان را برای نویسندگان کشورهای پیرامونی نادرست می دانند و برآن اند که این بررسی بسود نیروهای واپسگرای آن سرزمین ها خواهد بود و آبی به آسیاب ارتجاع و خود کامگی و دیکتاتوری خواهد ريخت. چنین است، اما هدف من در اینجا نوشتن درباره افسردگی بود.

3. The Limbic System

4. Melatonin

***

29. از چراغ و آينه و صدای آن حرف ها.

شفيعی کدکنی در کتاب جنجال انگيز خود؛ با چراغ و آینه، نکته ای درباره شعر احمد شاملو نوشته است که شايسته اندکی درنگ است. بخوانيد:

" شاملو به لحاظ فکری چیزی که برای غربیان تازگی داشته باشد حتی یک سطر هم ندارد. می ماند ایماژ و رتوریک ، ایماژها هم غالبا در فرنگی مشابهات خود را دارند. پس آنچه می ماند رتوریک شاملو است که آن هم برای فرنگی رتوریکی است دستمالی شده و مأنوس. در عوض شعر این آقایان ( اخوان ثالث و قيصر امين پور)، پر از ایماژ های بدیع است که برای غربیان تازگی دارد و پر از افکار بکر و جالب برای غربیان و رتوریک فارسی که برای آنها نامأنوس و دستمالی نشده است و...

سپس آورده است که؛

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند."

موضوع انشاء: شعرِ خوب را تعريف کنيد.

بسمه تعالی، البته از اين موضوع چنين برمی آيد که شعر خوب آن است که؛ " به لحاظ فکری چیزی که برای غربیان تازگی داشته باشد حتی یک سطر...." ، در آن باشد وگرنه صاحب اش بيچاره خواهد بود. می ماند ايماژ و رتوريک دستمالی شده و مانوس، (يعنی چه؟). اما، " شعر خوب، پُر از ايماژهای بديع است که برای غربيان تازگی دارد و پر از افکار بکر و جالب برای غربيان و البته رتوريک فارسی دستمالی نشده." (يعنی چه؟).
پس برای همگان روشن و مبرهن است که شعر، يعنی افکار بکر و جالب برای غربيان و البته مقداری رتوريک فارسی دستمالی نشده! نمونه؟ "شعر همين آقايان (اخوان ثالث و قيصر امين پور)."

انگار که استاد شفيعی دارد در اينجا ناخواسته، شعر شاملو را ستايش می کند و شعر آن دو شاعرِ روانشاد را نکوهش. اگر شعر را سخن خيال انگيز و افسونريز و فتنه آميز بدانيم، آنگاه بايد بپذيريم که چنان سخنی ناگزير از داشتنن هيچ فکر بکری نيست، چه رسد به "افکارِ بکر و جالب برای غربيان". چرا غربيان؟ حالا فارسی زبان هيچ. شرقيان چه گناهی کرده اند؟

بياد اين سخنان ابراهيم گلستان افتادم که درباره شفيعی کدکنی گفته است که؛

"آقای شفيعي كدكني به هرحال تا اندازه ای سواد دارد. چقدر و در چه زمينه اش برای هيچ كس نمیشود به وجه قاطع گفت. اما سواد بايد با يك روحيه ی زبل و زنده در حدِ آ نچه روز لازم دارد باشد. شما با سوادِ در حدِ پس پريروز درباره ی همان پس پريروزی و به زمان پس پريروزی ها بگوييد چندان از خط دور نيفتاده ايد. اما با آن روحيه آن مقدار درک و آن مقدار ذخيره ی فهم و سواد نميشود، يا در واقع نبايد، در حدِ مسائل مدتها پس از آن دوره ی اطلاعِ خود چيزی بفرماييد. كه اگربفرماييد يكجورهايی صدای تلق و تلوقِ آ ن حر فها در میآيد، نفی كننده ی حر فتان میشود. ." (ابراهيم گلستان در مهرنامه شماره 43)
.........................
(با چراغ و آینه ، ص 530)

***

30. نگرشِ شايدی

دیوید ایگِلمن، اعصاب شناس آمریکایی، گفتمان تازه ‏ای ساخته است بنام، "Possibilianism" ، که در زبان فارسی باید "شدنیسم" بروزن کمونیسم را در برابر آن نهاد. از چشم انداز این گفتمان که برپایه دستاوردهای مغزشناسی شکل گرفته ‏است، هرآنچه به ذهن انسان می رسد، می تواند ممکن باشد و نمی توان آن را با قاطعیت رد کرد. شاید بشود این چشم‏‏انداز را به فارسی، "نگرش شایدی" خواند. دیدگاه شایدی، پذیره ‏های صد- در- صدی را رد می کند. از این چشم ‏انداز، هرپنداره هم می‏ تواند باشد و هم نباشد. شاید خدا باشد، شاید هم نباشد. شاید مرگ پایان کبوتراست، شاید هم نیست. شاید آگاهیِ انسان، فریبی، رویایی و یا بازی ذهن او با اوست. شاید هم نه.

ذهنیت شایدی، ذهنیتی پُست مدرن و باز و آماده است. ذهنیتی که رویاروی ذهنیت ایدئولوژیک می ‏ایستد و جزمی گرایی را رد می‏ کند. این ذهنیت آفرینه‏ های دانشمدار انسان را می ‏پذیرد، اما درباه هرآنچه تن به ترازوی دانش مدرن نمی دهد، با مدارا تا می کند. آب ِ ناب، در دمای صد درجه سانتیگراد به جوش می ‏آید و شاید و باید برنمی دارد. سرعت نور در هر ثانيه نزديک به سيصد هزار کيلومتر است و نمی ‏توان گفت که شاید هم نیست. اما این که آیا انسان می ‏تواند با ورزش، بر پریشانی و افسردگی خود چیره شود، پرسشی است که در پاسخ آن می‏توان گفت که؛ شاید و شاید نه. البته اگر در آینده رژیم ورزشی ویژه ‏ای پیدا شود که هر افسرده ‏ای درهرجای جهان بتواند با پی ‏گیری آن، افسردگیِ خود را درمان کند، آنگاه شاید از این پاسخ برداشته خواهد شد.

ایگلمن، گفتمان شایدی را در کتاب خود،"چهل داستان از آن جهان"۱ آورده است. این کتاب همانگونه که از نامش پیداست، ذهن خواننده را به چهل راهی که شاید پس از مرگ برای انسان باز باشد، می ‏برد که برخی گیرا و برخی شوخناک است. بيشتر کسانی که اين کتاب را خوانده اند، آن را دلنشین و خواندنی يافته اند. به گمانم این یکی از آن کتاب‏ هایی باشد که بسیاری از زبان‏ های زنده دنیا برگردانده خواهد شد. شاید. امیدوارم هرچه زودتر، همزبانی این کتاب را به فارسی نیز برگرداند.
....................
https://en.wikipedia.org/wiki/Sum:_Forty_Tales_from_the_Afterlives

***

31. خـداواژه‏ها‏ی زبان فارسی

ادبیات سیاسی و اخلاقی ما اندک اندک دارد پُر از واژه ‏ها و گفتمان‏ های بی معنی و بی سروته می ‏شود. يکی از اين واژه ها، "سکولاریسم" است. اگرچه اکنون نزديک به يک دهه است که دکتر اسماعيل نوری علاء دل و دين در راه روشنگری اين گفتمان نهاده است، اما چون هر يک از ما ايرانيان برای هر مفهوم، تعريف ها و تعبيرها و تفسيرهای خود را داريم و هريک از ما "آدم العلما" هستيم، به اندازه شمار ايرانيان صاحب ادعا نيز، تعريف از گفتمان های وارداتی داريم. من معنای اين واژه را در زبان انگلیسی در می يابم، اما کانال ذهن را که به فارسی می‏ گردانم، درمی ‏مانم. یکی می‏گوید، سکولار یعنی دین ستیز. دیگری پرخاش می‏ کند که نه، یعنی ارجگذاری به همه ادیان. یکی می ‏گوید حکومت ایران سکولار است و دیگری، تنها راه مبارزه با این حکومت را سکولار کردن آن می‏ خواند. کار بجایی رسیده است که برخی از "علمای اعلام"! هم در این باره نظر داده ‏اند و به مردم هشدار داده‏ اند که مبادا به دام سکولارها بیفتند. ‏برخی می‏ گویند سکولارها همان کمونیست ‏های سابق هستند که این اسم تازه را برای خودشان گذاشته ‏اند. یکی هم در این میان می ‏کوشد نشان دهد که ‏سکولاریسم ریشه در اندیشه ‏های ایرانیان باستان دارد و از خودمان است!

نیز چنین است سرگذشت واژگانی چون؛ مردم، توافق، انتخابات، پيروزی، کرامت انسانی و مدرنیته. از بس که با این گفتمان ‏ها بازی شده است و باهوده و بیهوده بکار برده شده است، اکنون همه آن ها از معنا تهی شده ‏اند. یک سده پیش، در ذهنیت ایرانی، "خدا"، بانی جهان و نیروی گرداننده همه چیز آن پنداشته می شد. امروز تعريف درستی از نقش او در جهان نداريم. نیم سده پیش، برخی از روشنفکران و درس خوانده‏ ها، مفهوم تازه ‏ای بنام، "زیربنا - روبنا" را بجای خدا گذاشتند. از آن پس برای چند دهه، سرنخ همه چیستان‏ ها، از تعبیر خواب گرفته تا جنگ دوکره را به آن می‏‏ چسباندند. اما امروز نوبت "مدرنیته" فرا رسیده‏ است. گفتمانی بالاتر- از- دیپلم، که کافر و مسلمان را شیفته خود کرده است. البته گویا کفارهرآن‏ چه دارند از مدرنیته است و ما هرآنچه نداریم.

پیروان فرهنگ‏ های دینی، خدا را هم که از مرکز هستی بردارند، چیزی خداوار بجایش می ‏گذارند تا همچنان دُم هرچیزدیگر را به آن ببندند و خیال خود را از پژوهش و پالایش آسوده بدارند. اگر باورتان نمی‏ شود، هر نوشته ‏ای را که درباره مدرنیته است، بردارید و هرجا که به واژه "مدرنیته" می ‏رسید، "خدا" را جایش بگذارید. البته واروی این آزمایش را هم می ‏شود کرد. آنگاه در خواهید یافت که رازها همچنان سر بمُهر مانده است و این گفت و نوشت‏ ها، هیچ گره‏ کوری تاکنون از کارِ ما نگشوده ‏است.
..........
در جايی خواندم که در تونس به روستائيان تازه به شهر آمده که در شهر، پپسی می نوشند، سکولار می گويند.

 

 

 

از این دیدگاه (بخش هفتم)

 

32. روزگـار ســـیاه

دوران میانی تاریخ اروپا را که با فروپاشی امپراطوری روم باستان در اوان سده پنجم ترسايی آغاز شد وهزار سالی دنباله داشت، قرون وسطا و یا "روزگار سیاه"1 خوانده اند. سیاه خواندن این دوران از آنروست که در آن روزگاران، خرافه و خامی آنچنان فراگیر شده بود که، اندیشیدن، بزه کاری بزرگی پنداشته می شد و پادافره ای گران داشت. روزگار سیاه، روزگاری بود که بيشتر مردم را بهره ای از پرتو چراغ خرد نمی توانست باشد و نادانی و ناتوانی همگانی در سایه آموزه ها و اداره جامعه بدست کشیشان و کارمندان کلیسا آنگونه بود که توانایی تمیز نیک و بد برای کسی آسان نبود. این شیوه زیستی که انسان را از اندیشیدن می رماند و اندیشمندان را گوشمالی می داد، ذهنیت ویژه ای پدید آورده بود که می توان آن را "ذهنیت قرون وسطایی"2، خواند. این یادداشت کوششی برای شناساندن این ذهنیت و برآیه های رفتاری و کرداری آن است.

گفتیم که دروان میانی تاریخ، یعنی روزگاری که اروپاییان کنونی آن را روزگار سیاه تاریخ خود می دانند از سده پنجم آغاز شد و هزار سال دنباله پیدا کرد و با درخشش خورشید روشنگری از سده پانزدهم میلادی به زباله دان تاریخ اندر شد. این دوره هزار ساله در تاریخ اروپا، درازترین دوره تاریخی این بخش از جهان است. دوره ای که تا چند سال پیش تاریخ نگاران اروپایی از آن به آسانی می گذشتند و آن را روزگار سیاه خود می خواندند و ویژگی کانونی آن را، حکومت کلیسا برجامعه می دانستند. در چند سال گذشته برخی از اندیشمندان و تاریخ نگاران اروپایی این دوران را بیش از پیش در دیدرس و دسترس خود نهاده اند و اندک، اندک به این باورمی گروند که ریشه های اندیشه های مدرن را باید در گمای هزاره توی آن روزگار سیاه، پی جست. این چگونگی هم اکنون چراغ اندیشه برخی از اندیشمندان غربی را در گستره ‏های آکادمیک بر روی شناسای ذهنیت قرون وسطایی تابانده است.3

به گمان من دنبال کردن روزگارِ سياه اروپايی، برای ما ایرانیان نیز می تواند سودمند باشد. سیاهی در فرهنگ های هند و اروپایی، اشاره به ناتوانی در گزینش دارد. بینایی انسان که برترین حس از حس های پنجگانه است، تنها در پرتو نور کار می کند. چشم انسان درتاریکی کارایی ندارد زیرا که انسان، جانوری روز- بیدار و شب- خواب است. این گونه جانوران، دایره ‏های طبیعی خیز و خواب ویژه ای دارند که با خورشید کار می کند. این دایره را ساعت زیستی (بیولوژیک) نیز می گویند.4

یکی از برآیندهای این ساعت این است که انسان هر پگاه، با رویش خورشید می روید و با سرزدن آن سرزنده می شود و موج هستی و کار و کوشش در تن و جانش در نیمروز به اوج می رسد و سپس اندک، اندک با غروب خورشید، کارایی او نیز فروکش می کند و سپس‏ تر با تاریک شدن هوا، خواهش خواب در او در می گیرد. چنین است که برآیش شناسان، بهترین زمان برای پرداختن به کارهای دشوار و اندیشه - خواه را اندی به نیمروز مانده می دانند. پرت نشویم. 5

آنجا که نور نیست و چشم نمی بیند، توانایی گزینش با کاربرد بینایی از انسان گرفته می شود. روزگار سیاه، اشاره به روزگاری ست که انسان نمی توانست در پرتو چراغ خِرَد خود، نیک را از بد بازشناسد. روزگاری آنچنان تیره و تار که اندیشیدن ناممکن می نمود. در آن دوران، رد پای آموزه‏های کلیسا در همه سویه‏‏ های زندگی مردم دیده می ‏شد و گریزی از آن نمی‏ توانست باشد. این شیوه فرمانروایی، اندیشیدن را برنمی تافت و تکروی و آزاداندیشی را به بدترین شیوه مجازات می کرد. این چگونگی، ذهنیتی هراسیده و خالی از خویش پدید می آورد. ذهنیتی که خانه همه کس و خانه هیچ کس نبود. ذهن انسان، نهانخانه اندیشه ها و خیال های خصوصی اوست؛ جایی که همه کمبودها و ناداری ها را درآن می توان جبران کرد؛ جایی که ندار می تواند خود را دارا بپندارد و زشت خویشتن را زیبا. جایی که زایشگاه همه پدیدارهای جهان و رویشگاه همه اندیشه های ممکن بوده است. پس اگر دین و آئین و مرام و مسلکی بخواهد که خود را در دل و جان مردم جا دهد، ناگزیر از دستبرد به ذهن آنان و جاخوش کردن در آن است. این چگونگی با خالی کردن ذهن، از دارنده آن آغاز می شود. ذهنیت قرون وسطایی، ذهنیتی "دیگر گزین" بود. این ویژگی ریشه در فرمانروایی کلیسا بر کشورهای اروپایی در آن روزگار داشت که همگان را بره وار، پیرو آئین عیسوی می خواست و رستگاری را در دلسپاری و سرسپاری به فرمان های آن آئین می دانست.

آئین عیسوی مانند همه آئين های ابراهیمی، رستگاری را در تهی شدن انسان از خویش و سرسپاری به سود همگانی تعریف می کنند. از چشم انداز این آئين ها، سود و زیان هر جامعه، بسی بزرگتر و برتر از جمع سود و زیان يکايک ِ افراد آن جامعه است و خوشبختی فرد، تنها در پرتو خوشبختی جامعه معنا پذیر می باشد. پايه اين گزاره ارزشی، اين پنداره است که اگر همگان دست از خویشتنخواهی و خودپسندی و خودمداری بردارند و در پی خوشبختی همگانی باشند، آنگاه، جامعه از زشتی و پلشتی تهی می شود و همگان هماره درآبادی و آزادی با شادی خواهند زیست.

گرفتاری این چشم اندازها این است که در آن ها، گروه حاکم، سود و زیان خود را سود و زیان جامعه می خواند و می داند. البته در جامعه ای که رده ها و گروه ها و دسته ها و رسته های گوناگون مردم با نیازهای ناهمانند زندگی می کنند، "سود همگانی:، سخنی بی معناست.

هیچ آئین نامه ای دربرگیرنده نیازهای همگانی نمی تواند باشد.5 با این همه، آئین‏ ها و ایدئولوژی‏ ها برآن اند تا با دست یابی و جاخوش کردن در ذهن هر فرد در جامعه، او را ابزار کارخود کنند و از او کارورزی تهی از خویش بسازند. چنین است که فرد با پای خود از سوريه به فرانسه می رود و با دست خود، جلیقه انفجاری را می پوشد و با آغوش ِ باز به پیشواز آتش و مرگ می رود. ه

روزگار روشنگری که در پی روزگار سیاه پدید آمد، ذهن انسان را خانه خواهش‏ های او کرد و خویشتنخواهی را ارج نهاد و تن انسان را زیبا و ستودنی و درخور عشقباری ِعشق ِرومانتیک دانست. این گونه بود که فرد در جهان، نگین هستی پنداشته شد و خواهش‏ های فردانی و نفسانی، از زنجیرِ باید‏ها و نباید‏ها و ارزشداوری های قرون وسطايی رهیدند و از زیر زمین و پستوهای بسته ِ خانه به بیرون آمدند و سوژه های پسندیده و پذیرفتنی ادبیات شدند.

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، جزمی اندیشی و قطعی نگری آن بود. در آن دوران هر قوم و قبیله ای درلاک بومی خود پیچیده بود و نبودن پیوندها و رسانه ‏های همگانی سبب می ‏شد که هرگز کسی فرصت مقایسه و برابر گذاری اندیشه‏ ها و رفتارها و کردارهای دو گروه را نداشته باشد. از سویی نیز ادبیات مذهبی، هرگونه اندیشه خود جوش و نوآورانه را نکوهش می کرد و راه ها و رسم ‏های اجتماعی را هماره همسان و پایا می خواست.

انسان گوهری ذات کاو دارد و هماره در پی یافتن چند و چون و چرای پدیدارهای جهان است. این چگونگی از آنروست که زیستبوم دگرگون شونده انسان نیازمند به فرهنگی هماره دگرگون شونده و دگرگون کننده است. اگر قرار باشد که زیستبوم انسان در سرزمینی دگرگون شود و راه‏ ها و رسم‏ ها و شیوه ‏های بهره‏ وری از آن همسان بماند، مردم آن سرزمین به ناگزیر به پرتگاه نابودی خواهند افتاد. چنین است که ستیز مردم با فرهنگ های تغییر ستیز، ستیزی هماره و بی پایان است و این کشمکش همیشه بسود مردم پاپيان خواهد يافت. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها در پی ساختن ذهنیتی هستند که در آن همه افراد در جامعه راه ها و روش های موجود را درست و دائمی بدانند و هرگز دست از آن ‏ها برندارند. چنین است که در درازنای تاریخ، حاکمان و زورمندان همیشه از دانایان و افسونگران و زبان بازان و معرکه گیران می خواسته اند که ترفندی هايی بدانان بیاموزند که با آن ها، خود را در دل مردم جای دهند. بسیاری از متون تاریخی و ادبی هر جامعه، کوشش هایی این چنینی ست. نمونه های فارسی این چگونگی سیاست نامه، گلستان سعدی و اندرزنامه های بی شماری ست که در راستای استوارتر کردن حکومت ها نوشته شده است.

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، تعریف انسان با آن که او نیست، است. در آن روزگاران مردم خود را نه با آنچه که بودند، بلکه با آنچه نبودند تعریف می کردند. این چگونگی با پنداره ها و انگاره های ذهنی درباره مردم سرزمین های دیگر شکل می گرفت. برای نمونه، نخست مسلمانان را در ذهن خود مردمی جنگلی خو و خونخوار و ستیزه جو می پنداشتند و سپس خود را تهی از آن خُلق و خوی می انگاشتند. یا یهودیان را قومی دیوگون و سیاه کار و دندان گِرد و تنگ چشم می دانستند و خود را خالی از هریک از این ویژگی ها می خواندند. پس، "ما که هستیم"، از دیدگاه ذهنیت قرون وسطایی با، "ما که نیستیم"، تعریف می شد. این چگونگی را امروز نیز در میان شیوه اندیشیدن مردم برخی از سرزمین ها می توان یافت. در این شیوه اندیشگی، نخست به همه اقوام و ملت‏ های دور و نزدیک، مُهرِ منشی منفی زده می شود. این مُهر، زمینه ساز ادبیات کنایه آمیزی می گردد که شکل دهنده هویت خیالی قومی دیگر می شود. برای نمونه، ترکان چنین اند و کردان چنان و لرها فلان و عرب ها بهمان. مجموعه این ویژگی ها فهرستی از آنچه ما نیستیم را فراهم می آورد که بدرستی نشان نمی دهد که ما که هستیم. در چنین فرهنگی، هر فرد با ایما و اشاره به ویژگی های اقوام و ملیت های دیگر، باید هویت قومی و یا ملی خود را بیابد.

ویژگی دیگر ذهنیت قرون وسطایی، خود شیفتگی دارنده آن است. این ذهنیت خود را در مرکز هستی می گذارد و همیشه ارج گذار خود و فرهنگ خویش است. این ذهنیت هماره دارنده خود را بطور طبیعی در بالای هرم ارزشی جهان جا می دهد و می انگارد. در جنگ های صلیبی در روزگار سیاه اروپائیان، مردم با دل و جان به جبهه های جنگ می پیوستند و با تمام وجود می جنگیدند و کشته می‏ شدند زیرا که راه و روش خود را بهترین و برترین می پنداشتند و دشمن را دیوگون و دون مایه می دانستند و ریشه کن کردن او را بزرگترین خدمت به جهان می شمردند. از اینرو، ذهنیت قرون وسطایی بهترین ذهنیت سربازی پنداشته می شود و همه ارتش های جهان خواستار سربازانی آن گونه اند که با قاطعیت و سرسختی، مبارزه با دشمن را راست و برحق و ارجمند و پربها بدانند.

خود شیفتگی و برترپنداری ریشه در خودکامگی انسان دارد که برآیندی از ساختار ژنتیک اوست. این خوی جانوری، دیدگاهی رویاروی انسانمداری و برابر پنداری مدرن است که حقوق بشر برآيندی از آن است. در ذهنیت قرون وسطایی، جایگاه انسان در هرم ارزشی آن زمان را، پایگاه مذهبی وی و میزان نزدیکی ‏اش به قله آن هرم نشان می داد. اما از دیدگاه انسانمداری مدرن، همگان بی چشمداشت به پایگاه اجتماعی و فرهنگی و جنسی و خانوادگی، دارای حقوق همانندی هستند که " حقوق بشر" خوانده می شود.

ــــــــــــــــــــــــــ
۱. Dark Ages، "روزگار سیاه"، را من در برابر این گفتمان آورده ام. اگر بخواهیم برگردانی زبانی از این گفتمان به فارسی داشته باشیم، باید بگوییم، "دوران تیره"، که برگردان دقیق تری است، اما " من در- آوردی" و ناروان و زُمخت می نماید و معنای آنچه از این گفتمان در زبان انگلیسی مراد می شود را نیز نمی رساند. اما "روزگار سیاه"، هم معنای سیاهی روزگار مردم در آن دوران را می رساند و هم گفتمانی آشناتر و جا افتاده تر در زبان فارسی ست.
البته اگر از دیدگاه سیاسی- نژادی به آن نگاه کنیم، کاربرد آن نارواست، زیرا که از چشم انداز سیاه پوستان، هموندی سیاهی با زشتی و زبونی، ناخوشایند و نادرست است. از گوگل که پرسیدم، در 636000 نوشته داده درباره "دوران تیره"، آورد و هیچ کدام از نویسندگان این نوشته ها را فارسی نویس چيره دست نیافتم اما "روزگار سیاه" را در 546000 جا آورد، از جمله این شعر که؛
زیر چشـمی به من نــگاه نـکن
روزگـــار مــــرا سیــاه نـکــن.
2. Medieval Mind
.3 برای نمونه پروفسور ریچال گیبون، پژوهش دامنه داری در این زمینه کرده است که شمه ای از آن را تا کنون منتشر کرده است. نگاه کنيد به اين لينک
:
http://www.open.edu/openlearn/history-the-arts/history/puritan-made
۴. Biological Clock
۵. شاید آئین نامه رانندگی تنها آئین نامه ای در جهان است که پذیرش و کاربرد آن می تواند بسود همگان باشد، اما نیک اگر بنگری آن آئین نامه نیز برای گروه ویژه ای تدوین شده است و هیچ سودی برای پیاده روندگان ندارد.

***

۳۳. سياست فرهنگیِ ِ تغيير با توليد انبوه.

در بيست سالِ نخستِ حکومت اسلامی ايران، موسيقی کوچه بازاری از لوس آنجلس به ايران وارد می شد. در دهه سوم، استراتژی فرهنگی حکومت توانسته است خوانندگانی همتا و همپای خوانندگان لس انجلسی بپرورد و موسيقی آن ها را به بيرون از ايران صادر کند. اگر گرفتاری ويزا وجود نمی داشت، بی ترديد خوانندگانی مانند؛ احسان خواجه اميری، محسن چاووشی، بنيامين بهادری، رضا صادقی، شهرام شکوهی و ديگران، تور آمريکا نيز داير می کردند و بازار موسيقی پاپ را از دست خوانندگان لوس آنجلسی، که همگی "ضدانقلاب" پنداشته می شوند، می گرفتند و ايرانيان آن ديار را با موسيقی رَپ ايرانی نیز آشنا می کردند. (تهاجم فرهنگی؟)

حضور چند هزارنفری جوانان ايرانی در مراسم خاکسپاری مرتضی پاشايی را، بسيارانی نشانه شکست رژيم اسلامی در ريشه کن کردن موسيقی مدرن دانستند و درباره اش سخن ها گفتند و انشاها نوشتند. به گمان من اين حضورِ گسترده، نمادی از پيروزی سياست فرهنگی حکومت اسلامی در چهره پروری و چيرگی بر گستره ذهنی جوانان بود. حکومتيان با ديدن سونامی جمعيت جوان در آن مراسم، پيروزی ديگری را جشن گرفتند و در ميدان دادن بدان و رسانه ای کردن اش، از هيچ کوششی فروگذار نکردند.

اين چگونگی را در گستره های ديگر نيز می توان ديد. حکومت در هر رشته ای، شمار زيادی کارورزِ حکومتی پرورده و ببازار فرستاده است تا با آميختن دوغ و دوشاب با يکديگر، بازار هر گروهی را که حاکميت را به چالش می کشد، آشفته کنند. چنين است که اکنون ما، سياستمدار، فيلسوف، ايدئولوگ، لابیگر، نويسنده، خواننده، شاعر، روشنفکر، منتقد، روانشناس و حتی معترض ولايی در بيرون از ايران، بويژه در کشورهای اروپايی و امريکای شمالی داريم، تا ديگرهيچ کس، هرگز از ميان اين گروه ها نتواند برنما شود و کاری کارستانی کند. اکنون هربار که کسی يا گروهی، فريادی دادخواهانه از دست حکومت اسلامی سرمی دهد، کسی يا گروهی ديگر، آن را با ترفندهای سفسطه آميز، يا بقول آخوندها، با لطايف الحيل پاسخ می دهد. اين کار را برای آن می کنند که ديگر هيچ گفتگويی درباره گفتمان های سياسی، هرگز بپايان نرسد و هيچ گردهم آيی و نشست و کنفرانسی، بيانيه براندازی صادر نکند. روزی گروهی نويسنده و يا آکادميسين، در نامه ای سرگشاده به فلان فيلسوف پيشنهاد می کنند که دعوت حکومت ايران را برای سفر به آن کشور نپذيرد. روز ديگر، گروه ديگری با نام نويسنده و آکادميسين نامه ديگری می نويسند و از او می خواهند که رشته خود را به سياست نيالايد و به ايران برود و از نزديک با لشکرِ جوانانی که تشنه دانش و بينش اویند، آشنا شود.

حکومت اسلامی، توليد انبوه درهررشته را، پايه تغيير در کاربرد آن رشته می داند و گستره هر رشته را با خودهای بی مايه، آنچنان پر می کند که کاردانان راستين چاره ای جز کنار کشيدن نداشته باشند. اين چگونگی با پايين آوردن استانداردها و گذراندن شيوه آموزشی از فيلترهای وحدانی و ولايی رخ می دهد. اين کار، کاردانان راستين را در سيل جمعيت شبه کاردان غرق می کند و آنان را فلج می سازد تا انديشمندان و نويسندگان و هنرمندانی را که در نيمه ديگرِ دايره قدرت در برابر حکومت ايستاده اند، ناتوان و زبون کند. هدف کانونی اين سياست، پيشگيری از پيدايش شخصيت های نامور در گستره های دانش و فرهنگ و هنر است. اين حکومت بخوبی می داند که اهل انديشه و فرهنگ و هنر، هميشه و در همه جا، خودبخود دشمنان خرافه و خامی و زور هستند و هرگز با هيچ يک از شيوه ها و سياست های حکومت زور، کنار نخواهند آمد. تجربه چهار دهه گذشته نيز نشان داده است که هيچ انديشمند و بيشمندی که سرش به تن اش بيارزد، با اين رژيم کنار نيامده است. پس چاره کار را در خشکاندن چشمه زايش و آلودن آب ديده است تا در دروان اين حکومت، ز آب خُرد، ماهی خرد خيزد.

استراتژی تغيير با توليد، پديده تازه ای نيست. در طبيعت نيز دگرگونی های زيستی با اين شيوه شکل می گيرد. برای نمونه، در سبزه زاری که پروانه ای با جهشی ژنتيک، پرهای سبز برمی آورد و زنگ خود را با پسزمينه زيستی خود همگون می کند، کمتر شکار می شود. اين چگونگی سبب می شود که پس چند نسل، پروانه سبزپر که سازگاری بشتری با زيستبوم خود دارد و کمتر شکار می شود، برديگر پروانه گان در ماندگاری در آن زيستبوم، پيشی بگيرد و اندک، اندک، جای همه ی گونه های ديگر پروانه را بگيرد. براين اساس، اگر شيوه اداره ايران در آينده، به گونه ای که هست، باشد، تا چند دهه ديگر، نگرش وحدانی- ولايی، هرگونه چشم انداز ديگری را در گستره های اجتماعی ايران نابود خواهد کرد.

***

۳۴. از دیر رسیدن و زود گزیدن

دستگاه چاپ سُربی در سال ۱۴٣۹ میلادی ساخته شد و ده سال پس از آن در سراسرِ اروپا درکار بود. این صنعت در سال ۱٨۱۶ به ایران آمد اما هشتاد سال پس از آن در ایران بکار گرفته شد. اگر چه چاپ سنگی در ایران در چند دهه ‏ای پیش از بکار افتادن دستگاه چاپ سُربی دایر بود اما چاپ مکانیزه سربی ۴۵٨ سال پس از پدید آمدن در غرب، در کشور ما بکار گرفته شد. این دیرآمد را باید یکی از شومترین بدآوردهای تاريخی ایران در سده گذشته دانست.

پیدایش پدیده چاپ را باید یکی از بزرگ ترین رویدادهای تاریخ دانست. برخی از پی ‏آیندهای آن این ‏هاست:

آموزش و پرورش همگانی در پرتو تیراژ فزاینده کتاب ‏های درسی و آموزشی
همگانی کردن خواندن و نوشتن و پدید آوردن توانایی اندیشیدن و آموزاندن به دیگران.
افزایش ذهنیت نوشتاری و روشمند و کاهش ذهنیت شفاهی و دگرگون شونده.
نوشتاری کردن فرهنگ شفاهی و پایدار کردن داده ‏های فرهنگی و ادبی با انباردن آنها درکتاب و برگ ‏های چاپ شده.
استاندارد کردن شیوه نوشتاری.
گسترش دانش و هنر با آسانیاب نمودن اندیشه ‏ها و آثار دانشمندان وهنرمندان و سخنوران و نویسندگان و اهل قلم.
توانایی بیشتر ویرایش و پیرایش و آرایش اندیشه و متن.
امکان ترجمه روشمند و ترابری اندیشه از فرهنگ و یا سرزمینی به سرزمین دیگر.
پیدایش رسانه‏ های نوشتاری چون روزنامه، شبنامه، مجله، دستور کار، شیوه کارکرد، و تدوین قانون و اساسنامه و مرامنامه.
پیدایش کتابفروشی، کتابسرا، کتابخانه همگانی و بازار کتاب و روزنامه و نشریه.

چنین بود که پیدایش صنعت چاپ، در کشورهای غربی زمینه ساز ِفوران دانش و دانستنی درباره پدیدارهای جهان گردید و در پی آن، گستره دانش و آگاهی همگانی به گونه ژرف و شگفت‏ انگیزی دگرگون شد. اما در ایران دست‏ هایی که هماره در بزنگاه‏ های ‏ تاریخی برای مردم دیوار می ‏کشند و ‏شکوفایی آنان را برنمی ‏تابند، بسی بیش از چهارسده از آمدن صنعت چاپ به ایران و بازتاب ‏آن جلوگیری کردند.

اولین چاپخانه در ایران در سال 1233 هجری در شهر تبریز برپا شد.1 این کار با نکوهش ملایان همراه بود که چاپ کتاب را "امری الحادی" می دانستند و آن را مایه برباد رفتن دین ِ مردم می ‏پنداشتند. از اینرو این چاپخانه دیری نپایید و تا سال 1431، چاپ سربی در ایران پا نگرفت. احمد کسروی در این بارنوشته است که؛ " مستبدین حروف سربی چاپخانه امید ترقی را ذوب کرده و به صورت گلوله در آورده و به روی این ملت بیچاره انداختند.۲

دیر آمدن صنعت چاپ سربی به ایران، سبب دیرآمدن آموزش و پرورش مدرن به آن کشور شد و دیر آمدن آموزش و پرورش، سبب ناآشنایی بهنگام ما با ارزش ‏ها و اندیشه ‏های مدرن و عقب ماندن از جهانیان در کتابخوانی شد.

البته جنگ کهنه پرستان و کژاندیشان با نمادهای زندگی مدرن، تنها برسر ِچاپ سربی نبود. آنان هماره در گذر تاریخ با هر پدید نو سرِ ستیز دارند و از دبستان و دوش و ساعت مچی گرفته تا تویتر را در آغاز حرام می ‏دانستند. سیاستی که امروز در ایران در پیوند با اینترنت دنبال می‏شود، همانی ‏ست که در سده گذشته درباره چاپ دنبال می ‏شد. پیدایش گستره مجازی اینترنت، جهان را دستخوش دگرگونی‏ های شگرفی کرده است که بازتاب ‏های آن، ای بسا که در آینده ‏ای نزدیک، گفتمان پیشرفت را شتابی نوری دهد. اما شوربختانه حکومت ایران اینترنت را هووی صدا و سیمای خود می ‏داند و با آن که از نقش روزافزون آن در جهان کنونی باخبر است، از آن می ‏هراسد و از فراگیر شدن آن جلوگیری می‏ کند.

بله، انگار که ما باید همیشه دیرتر از دیگران برسیم و زمانی هم که می ‏رسیم، ترن رفته است. گفتمان نوشداروی پس از مرگ سهراب، نماد روشنی از این گرفتاری تاریخی ماست که ای بسا ریشه در ناخودآگاه قومی ما دارد. شاید همین دیر رسیدن ‏ها ما را زودباور و زودرنج و زودگزین کرده‏ است.

ـــــــــــــــــــــــــــــ
1و2 . احمد کسروی در کتاب "تاریخ هیجده ساله آذربایجان" آورده است که، در سال 1233 هجری قمری اسباب و آلات چاپ حروفی را به تبریز آورده و تحت حمایت عباس میرزا نایب السلطنه که در آن زمان حکمران آذربایجان بود مطبعه کوچکی برقرار نمود. البته پیش از آن در زمان صفویه، سفیر پاپ یک دستگاه ماشین چاپ ، برای شاه عباس هدیه آورد و کتاب مقدس چاپی را به شاه داد؛ شاه دستگاه چاپ را به کلیسای جلفا بخشید.

 

 

 

 

از این دیدگاه (بخش هشتم)

قانون جنگل

 

35. واشکافی بخيه از چهره کودک پنج ساله بخاطر بی پولی مادرش، لت و پار کردن کارتن خواب ها در تهران و به آتش کشيدن کارتن های آنها، رها کردن بيماران نيمه جان و تهيدست در بيابان، خريدن نوزادان خانم های بی خانمان بوسيله باندهای گدايی در شهرهای بزرگ و ديگر رفتارها و کردارهايی از اين دست، نشان می دهد که قانون جنگل که همانا قانون ددمنشی جانوران ِ تيزچنگ و دندان برای نابود کردن ناتوانان و بينوايان است، در کشور ايران حکمفرماست. قانون حنگل، تنها قانون طبيعی در جهان است که ريشه در ذات خودکامه جانوران دارد. از اينرو، اين قانون نيازی به هيج گونه کشش و کوشش کسی و يا نهادی ندارد و هرجا و يا هرگاه که بيش از دو جانور از هر دسته و رسته ای در کنار هم در زيستبومی می زيند، خودبخود کارا می شود. کالبد هرجانور، نه تنها می تواند خوراک جانور ديگری شود که گاه ابزار سودمندی برای کارهای ديگر نيز هست. از آنرو، هرجا که دو زينده در زيستبومی همسايه می شوند، اگر اين همسايگی زمينه ی همزيستی سازگارانه و ماندگارنه ای برایشان نداشته باشد، تنشی زیستی در ميان آنان درمی گيرد تا يکی از آنان، ديگری را از ميدان طبيعت بدرکند. اين چگونگی را حتی در گستره گياهان نيز می توان ديد. گاه گياهی، ريشه خود را برگرد گياه ديگری که در کنار او، جای ريشه دوانی اش را تنگ کرده است، می پيچد و آن را خشک می کند. گاه با شاخ و برگ افشانی، راه آفتاب را بر گیاه کوتاه کناری خود می بندد تا از رويش اش بکاهد و اندک، اندک نابودش کند. چنين است که می گويم، قانون جنگل، قانون طبيعت است. قانونی که يکسره بسودِ زورمندترين زينده است و با برابری و مدارا و مهربانی و دستگيری و ميدان دادن به ديگران بيگانه است.

انديشه ی نيازِ انسان به قانون در جامعه انسانی نيز، ريشه در قانون جنگل دارد. اگر انسان همانندِ ديگر زيندگان، جانوری خودکامه و خويشتنخواه و خود پسند نمی بود، نيازی نيز به قانون نمی داشت زيرا که گفتمانِ "حق"، بی معنا می بود. اما به گمان صاحب اين کيبورد، آنچه سبب پيدايش حق و قانون در جامعه انسانی شده است، آگاهی از بودن در جهان است. اين آگاهی دربرگيرنده ی آگاه بودن از تجربه درد و هراس از درد و مرگ نيز می شود و انسان را برآن می دارد که رفتارها و کردارهای خود را هنجارهايی تنش گريز دهد. اين هنجارها پشتوانه اخلاقی، تاريخی و گاه آئينی دارند و سبب می شوند که خواهش های بی پايان نمای انسان در چارچوب قانون و منش های رفتاری و کرداری پذيرفته شده اجتماعی برآوردنی باشند. پس اگر اخلاق و قانون را شيرازه بند رفتارها و کردارهای اجتماعی بدانيم، می توان گفت که اکنون اين شيرازه در جامعه ايران از هم گسيخته است. هرجا که اين چگونگی رخ می دهد، اخلاق و قانون از ميان می روند و اندک، اندک، قانون جنگل با رويشی خودبخودی گسترده می شود و پس از چندی با شتابی شگفت فراگیر می شود.

اين چگونگی زمانی رُخ می دهد که جامعه به حال خود رها شود و حکومت به نيازهای همگانی بها ندهد. پزشکی که بخيه های کودک خردسالی را بخاطر تهيدستی مادرش وامی شکافد، اوباشی که با چوب و چماق بجان مردم بی خانمان و بستوه آمده می افتد و کارتن های خواب آنان و بقچه های بی نوايی آنان را به آتش می کشد، قلچماقی که چاقو بر سروروی تظاهر کنندگان آرام در پياده رو می کشد، اراذلی که نوزادان زنان کارتن خواب را با صدهزار تومان می خرد، همه نشانه های رها بودن گستره امنيت و آسايش همگانی از سوی حکومت است که قانون جنگل در اين حوزه ها ميدان داده است.

***

.36 رنگ‏ها و فرهنگ‏ها

فرهنگ, بازتاب رویارویی زیندگان و جهان است. هر جا که جانوری زندگی می کند، شیوه سازگاری وی با زیستگاه اش، زمینه ساز فرهنگ آن زينده می‏شود. در گذشته گمان براین بود که فرهنگمندی ویژه انسان است اما در روزگار ما، پژوهش ‏های زیست شناسیک زيادی نشان داده ‏است که بسیاری از جانوران، فرهنگ نژادی و یا زیستگاهی خود را دارند که از راه آموزش به آیندگان سپرده می‏ شود. نمونه این چگونگی، لهجه برخی از پرندگان است که در هر سرزمینی ویژگی خود را دارد. آواز شناسان با پژوهیدن این گستره دریافته اند که لهجه کبوتر چینی را جوجه‏ های کبوتران آمریکای جنوبی در نمی یابند. نمونه دیگری از داده های فرهنگی جانوران، گوناگونی شیوه کاربرد ابزار درمیان میمون‏ ها برای دستیابی به تخم پرندگان، مغز استخوان و کندوهای عسل است. میمون شناسان این گوناگونی را نشانه فرهنگمندی این جانوران می دانند.

شاید آنچه فرهنگ انسانی را از فرهنگ ‏های دیگر جدا می ‏کند، توانایی انسان در نگارش و نگهداری راه‏ ها و روش‏ های فرهنگی و واسپاری روشمند آن ها به آیندگان باشد. تنها انسان است که می ‏تواند فرهنگی مکتوب و مدوَن داشته باشد. فرهنگ‏ های جانواران دیگر، همه شفاهی و ناپایدار است و با دیدن و شنیدن و آموزدن از نسلی به نسل دیگر سپرده می ‏شود. اما انسان در سایه توان و تکنولوژی خود ، نه تنها می‏تواند آموزه ها و اندوزه های خود را به آیندگان بسپارد که از روی و موی و صدای خود و دیگران نیز گرته برمی دارد و آن را به یادگار می گذارد.

هرفرهنگ راهنمای شیوه زیستن در سرزمین ویژه ای ‏ست که راه ‏های سازگاری با طبیعت ِآن سرزمین را به زیندگان آن دیار می‏ آموزد تا ماندگاری بیشتر نسل آنان را سبب شود(۱). از اینرو هرفرهنگ، پیوندی ناگسستنی و آزمون پذیر با زادگاه خود دارد و دگرگونی‏ های فرهنگی را می ‏توان ناشی از ناهمگونی‏ های زیستبومی دانست. برای نمونه، فرهنگ سرزمین ‏های سردسیر، گرما و راه‏ های نگهداری آن را ارج می نهد وآتش را داده ای نیکو و آسمانی می‏ پندارد. ادبیات چنین فرهنگی، دریایی از مثَل و متل وشعر و شعار و اندرز درباره ارجمندی گرما دارد و ارزش و زیبایی را پرتو نقشی که آتش در سازگارتر کردن زندگی مردم آن سرزمین دارد، تعریف می کند. چنین است که رنگ‏ های دلنشین و زیبا در سرزمین های سرد، رنگ‏ هایی است که نماد و نشانه ِ آتش و آفتاب است مانند سرخ، نارنجی، قهوه ای ، زرد و همه رنگ‏ هايی که ريشه در رنگِ سرخ دارند. در این فرهنگ ‏ها، نام رنگ‏ های آتشین نیز، یادآور آتش و آفتاب است و از آن دو برگرفته می شود. برای مثال، سرخ می شود آتشی و نارنجی، شعله ای و.....

نیز رنگ ‏های گرماگیر مانند سیاه و سرمه ای که در سرزمین ‏های سرد، دلخواه تر و مردم پسند تر از رنگ‏ هایی‏ ست، که نور را وامی تاباند و یا از خود گذر می دهد. در این سرزمین ‏ها پوشاک بسیاری از مردم از میان رنگ ‏های تیره برگزیده می شود. واروی این چگونگی را در پوشاک مردم بيابان نزی مانندِ عربستان می توان دید که بیشتر از رنگ ‏های روشن، بویژه سفید است. رنگ سفید کمتر از هررنگ دیگری، انرژی تابشی آفتاب را نگه می دارد و در سرزمین‏ های سوزان عربستان بهترین رنگ برای پوشاک است. ارزش این رنگ تا بدانجاست که در فرهنگ بیابان نشینان، سفیدی نماد پاکی و نیکبختی ست و سیاهی نشانه بدی و پلشتی. این ارزشداوری را در گویه‏ هایی چون؛ سفید بختی، دلسیاهی، روسیاهی و ...می توان شنید. نیز سپید پوشی در هنگام شادی و سیاه پوشی در زمان عزاداری. این گزینش در فرهنگ‏ های رویاروی فرهنگ گرمسیری مانند فرهنگ چینی که در هنگام عزاداری سفید می پوشند، وارونه است.

سرد سیریان گرما را نشانه سلامت و سازگاری می ‏پندارند و پسوند "گرمی" را در زبان نمادِ نیکی و سلامت می‏ دانند. واژه هایی چون؛ دلگرمی، خونگرمی، سرگرمی، پشت گرمی، نمونه ‏های فارسی این چگونگی است. رنگ های برتر در هر فرهنگ را می توان در ادبیات عامیانه آن یافت؛ این هم نمونه اش؛ "گل سرخ و سفیدم کی می آیی؟" نیز هرچه آتشین، دلربا و زیبا پنداشته می شود، مانند؛ آتشین، آتشناک و آتشپاره. در فرهنگ های کویری که آتش نماد دوزخ است، زنگ های برتر آن‏ هایی‏ ست که یادآور خنکای آب و آبناکی ِخاک و هواست، مانند، آبی، سبز و رنگ های همریشه آنها. چنین است که در آن فرهنگ ‏ها، آبی، رنگ عشق است و سبز رنگ برتری. شیعیان رنگ سبز را نشان سادات می دانند و مغول ها آنرا رنگ خدا.

روانشناسی رنگ، پیوند ژرفی با نقش زیستیاری رنگ‏ ها دارد. رنگی دیدن جهان تنها ویژه انسان و چند جانور دیگر است و بیشتر جانوران، جهان را با دو رنگ سیاه و سفید می بینند. اگرچه رنگین دیدن جهان بسی خوشایندتر از سیاه و سفید دیدن آن است، اما این توانایی برای خوشداشت انسان پدید نیامده است. از دیدگاه برآیشی، رنگ‏ ها نمادها و نشانه ‏های آب و هوای نیکو و خورا ک و نوشاک پاکیزه ‏است. انسان دشت ‏ها و دامنه ‏های سرسبز و آبسال را از آنرو خوش می دارد که هماره در درازنای تاریخ برآیشی خود در این گونه سرزمين ‏ها خوراک و نوشاک بیشتری یافته است و می تواند به کشت وکار و دامداری بپردازد.

رنگ سبزی ‏ها و میوه ‏های خوردنی نیز نشانه رسیدگی و آمادگی آن ‏ها برای خوردن است. توانایی رنگی دیدن، ابزار بسیار ساده ای در اختیار انسان گذاشته است که وی با آن می ‏تواند بی که به میوه دست بزند، خوردنی بودن آنرا از روی رنگ آن بررسد. این توانایی کوچکی نیست که بتوان با دیدن رنگیزه پوست مواد خوراکی به ماهیت شیمیایی آن پی برد.

پیوند رنگ‏ ها و فرهنگ‏ ها، پیوندی شگفت و رازگون است که می تواند زمینه پژوهش ‏های دامنه داری در گستره روانشناسی سازگاری با زیستبوم و نیز چگونگی پیوند فرهنگ و هنر و بوم و بر را فراهم کند و ای بسا که به رشته های تازه ای در حوزه روان درمانی کشیده شود.

................................
1.
البته باید گفت که امروزه این چگونگی کم و بیش از میان رفته است و بسیاری از مردم جهان بی توجه به زمینه ها ی زیستبومی خود، پیرو فرهنگ غربی هستند.

***

. 37اقتصادِ جنگ

ننگين ترين رويداد در تاريخ کنونی، رويش ناگهانی هيولايی بنام "داعش" بايد باشد. اين که با گذشت بيش از چهار سده از آغاز دوران روشنگری، گروهی بنام خدا و دين، انسان دست و پا بسته ای را با چنگک برداند و او را زنده برروی آتش کباب کنند و يا کسی را در قفس بيندازند و آن را آتش بزنند، در تاريخ تا جاودان ماندگار خواهد شد و بايد آن را ننگين ترين کردار انسان کنونی دانست. هم نيز اين که پس از يورش بردن به شهری، مردان را از پير و جوان بکُشند و دختران را به اسارت ببرند و با آنان چنان کنند که همگان ديده و يا شنيده و يا خوانده اند. بله، به گمان من اين رويداد را بايد بربامِ فهرست کردارهای ننگين انسان در زمان ما دانست.

اما شايد از آن ننگين تر اين است که اين گروه اجازه ماندگاری يافته است. ساختن گروه های تروريستی اين چنينی، بسيار گران و پر هزينه است، اما ماندگار کردن اش، چيزی همرديف نگهداری آدم برفی در آفتاب ِسوزان سعودی. يعنی که شدنی ست، اما کار هر کسی نيست. تنها با بودجه های کلان حکومتی می توان دست به چنين پروژهايی زد، آن هم حکومت های ديکتاتوری نفتی که به کسی حساب پس نمی دهند. اگر می خواهيد بدايند که چه می گويم، سری به بازار سياه سلاح های جنگی در اينترنت و يا اينترنت سياه بزنيد، تا دريابيد که بهای کوچکترين ابزار جنگی، يک نارنجک و يا کلت کمری چند است.

امروز برهمگان آشکار شده است که سرمايه گذاران اين پروژه و کارگذاران آن چه حکومت هايی هستند. فراتر از آن روشن است که برای آرام کردن خاورميانه، چه حکومت هايی را بايد از ميان برداشت. پس اين الم شنگه ای که غربی ها براه انداخته اند برای چيست؟ چرا با آنکه امريکا سه هزار بار پايگاه های داعش را در سوريه بمباران کرده است و همچنان شبانه روز برسر مردم آتش می بارد، لشکر داعش توانست بسلامت از بيابان بی درخت و بی نهانگاه بگذرد و به شهر پالميرا برسد و چنان کند که با ديگر شهرهای سوريه و عراق کرده بود؟ چرا پيوستن به داعش چنان آسان است که هرهفته صدها جوان جهادی از کشورهای مختلف بتوانند به سوريه بروند؟ چرا جلوی اين همه شبکه های تبليغاتی جهادی در اينترنت گرفته نمی شود؟

بله، ننگين تر از پديده ننگينی بنام داعش، پيدايش پديده ای بنام، "اقتصادِ جنگ" است که اکنون از اقتصاد ِ صلح سود آورتر شده است.

 

.38 آرمانشهر صنعتی

پيشگامانِ نگرش نوين در سده های 18 و 19 ترسايی، خوشباورانه می پنداشتند که تابش آفتاب عالمتابِ دانش و بينش مدرن، در آينده نزديک جهان را چنان دگرگون خواهد کرد که آيندگان با آنچه بدی و زشتی و پلشتی پنداشته می شد، بيگانه خواهند شد و درباره آن تنها در کتاب های تاريخ خواهند خواند. اين پنداره را دستاوردهای روزافزون انقلاب صنعتی اروپا در ذهن مردم استوارتر می کرد و باور همگانی بر آن بود که جنگ و تهيدستی و خشکسالی و نادانی و ناداری و بيماری و مرگ و مير زودرس، بزودی به گستره افسانه ها خواهند پيوست. پيشاهنگان نگرش مدرن، دانش را شناسايی پديدارهای جهان می دانستند و دانش پژوهی را آگاهی از پيوندهای ميان آن پديدارها. برای نمونه، شناسايی آب را با پاسخ يابی به اين پرسش ها پی می گرفتند؛ ريزترين ريزه هايی که آب را پديد می آورد، چيست؟ اين ريزه ها، از چه عناصری ساخته شده اند؟ آن عناصر چگونه و در چه شرايطی با هم ترکيب می شوند؟ پاسخ يابی برای اين پرسش ها، به تعريف آب راه می برد. سپس شناسايی رفتار آب در پيوند با عناصر و پديده های ديگر گيتی، بسياری از چيستان های انسان را در پيوند با اين ماده گرانبها وامی گشود و از آب راز زدايی می کرد.

رويدادهای ناگوار سده نوزدهم و بيستم نشان داد که پنداره پيشاهنگان فرهنگ مدرن، چه خوشباورانه و آرزومندانه درباره پيايندهای فرهنگ و تمدن صنعتی بوده است. بازتاب های ناخواسته زندگی صنعتی مانند، گسل های طبقاتی، نسلی، نژادی، شهروروستايی، افزايش روزافزون بيماری های روانی، خودکشی، تنهايی، بیکسی، برده داری، جنگ های استثماری و استعماری و يورش های زورگويانه امپراتوری های صنعتی مانند؛ انگليس، فرانسه، هلند، پرتغال و از همه خانمانسوزتر، شعله ور شدنِ آتشِ دو جنگ بزرگ جهانی نشان داد که آرمانشهر صنعتی مدرن نيز، دست کمی از آرمانشهرهای افسانه ای پيشين ندارد. روزگاری برخی از انديشمندان می پنداشتند که دانش مدرن، با برداشتن محدوديت های انسان، او را برهر چيز و هرکار توانا خواهد نمود و روزی خواهد آمد که بزرگترين غم انسان، نداشتن سرگرمی برای پُرکردن روزها و شب های خود باشد. اين پنداره، برخی از انديشمندان خوش خيال را برآن داشته بود تا انسان را در آستانه رستگاری جاودانه انگارند و بار ديگر افسانه ديرينِ برتری او بر ديگر زيندگان جهان را بازگو کنند.1

اکنون با گرمای فزاينده زمين، خشکسالی فراگير، افزايش هندسی جمعيت جهان، نابرابری شگفت انگيز توزيع دارايی و شمارِ رويدادهای ناگواری که در جهان رخ می دهد، چنين می نمايد که انسانِ هراسيده کنونی، امنيت جانی خود را که يکی از نيازهای پايه ای جانوران است، به بهای همه آرمان های انسانی ديگر بپذيرد و در کُنج خلوت خوشبختی خويش، به وجود داشتن در جهان و نه حضور داشتن در آن دلخوش باشد.

.
1.
احمد شاملو اين انگاره را درباره آن زمان اين گونه در شعر آورده است؛ "غم سنگینت، تلخی ساقه علفی که به دندان میفشری"، باشد.

***

. 39آدم الشعرا

اگر تاريخ مردم سرزمينی نتواند ذهن آنان را به گذشته پيوند دهد تا از روندها و رويدادهای آن، دستمايه ای برای رويکرد به آينده بسازند، آنگاه می توان مردم آن سرزمين را بی تاريخ خواند. مردمی که تاريخ دارند، اما از آن بی خبرند و ناآگاهی آنان از آن سبب می شود که روزگارشان با گذشته هيچ پيوندی آينده ساز نداشته باشد، هماره در دور باطل خطاهای تاريخی خود درجا می زنند. ما چنان مردمی هستيم. چنين است که هر نسل از ما، به آدميان نخستين می ماند که همه چيز را از آغاز می آغازد و پروسه دريافت، شناخت، ساخت و پرداختِ پديده های جهان برای او، بی پيوند با تجربه پيشيان اش پيگيری می شود. بله، هر يک از ما، جهان را مانند حضرت آدم، آن مرد افسانه ای تاريخ تجربه می کنيم وچونان او، بی هيچ پيشينه تاريخی در کار جهان درنگ می کنيم. ما نيز چون از تاريخ خود بی خبريم، هر چه می کنيم، انگار که برای نخستين بار است که کسی چنان می کند. تاريخ ايران اين چگونگی را گواهی می دهد. برای نمونه، در گستره حکمرانی، کمتر حاکمی را در تاريخ ايران می توان يافت که از گذشتگان خود چيزی آموخته باشد. همه حاکمان گذشته، از کهتر و مهتر، کم و بيش کمی ها و کاستی های همگونی داشته اند. اين گونه است که می توان، هر يک از آنان را آدم الحکما نام نهاد، آنگونه که هر انديشه ورز را، آدم العلما و هر شاعر را آدم الشعرا.

اگر انسان را از چشم اندازِ هويت فرهنگی اش تعريف کنيم، آنگاه می توان گفت که او وامدارِ پيشينيان خويش است. زينده ای که آموزه های فرهنگی پيشينيانِ خود را دستمايه ماندگاری می کند و پس از افزودن چيزی برآن ها، آن مجموعه رفتاری و کرداری را که "فرهنگ"، خوانده می شود، به فرزندان خود و به آيندگان می سپارد. اين پروسه در جهان کنونی در کشورهای پيرامونی از کار افتاده است. اکنون ديگر نسل جوان در هيچ جای جهان الگوهای رفتاری و کرداری مادران و پدران خود را نمی پذيرند. در جاهايی مانند ايران، بسياری از جوانان، نسل پيشين را سرزنش می کنند و آنان را مايه همه نگونبختی های خود می دانند.

***

. 40 جهان و کار جهان

هراس انسان از ناپایداری زندگی و رویدادهای ناخوشایندی که می تواند سلامت، شادمانی و سامان انسان را از او بگیرد، در سراسر تاریخ با او بوده است. این هراس در روزگار کنونی در کشورهایی که حکومت‏ های استبدادی ندارد، بسی بیشتر از جاهای دیگر است. در این کشورها اگرچه همه قوانین بنام مردم شکل می‏ گیرد و رویه ای مردم پسند نیز دارد، اما همه در راستای سود و رفاه زورمندان حاکم است. شاید ویژگی اساسی قانون دیکتاتور، خمش پذیر بودن آن باشد. قوانین حکومت‏ های دیکتاتوری، همه تفسیر پذیراست تا هرجا که قانونی بسود حکومت و یا سران آن نباشد، داورانِ خودی، با تفسیری تازه به پیچاندن آن بپردازند و آن را ناديده بگيرند. این چگونگی یکی از اساسی ترین نقش‏ های قانون در جامعه را که همانا آفریدن امنیت ذهنی برای شهروندان است، خنثی می کند. اگر شهروندانِ کشوری نتوانند در پناه قوانینی دادگستر و همگانی و پايدار و آشکار، با هم به مراوده و بازرگانی و گرفت و داد و حتی ستیز بپردازند، هرگز برنامه ریزی در آن سرزمین ممکن نخواهد شد. جامعه بی برنامه نيز، جامعه بی آینده است و بی ‏آیندگی، بذرناامیدی و افسردگی و پوچ انگاری ست.

همه این ها را گفتم تا بگویم که شاید پوچ انگاری جهان که - درواکنش به رویدادهای تاریخی - در فرهنگ ما ریشه بسیار ستبری دوانده است، زمینه ساز بسیاری از گرفتاری ‏های ایستاری، رفتاری و کرداری همگانی شده است. البته پنداره پوچ بودنِ جهان و بیهودگی هستی، پذیره ای کهن در تاریخ فرهنگ ‏های انسانی ‏ست، اما شاید این گفتمان در کمتر فرهنگی آنچنان که شاعران و ادیبان ما آن را خوش داشته‏ اند، در ذهنيت همگانی جا بازکرده باشد. حافظ می گوید : "جهان وکار جهان جمله هیچ در هیچ است" و خیام که البته شهرتش را از پرداختن به پوچی دنیا گرفته است، می گوید:

ای بی خبران شکل مجسم، هیچ ست
وین طارم نه سپهر ِ ارقم هیچ ست
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته یکدم ایم و آنهم هیچ ست

**

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ ست
وان نیز که گفتی و شنیدی هیچ ست
سرتاسر آفاق دویدی هیچ ست
وان نیز که درخانه خریدی هیچ ست

**

برلوح، نشان بودنیها بوده ست
پیوسته قلم زنیک و بد فرسوده ست
در روز ازل هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده ست

این چشم انداز، ذهنیتی را شکل می دهد که با نیازهای فرهنگی دنیای امروز همخوان نیست. بنیاد جهان مدرن بر پژوهش و پالایش ذات پدیدارهای جهان استوار است تا آن ‏ها را آرام و رام، دست آویز انسان گرداند. این ایستار با دیدگاه صوفیانه وعارفانه ای که جهان و کار آن را جمله هیچ در هیچ می ‏انگارد، رویارو و در ستیز قرار می گیرد. به گمان من، پوچ انگاری جهان و کارِ آن یکی از پذیره های ناخودآگاه فرهنگی ماست. بیش از هزار سال است که به ما گفته اند که دنیای فانی هیچ ارزشی ندارد و پا بر هر خار و خاک و خاشاکی که می نهی، روزگاری گونه یاری و یا زلف نگاری بوده ست. پس بیهوده دل به این جهان نبندید و درگیر آن نشوید. بیش از هزار سال است که ما پذیرفته ایم که این جهان مزرعه آخرت است و زندگی آمادگاه مرگ. پس جای شگفتی نیست اگر ذهن ما درگیر ذات پدیدارهای جهان نمی شود و دلمان را پهنا و ژرفای هستی نمی برد و فرهنگ اندیشیدن و پژو هش و پالایش در میان ما شکل نمی گیرد.

 

 

 

 از این دیدگاه (بخش نهم)

نظم نوین جهانی

42. نظم نوين جهانی.

بدرستی روشن نيست که بازآرايی نقشه حغرافيای سياسی جهان پس از فرونشستنِ کورانی که پس از پايان جنگ سرد برباشد، چه شکلی خواهد گرفت. اما آنچه روشن است اين است که گرايش انسان به قدرت که ريشه در ذات خودکامه او دارد، هرگز اجازه نمی دهد که سرزمينِ های بی دفاع و چاپيدنی، از دسترس و دستبرد ابرقدرت های جهانخوارِ آينده در امان بمانند. انسان جانوری از دسته پستانداران است که جانورانی خاک و خون پرست هستند و گسترش خاک و پرورش خون، در ذات آن ها نهفته است. ژرفساخت ژنتيک اين جانوران چنان است که گستره های فُراخ و بار و زايش و پرورش نوزادن بيشتر را در - ناخودآگاه خود- خوش می دارند و فرزند بيشتر را مايه زندگی بهتر می دانند. اگرچه اين گرايشِ ذاتی را می توان با گير و بندهای اقتصادی و آموزش و پرورش فرهنگی کُند کرد و کارايی آن را کاهش داد، اما تنها، خشکسالی، جنگ، زلزله ، آلودگی آب و هوا می تواند روند فزاينده زاد و رودِ جانوران را کاهشی چشمگير دهد.

پرستش خاک و خون، نمادی از گرايش انسان به ماندگاری ست. چنين است که همه جنگ ها در جهان، ريشه در ستيز برسرِ خاک و خون دارند. در ميان آدميان، ارج گذاری خويشاوندان و قبيله و قوم و همشهری و هم ميهن و پرستش نمادهای فرهنگ خودی، مانند؛ زبان و ادبيات و سرزمين و سنت های قومی، همه ريشه در اين گرايش جانوری دارند که در پستانداران پُرنماتر از خرندگان و پرندگان است. انسان، چشم اندازهای باز را که نماد گستره های زيستبومی پربار و سرشار هستند، دوست می دارد و چونان جانوران ديگر، هرجا که بتواند، اگرنيروی برتری مانند، زور، قانون جهانی، . گيروگرفتاری های ديگری جلودارش نباشد، حوزه زيستی خود را تا آنجا که می تواند، گسترش می دهد. بنياد زيستیِ پيدايش پديده ای بنام؛ "استعمار" را بايد در اين گرايش غريزی پی جست. چنين است که يورش و غارت از آغاز پيدايش دسته پستانداران تاکنون، يکی از ويژگی های اين جانوران بوده است. نمادِ انسانی اين چگونگی، جهانگيری امپراتوری ها در گذار تاريخ تا به امروز است. در گذار تاريخ، هرگاه که سرزمينی ارزش داشتن داشته است، لشکری از سوی سرزمين زورمند ديگری بسوی آن گسيل شده است. اين روند از زمانی که حافظه تاريخ قد می دهد، تا به امروز که امريکا و چين و روسيه دست بکار چنين کاری هستند، وجود داشته است.

اين چگونگی، بنياد سياستی را بنا نهاده است که برمبنای آن، امپراتوری های جهانخوار، سرزمين های ديگر را از روی نقشه هايی که خودشان می کشند، در ميان خود تقسيم می کنند. آنچه سرزمينی هايی را که امروز خاورميانه خوانده می شود، برای ابرقدرت های جهانخوار در سده گذشته چاپيدنی کرده بود، وجود فراورده های نفتی بود. اگرچه اين فراورده ها، خونِ اقتصاد صنعتی پنداشته می شوند، اما چنين می نمايد که نياز به چنين ماده ای اکنون رو به کاهش است. از سويی، افزايش حساسيت های زيستیبومی، کاربردِ سوخت های فسيلی را ناپسند نشان می دهد و از سوی ديگر، ترفندهای صنعتی مدرن، نیاز به نفت را کمتر کرده است. اين همه سبب شده است که خاورميانه اهميت خود را از دست بدهد و کشورهای غربی در پی نقشه های ديگری برای اين پاره از جهان باشند. آن نقشه ها، هر چه باشد، با حسابِ موازنه قدرت ميان آمريکا، چين و روسيه شکل پايانی خود را خواهد گرفت. رفتارهای سياسی حکومت های روسيه، ترکيه و عربستان در سال گذشته نشان داده است که اين کشورها پذيرفته اند که امريکا پشتيبان نظم موجود در خاورميانه نخواهد بود و ای بسا که اين کشورها را در آينده بحال خود رها کند و يا در قراردادی پنهانی، منظقه را به روسيه واگذار نمايد. اين چگونگی را چند رويداد سياسی در خاورميانه ذهن پذيرتر کرده است. نخست سياست های حکومت ترکيه در برابر اسراييل و روسيه و سوريه. ديگر، ناخشنودی حکومت سعودی از سياست های امريکا و کوشش در بستن ِ قرارداد انرژی هسته ای اش با روسيه. سوم نزديکتر شدن حکومت ايران به روسيه و همکاری های همه جانبه در سوريه.

گمانه ديگر دراين باره اين است که اگر امريکا نيازی به خاورميانه نداشته باشد، به آسانی می تواند آن منظقه را به بازاری برای فروش و نيز کاربرد ابزار های جنگی خود بدل کند. گفته شده است که جنگ جهانی سوم، دير زمانی ست که آغاز شده است. اگر به اين سخن، از ديدگاه فروشندگان ابزارهای جنگی بنگريم، سخن درستی ست زيرا که اکنون بسی بيش از زمان هر جنگی، سلاح های جنگی به برخی از کشورها در خاورميانه، بويژه عربستان و قطر فروخته می شود و امروز آن بخش از جهان، زباله دان ابزارهای جنگی شده است. تغيير سياست امريکا از امنيت منطقه به رها کردن آن بديگران، نه تنها از هزينه نگهداری نيرو در خاورميانه خواهد کاست که ذخيره های ارزی کشورهای عربی را نيز به سوی کشورهای غربی سرازير خواهد کرد. آشفتن اوضاع خاورميانه، جنگ شيعه و سنی و پديد آمدن ناگهانی گروه ها و گروهک های تروريستی در هريک از کشورهای منطقه، می تواند گواهی بردرستی اين گمانه باشد.

......
http://www.world-nuclear-news.org/NP-Russia-and-Saudi-Arabia-agree-to-cooperate-in-nuclear-energy-19061501.html

***

42. ســـه گـانه.

 

هر انسان سه نفر است، یعنی که سه گونه شخصیت دارد؛ یکی کودکی که در درون او می زید و سن و سال سرش نمی شود. دیگری مادر و یا پدر، یا پدر و مادر گونه ای که الگوی رفتاری و کرداری اوست و سومی انسانی که می خواهد باشد و نیست.
اولی هلهله گر و پایکوب و دست افشان و شوخ و شنگ و شورانگیز است. آدم همیشه می خواهد که دلش در دست این یکی باشد و بازیگوشی کند و هوایی باشد و آسانگير و آتش افروز و خوشگذران. کسانی که این شخصیت در وجودشان بر آن دو دیگر چیره می شود، نوآور و تازه خواه و آسان گیر و مرزنشناس و دل به - هزار- جا و زودرنج و خویشتنخواه هستند. بسیاری از هنرمندان این چنین اند.

گرفتاری آن هایی که گرفتار این شخصیت هستند این است که در رفت و آمد و نشت و برخاست با دیگران خود را کودکانه از آنان برتر و بهتر میدانند و ناتوان از گرفت و دادِ برابر با نزدیکان و دوستان و آشنایان خویش اند.

نفر دومی، جدی و سنگین و رنگین و اهل اخلاق و ادب و آداب و هنجارهای اجتماعی ست. آنان که دل به این یک می سپارند و این شخصیت را در ذهن خود میدان می دهند، سخت گیر، نکته دان، عیبجو و پندآموزند. اینان همانانی هستند که همیشه نیمه خالی لیوان را می بینند و هماره از همه چیز و همه کس دلزده و ناشادمان و بستانکارند. این کسان در هر رویداد و روندی در پی کمی ها و کژی ها و کاستی ها می گردند و آن ها درشت و برنما و پُرنما می کنند. اینان به دیگران از زاویه پدر و یا مادری همه- دانا و برتراندیش می نگرند و آنان را کودکانی آرام و رام و سهل انگار و مهار شده می خواهند. این بیچاره ها، نه خودشان در زندگی روز خوش می بینند و نه دور و بری هایشان. این ها همان کسانی هستند که پدران و یا مادرانی سخت گیر و تلخ جان و گزنده و آزارنده داشته اند و رفتارها و کردارهای آنان را ای بسا بی که بدانند و یا بخواهند الگوی رفتاری و کرداری خود کرده اند. اینان تنها می زیند و تنها می روند.

سومی آنی ست که نیست. ابَر انسانی ایده آلی و یکسان نگر که خود را از دیگران برتر و بهتر نمی داند و همگان را داری حقوقی برابر می پندارد. این یک، نه خود را بزرگتر از آن که هست می پندارد و نه دیگران را کوچکتر از آن که هستند. نه در حق کسی ناخواسته پدری و یا مادری می کند و نه در برابر کسی کودکی. چنین است که می گویم، این، آنی هست که نیست. چنین شخصينی، گهگاه در فرهنگ دموکراتیک شکل می گیرد. پس بیهود در میان دور و بری هايتان در پی چنين شخصيتی نگردید.

***

43. جنگ پیر و جوان

جوان بودن در ایران کار دشواری باید باشد. جامعه ما همیشه پدر سالار بوده است. پدر سالار و پیر سالار. هميشه در ایران میان پیر و جوان، دیواری از بی اعتمادی و ناراستی برپا بوده است. نماد این چگونگی کشته شدن سهراب بدست رستم است. امروز نیز همچنان سهراب‏ ها و نداهایی که برسر راه پیرانِ گورین دل سبز می ‏شوند، با گلوله ‏های بیداد آنان بخاک می‏ افتند. پدر سالاری و پیر سالاری، دو نمونه از گرفتاری ‏های تاریخی کشور ماست. جامعه ای که در آن، زور و زر در دست پیران آزمند است، از تغییر هر گونه تغییری گریزان است. هراس از دگرگونی در فرهنگ پیرسالار، ریشه در هراس از مرگ دارد. هراس از هر پديده نو و تازه، نشان از رفتن پديده ای کهنه دارد. چنین است که پیرسالاران از دگرگون شدن و نو شدن فکری و فرهنگی گریزانند. دگرگونی، یادآور این حقیقت است که ما ماندنی نیستیم. چون انسان می داند که مردنی ست، ماندگاری و جاودانگی را خوش می دارد و از تغییراتی که يادآورِ پيری و بارنهاد و رفتن است، گريزان است.

اگرچه اين روزها مد شده ‏است که رفتن با جهان و تغییراتِ آن را نشانه روندگی و پویایی انسان بدانند (من برآن عاشق ام که رونده ست)، اما حقیقت این است که انسان از زمانی که مرگ را باور می کند، یعنی از چهل سالگی به بالا، دیگر از تغییر و دیگرگون شدن، خوشش نمی‏ آید. بخش ديگری از اين هراس، برای آن است که هر پدیده نو، ما را به گستره تازه ای می کشاند که ای بسا ما درباره آن چیزی ندانیم و بترسیم که این نادانی سبب شود که هم ما بی آبرو شویم و هم شاید دیگران جای ما را بگیرند.

جنگ ِ پیر و جوان نيز، ریشه در ناخوشایندی پیران از تغییر دارد. سالمندان از دگرگونی گریزانند، اما جوانان که مرگ را باور ندارند، خواستار دیگرگون کردن جامعه و جهان ‏اند. چنین است که در همه جا، پیران اهرم ‏های قدرت را نه تنها با دستان خود که با چنگ و دندان نگه می دارند و با جوانان و آرزوهای آنان با پوزخند برخورد می کنند. اين بيت نمادی از چنان ذهنيتی ست:
آنچه در آینه جوان بیند
پیردر خشت خام آن بیند

البته اين چگونگی در روزگاران گذشته که جامعه بسيار کُندروتر از اکنون بود، کارا می بود زيرا تجربه سالمندان برای راهنمايی جوانان بسيار ارزنده بود. اما اکنون که هر روز در هر رشته، طرح تازه ای در می افتد و تجربه اندوزی جای خود را به دانش و فن آموزی مدرن داده است، نيازی چندانی به تجربه سالمندان نيست.

در کشورهای دموکراتیک، نیاز جوانان در برنامه ریزی‏هایِ کشور در نظر گرفته می ‏شود، اما در حکومت ‏های خودکامه دیکتاتوری، حکومت هماره با جوانان و گروه های جوان، مانند دانشجویان و مد پرستان و دیگراندیشان و دیگرخواهان درستیز و کشمکش است و پایاندادِ این چگونگی هم اگر درهم ریزی جامعه و هرج و مرج و انقلاب بناشد، ستیز هماره پیر و جوان و گرفتاری‏ های خانوادگی و روانی و فرهنگی‏ ‏ست.

***

44. حکایت همچـنان باقی

از دیدگاهی کلان- نگر، می توان گفت که تاریخ دو سده گذشته ایران، تاريخ ستیز ِهماره ارباب و رعیت بوده است. در آغاز این دو سده، حکومت قاجار که نماد ِ قدرت