Save  Pasargad Committee

 

Link to English Section

 

پيوند به خانه

 

 

از این دیدگاه (2)

 

از این دیدگاه  

  بخش های اول تا سیزدهم>>>>

بخش های:  سیزدهم  چهاردهم  پانزدهم  شانزدهم  هفدهم   هجدهم  نوزدهم  بیستم   بیست ویکم  بیست و دوم

بیست و سوم  بیست و چهارم  بیست و پنجم

 

از ابراهیم هرندی

 

از این دیدگاه (بخش سیزدهم)

بازگشتِ به خويـش


هرفرهنگ، پناهگاه ها و گریزگاه هایی در ذهن دارندگان خود دارد که آنان در هنگام دشواری و دگرگونی های ناخوشایند اجتماعی، بدان ها پناه می برند. این گریزگاه ها برساخته هایی سیاسی  تاریخی هستند که راه آینده را برای برپایی آرمانشهرِ همگانی با چشمداشت به گذشته نشان می دهند. این گریزگاه ها در دو سده گذشته که جهان با فرهنگ دامن گسترِ غربی روبرو بوده است، در فهرست گفتمان های ذهنی مردم سرزمین های پیرامونی، پُرنماتر شده اند. دونمونه ایرانی آن، چشم انداز؛ یکی، بازگشت به ایران باستان و دیگر، بازگشت به اسلام بوده است. هر این دو چشم انداز، در گستره سیاسی ایران آزمون میدانی خود را نیز داشته اند. نخست حکومت پهلوی که نماد بازگشت به آنچه "دوران شکوهمند هخامنشی" خوانده می شد و سپس حکومت اسلامی که در پی بازگشت به دروان پیامبر اسلام است. این دو راه را در بسیاری از کشورهایی که خود را یادگار  تمدن های باستانی می دانند، می توان دید. مصریان نیز، سال هاست که برسر دوراهی، دوره های فرعونی و اسلامی مانده اند. چینی ها، هندوها و مردم بسیاری از کشورهای امریکای جنوبی نیز. برگردیم به ایران.

اگرچه در ایران جنبش های سیاسی و فرهنگی چندی، پس از انقلاب مشروطه پدید آمد، اما هیچ یک نتوانست که راه سومی برای ذهنیت ایرانی بازکنند. راه سومی که می توانست رو به آینده داشته باشد و گرداگرد نیاز کشور به برابری و قانونمداری شکل گیرد. نه سازمان های سیاسی توانستند، راهگشای چشم اندازی قانونمدار و یا کار- بنیاد باشند و نه بنیادهای فرهنگی کوششی در راستای پی ریختنِ نگرشی انسانی ایرانی کردند. از این دیدگاه، پیروزی حکومت اسلامی را، بازتابِ شکست مبارزان و روشنفکران و اندیشه ورزان و نیکخواهان در نشان دادن راه سوم باید دانست.

تجربه تلخ ایرانیان در سُریدن به سیاهچالِ راهی که آینده اش در سی و اندی سال پیش، برای کسی آشکار نبود، اکنون در کشورهای اسلامی در حال شکل گیری ست. مسلمانان تنها یک راه برای رستگاری خود می شناسند که همانا برپایی حکومت اسلامی در راستای رسیدن به دوره پیامبر خویش است. دوراه ای که خدای اسلام در قران به آن سوگند یاد کرده است.۱
این راه برای مسلمانان سُنی، تنها از راه برپایی خلافت اسلامی بر زمین شدنی ست. این تنها شکلِ حکومت مشروع برروی زمین است که مسلمانان سنَت گرا، آن را می پذیرند. این چگونگی برای آن است که پس از متلاشی شدن امپراتوری عثمانی، سرزمین های اسلامی بدست امپراتوری های انگلیس و فرانسه افتاد و روندهای فرهنگی و تاریخی بومی از کار افتاد. از اینرو، فرهنگ اسلامی هرگز نتوانست زمانمند شود و به ابزاری برای مبارزه با فرهنگ غربی و گریز از آن بسوی گذشته روی گرداند. چنین است که امروز همچنان مسلمانان در خاورمیانه برای رسیدن به حکومتی به شیوه خلفای پیشین پافشاری می کنند. ذهنیت ایرانی، دو راه گریز برای بازگشت به گذشته دارد، اما ذهنیت مسلمانان دیگر خاورمیانه، ازعرب ها و ترک ها گرفته تا مردم پاکستان، تنها یک راه برای رسیدن به آرمانشهر اسلامی دارد و آن راه، برپایی خلافت اسلامی ست.
................................................................

1.  وَالْعَصْر. إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْر. إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ. وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. (سوره العصر، قرآن)

 

***

 

 68. دیپلم امامت!

چندی پیش دولت سوئِس اعلام کرد که از این پس ائمه جماعات مساجد سوئِس باید دوره آموزش شهروندی این کشور را بگذرانند.  کشورهای دِیگراروپایی نیز در چند سال گذشته، با وضع مقرراتی اِین چنینی برآن شده اند که شناخت بیشتری از مسلمانان مسجدی کشورهای خود بدست آورند و آنان را از نزدیک بپایند. در برخی از این کشورها, دولت شرایط بسیار دشواری برای پیش نمازشدن در نظر گرفته است . می‏ گویند که درآلمان، امام جماعت نخست باید در آزمون زبان پیروز شود و سپس امتحان شهروندی بدهد. در انگلیس هم گویا در آینده نزدیک پیش نماز هر مسجد باید دارای دیپلم امامت باشد.

با این حساب جهان اسلام در آینده ای نه چندان دور، دارای ائمه و مجتهدین رنگ و وارنگ فرنگی خواهد شد. تاکنون احادیث و روایات از زبان سید طاووس و شيخِ مفيد و شهید ثانی و مجلسی و مجتهد شبستری نقل می شد. از این پس باید منتظر کرامات و روایات سید پاریسی و محبوس لندنی و آیت الله دانمارکی و مجتهد منچستری هم باشیم! نیز باید دید که این احادیث و روایات درباره فواید گیاه خواری و ازدواج با همجنس و مسایل این چنینی و آنچنانی چه خواهند گفت.

................................................
برخی شهرها، نام‏ های ساده و معنی داری دارند مانند سده که از سه تا ده به هم چسبیده پديد آمده است و یا میاندوآب که میان دو رود پر آب نشسته است. البته آباده هم بد نیست گر چه هنوز معلوم نشده است که کجاش آباده؟


 

***


69. سرمایه‏داری شرقی

شیوه ساخت و پرداخت و فروش دستاوردهای اقتصادی برخی از کشورهای آسیایی مانند چین، روسیه، هند، سنگاپور و کره جنوبی، پیرو فرهنگ اقتصادی و بازرگانی نوینی‏ ست که با بررسی آن می ‏توان گفت که درآن پاره از جهان، پدیده تازه ‏ای بنام "سرمایه ‏داری شرقی" شکل گرفته است. این گونه ‏ی تازه سرمایه داری تنها ویژه کشورهای آسیایی نیست و من تنها در برابر "سرمایه‏داری غربی"  که خاستگاه آن اروپای غربی ‏ست، آن را با این نام می خوانم. مرادم این است که با این برابر نهی، نشان دهم که گونه تازه‏ ای از سرمایه داری دارد در جهان شکل می ‏گیرد که سرمایه داری دولتی نیست و یژگی‏ های سرمایه داری غربی را نیز ندارد. این گونه ی تازه ی سرمایه داری، می ‏رود تا جهان را در چند دهه آینده، دستخوش بزرگترین دگرگونی‏ های اجتماعی و فرهنگی سازد.

سرمایه‏ داری غربی، در بسترفرهنگ دموکراسی لُیبرالی شکل گرفته است. از اینرو سرمایه داری غربی با دموکراسی و حقوق بشر سر ستیز ندارد. البته این سخن به معنای آن نیست که سرمایه ‏داران غربی دل خوشی از دموکراسی و حقوق بشر دارند، بلکه می ‏خواهم بگویم که ناگزيراز پذیرش این مفاهیم و بازتاب ‏های آن ‏ها هستند. این چگونگی سبب شده است که گروه ‏های دور از دایره قدرت مانند؛ کارگران، زنان، کودکان، ناتوانان، مهاجران، پناهندگاه و کوچندگان، در کشورهایی که به شیوه دموکراسی غربی اداره می ‏شوند، بتوانند از راه‏ های قانونی، روزی و روزگار خود را اندکی بهبود بخشند. چنین است که در کشورهای دموکراتیک، کاربرد حق رای و راهبردهای قانونی، هماره اهرم‏ هایی در دست بینوایان و ناداران است تا جلوی خودکامگی سرمایه‏داران تمام خواه گرفته شود. از اینرو، در میدان مبارزه با سرمایه داری غربی، هماره روزنه امیدی باز است.
سرمایه ‏داری شرقی نه تنها با گفتمان ‏هایی چون؛ دموکراسی و حقوق بشر بیگانه است، بلکه با آن ‏ها سر ستیز دارد. این سرمایه داری هیچ گونه بار اخلاقی و اجتماعی نمی‏ ‏شناسد ودیو یک چشمی را می‏ ماند که تنها هدفش چنگ‏ اندازی بر بازارهای جهان در راستای سود بیشتر است. سرمایه داری شرقی، نه در برابر انسان تعهدی دارد و نه در برابر زیستبوم او. این شیوه تولید در بیشتر کشورهایی که پدید آمده است، بنیادی نطامی - امنیتی دارد و اقتصاد را در دست اندک گروهی خودی ِ بی فرهنگ، بی آرمان و بی وجدان می‏ خواهد. سرمایه ‏داری شرقی، سرمایه‏ داری دولتی به گونه‏ ای که در در گذشته در اروپای شرقی وجود داشت، نیست، اما از بازوی نظامی حکومت بهره برداری ابزاری می‏ کند. در هرجای جهان که تاکنون این شیوه اداره اقتصادی پدید آمده است، در اندک زمانی، سرمایه ‏های ملی به شیوه شگفتی برباد رفته ‏است و به فهرست دارایی خودی‏ ها افزوده شده است. این چگونگی را کشورهای چین، روسیه، هندوستان، مصر و.... چرا راه دور برویم، در ایران خودمان نیز می ‏توان دید.

بله، سرمایه داری شرقی، زیر چتر امپریالیزم غرب نیست اما از دیدگاه تاریخی، فرهنگی بس وحشی‏ تر، انسان ستیزتر و زیانمندتر از آن دارد. اقتصاد کشورهایی که با این شیوه اداره می ‏شوند، هیچ روزنه امیدی برای آینده باز نمی ‏گذارد زیرا که نه انسان در فرهنگ آن هیچ جایی دارد و نه هیچ راه چاره‏ای. سرمايه داری با اين شيوه تازه که با خوی جنگلی جانوران دمساز است، سازگارتر است و اخلاق مدرن و حقوق بشر را هميشه کوششهای بيهوده و زيان آوری می انگار که چرخه ساخت و پرداخت و بخش را کند و گران می کنند.  

***

70. آینــه‏ ای دیـگر

رفتارهای اینترنتی، حوزه تازه ‏ای در رفتارشناسی اجتماعی ‏ست که گستره ‏ای کم و بیش جهانی دارد. این حوزه اکنون در دست سرویس‏ های ااینترنتی مانند اپل و گوگل است. آمار و اطلاعاتِ این شرکت‏ ها خریداران زیادی دارد؛ از شرکت‏ های چند ملیتی گرفته تا نهادهای آکادمیک و سازمان ‏های برنامه ریزی و جاسوسی دولت ‏ها و حکومت‏ ها. دستاوردها و پایانداد پژوهش‏ های اینترنتی برای آن ارزشمند است که بخش بزرگی از آن، نشان دهنده کردارهای کاربران در خلوت خویش است و می‏ تواند خریدار گزارش‏ های این پژوهش ها را به دلمشغولی ‏های مردم و آن چه در ذهن آنان می ‏گذرد، رهنمون شود. برای نمونه، اگر ما بدانیم که کاربران اینترنتی در ایران به چه سایت ‏هایی سر می‏ زنند، آنگاه می ‏توانیم گمانه ‏هایی درباره چگونگی ذهنیت آنان و نیازها و خواهش ‏ها و آرزوهایشان بزنيم و نیز به دلمشغولی ‏ها و سرگرمی ‏ها و خواسته‏ های آنان پی ببریم. دانستن همین اطلاعات برای رفتار شناسان و فروشندگان کالا و برنامه ریزان کشور و دوستان و دشمنان ایران و سیاستمداران و جامعه شناسان و دیگرخواهندگان این گونه داده ‏ها، چیز کمی نیست.

آمارهای اینترنتی می ‏تواند خبرساز باشد. برای نمونه این که کاربران اینترنت در عربستان سعودی بیشترین مشتریان سایت‏ های پرنوگرافی باشند و یا پرشمارترین واژه جستجو شده در فلان حوزه، درباب فلان بحث شیرین باشد و یا امریکایی ‏ها بیشترین اطلاعات را درباره خودکشی خواسته باشند. این آمار همچنین می‏ تواند اسباب شرمساری برای حکومت‏ ها باشد. این که بیشترین سایت‏ های هک شده ی دولت در فلان کشور باشد و یا شمار سایت ‏های مخالف در کشوری بیش از شمار سایت‏ های جانبدار حکومت باشد.

آمارهای اینترنتی در پیوند با مردم کشورهایی که حکومت ‏های خودکامه و یا فرهنگ‏ های سنتی و مذهبی دارد، ارزشمندتر است. در آن کشورها، گسل میان رفتارهای خصوصی و همگانی بسیار پرپهناست و پنداره همگانی در آن کشورها برآن است که بیشتر مردم، تا "به خلوت می‏ روند آن کار دیگر می ‏کنند". روانشناسان اجتماعی، بهداشت روانی مردم هر جامعه را با اندازه ژرفا و پهنای گسلی که میان رفتارها و کردارهای خصوصی و عمومی مردم آن جامعه است، می سنجند. هرچه این گسل ژرفتر و پهن‏ تر باشد، فرهنگ جامعه بحرانی ‏تر و زندگی در آن دشوارتر است. در چنان جاهایی، فرد با ماسک ‏های گوناگون به گستره همگانی پا می‏ نهد و هرگز یکدل و روراست، نمی ‏تواند باشد. زندگی در جامعه آنچنانی‏، هماره در چارچوب ِ رودرواسی و تعارف و آبروداری و چاپلوسی و مجیزگویی و تقیه و خر- زرنگی و مرد رندی و مخ زنی و نیرنگ و ریا روان است. این دوگانگی را در همه لایه اجتماعی نیز می‏ توان دید. حتی خانه ‏ها نیز دو بخش اندرونی و بیرونی و یا اتاق نشمین و اتاق مهمان دارد. فرد نیز در اندرونی به گونه ای و در بیرونی، گونه دیگری رفتار می کند. یک جا، آزمندی خودکامه و درنده خو و در جایی دیگر تاجری، استادی، عالمی و یا عنوان داری مهربان و نرمخو.

بررسی رفتارها و کردارهای اینترنتی، بررسی بخشی از حوزه رفتارهای خصوصی ‏ست. این حوزه، ما را بدون ماسک ‏هایی که در بیرون بر رو می گذاریم، نشان می ‏دهد. گاه برخی از کامنت ‏های نوشته ‏های فارسی آموزنده ‏تر از خودِ نوشته است. این کامنت ‏ها، گاه نارواداری، خودشیفتگی، دیگری ستیزی و تنگ نظری بسیاری از ما ایرانیان را نشان می ‏دهند. آینه ‏ای که کاستی ‏های ما را آن گونه که هست، آشکارا و آزارنده وامی‏ تاباند
.

 

***

 

71.  شــــیوه داعشی

هر حکومت دینی، ناگزیر از گزینش شیوه داعشی در رویارویی با مردم است. این چگونگی از آنروست که کشورداری نیاز به مدارا دارد. اما مدار با آئین دینداران بیگانه است. فراتر از آن، هیچ دینی آیین کشور داری ندارد. در هیچ دینی نیز، گفتمان ‏هایی بنام "انسان"، "آزادی"، "اخلاق" و "کشور"، به معنای مدرن آن‏ ها یافت نمی ‏شود. هر دینی تنها پیروان خود را انسان می ‏شمارد و پیروی بی ‏پرسش از فرمان‏ های خود را اخلاق می‏ خواند. "کشور" در فرهنگ سیاسی جهانِ مدرن، زمینه جغرافیایی "ملت" است. اما ملت در فرهنگ دینی معنای دیگری دارد. برای نمونه، اسلام، تنها "ملت ابراهیم" را که پیروان دین ‏های ابراهیمی هستند، ارج می ‏نهد و ملت ‏های دیگر را به رسمیت نمی‏ شناسد و آن ها را نجس و کافر و دوزخی می ‏داند. پس هر حکومتی که با نام اسلام برپا شود، هر اندازه نیز که خوش چشم انداز باشد و گردانندگان آن نیکخواه مردم باشند، ناگزیراز کشیدن شدن به خونریزترین و ویرانگرترین حکومت‏ های تاریخ خواهد شد.

خمینی و دار و دسته ‏اش، نه آنگونه که بسیارانی می پندارند، دست نشانده بیگانگان بودند و نه بدخواه مردم. آن ها با این باور که اسلام برای همه پرسش‏ها پاسخ دارد، پا به کارزار سیاست نهادند، اما هنگامی که به پوچی باور خود پی بردند، مزه قدرت آنان را درگیر و اسیر خود کرده بود. پس دل بریدن از آن را به زیان "بیضه اسلام" ‏دانستند. داستان این گونه بود که گروهی تهیدست، ساده انگار و ناآگاه، که از روستاها و دوزخی ‏ترین بخش‏ های شهرهای بزرگ، تکبیرگویان، آسیمه‏ سر و پرخاشگر، خود را به کاخ‏ های سعدآباد و نیاوران و ویلاهای دور و بر آن ها رسانده بودند و در آنجاها جا خوش کرده بودند، دل بریدن از آن "مکان‏ های شریف" را دور از انصاف می دانستند. پس فتوا دادند که "امروز حفظ نظام از اقامه نماز هم مهمتر است". یعنی که جای ما خوب است و دیگر کاری به این که در اسلام سیاست و حکومت و علم و این‏ ها هست یا نه، نداریم.

نابرده رنج، گنج میّسر که می شود
دیگر خدا و مذهب و قران زیادی اند

اکنون اوباشِ حاکم برایران، این نکته را بدرستی دریافته ‏اند و می ‏دانند که تن در دادن به اندک ‏ترین خواسته‏ های مردمی، آغاز ِ پایان حکومت اسلامی آنان خواهد بود.  در سی و اندی سال گذشته، هربار که اندک روزنی به سوی امید و آرمان ‏های انسانی باز شده است، واکنش این حکومت، موج ویرانگری از خونریزی و لوَردن مردم بوده ‏است. ناسازگاری دین و انسان، داستان تازه‏ ای نیست. این داستان هیچ پیوندی نیز با دنیای مدرن ندارد. دین در سراسر تاریخ دراز دامن اجتماعی انسان، بزرگترین آفت ذهن و زبان و زمان او بوده است. همه دین ‏ها با ادعای آورندگانشان، برای رستگاری انسان پدید می‏ آیند و اگر به آن ‏ها میدان داده شود، اندک اندک انسان و انسانیت را به نابودی می کشند. مومنان راستین، هماره شرمسار از ناتوانی در ریختن خون گناهکاران زنده‏ اند. خوشبختانه اکنون در خاورمیانه، ژرفا و پهنای بلای بزرگی که بر سر ایران و ایرانیان آمده است، اندک اندک دارد برای همگان آشکار می‏ شود. بدبختانه این آشکاری، بهای بسیار گران و گزافی برای مردم آن گوشه از جهان داشته است.

بله، هر حکومت دینی، با هر انگ و رنگ و چشم‏ اندازی که باشد، اگر به خواسته ‏های مردم تن در دهد، در اندک زمانی برچیده خواهد شد و اگر بخواهد بماند، ناگزیر از خونریزی و ویرانگری و دهشت زایی هماره و همگانی‏ ست. چنین است که می‏ گویم که هر حکومت دینی ناگزیر از گزینش شیوه طالبانی در رویارویی با مردم است
.


***

72. از این قلمرو ظلمت

می گوید هشدار که هرگونه ستیز با غرب و فرهنگ غربی، ريختنِ آب به آسیاب ارتجاع است و همصدایی با آن ‏هایی ست که سال‏ هاست دکانی بنام " مرگ برآمریکا" باز کرده اند و از برکت این شعار به چه و چه ‏ها که نرسیده اند، یعنی که رسیده اند و آمریکا را نیز به چه ‏ها که نرسانده اند. می گوید که یکی از کارهای این دکان، پدید آوردن ِ دشمنی افسانه ای برای امریکاست که پس از فروپاشی شوری، دربدر در پی ِ یافتن ِ جانشینی مناسب برای لولوی کمونیسم بود تا توجیهی برای هزینه ‏های نظامی خود بیابد. این ‏ها ما را و دین ایمانمان را به دشمنی که امریکا می خواست، بدل کردند. چنین است که امروز عرصه برهمه مسلمانان در همه جای جهان تنگ‏ تر شده است. هشدار که ناخواسته همرای دشمنان خویش نباشی.

می گوید: بله، من هم می دانم که فرهیختگان و روشن رایان غربی نیز از آتشی که امریکا در جهان، بویژه در خاورمیانه برپا کرده است، دل پرخونی دارند و به جنگ با آن برخاسته اند. اما آنان از دیدگاهی به این کارزار می‏ نگرند که ما را با آن کاری نمی ‏تواند باشد. اینجا ایران است و من ِ ایرانی باید دریابم که کیستم و در هزاره سومِ در این گوشه از جغرافیای جهان، جایم در کجای تاریخ است. چگونه بودن کاربسیار دشواری است. همیشه نیز چنین بوده است. اما انگار در روزگار ما دشوارترین کار شده است و سیاسی ترین پرسش زمانه ما نیزهم.

اینجا تهران است و من انگار هنوز در آغاز تاریخ ام در این گوشه از جغرافیای جهان - سخنان چامسکی-  با آنکه روزی شاگرد او بوده ام - گرهی از کار من باز نمی کند که هیچ، بر گیجی و ویجی و ناهنجاری‏ های ذهنی ام نیز می افزاید. سخن کوتاه، کاری نکن که هم سیخ بسوزد و هم کباب! چامسکی ایرانی نیست و پس، آنچه می ‏گوید، زیبنده انساندوستی دریا دلی چنوست که جهان را تهی از دیوان و دیوانگانی که بربام جهان نشسته اند، می خواهد. سخنان او نه از جنس دکانداران "مرگ برآمریکا" که همتاقه پرخاش ‏های گاندی و نلسون ماندلا و برتراند راسل و سارتر است. این گرانان جهان، سخنانانشان همه انکار فریب و ریا بوده است و با هیچ ترفندی نمی‏ توان معنایی دیگر از آن‏ ها مراد کرد.
اما تو...!؟   هشدار که ایرانی باید با چشمداشت به رویدادهای سرزمین خود و معناهایی که از سخنانش می توان مراد کرد، سخن بگوید، یا نگوید.


هشدار که شعار ِ "مرگ برامریکا" بسیارانی از هم میهنان و هم کیشان و همسایگان ما را بی که باید - به کام مرگ نابهنگام و نیستی ِ بی هدفت فرستاده است و هم اکنون هماره ما را از پادافره ای که در راه است می ‏هراساند.

در بیشتر کشورهای غربی، سه گروه از دولت‏ های خود بیزارند؛ نخست نژاد پرستان ِ افراطی که جهان را از دریچه بسیار تنگ نژاد ستایی می نگرند. دیگر چپی ‏های دو آتشه و ساده انگار، که بیرون از دایره قدرت، خواهان دگرگونی انقلابی جهان اند و سوم روشنفکران پست مدرنی که با تردید به پروژه مدرنیت می نگرند و پدیدارهای آن را به پرسش می گیرند. بسیاری از روشنفکران کشورهای پیرامونی نیز با توجه به تاریخ مبارزات استثمارستیزی خود، فرهنگ غربی را عامل اساسی بحران ‏های خود می دانند و امریکا را که اکنون سردمدار و پرچمدارِ فرهنگ جهانگشای غرب است، بزرگترین دشمن خود می پندارند. یکی از گرفتاری‏ های اساسی این روشنفکران آن است که از ادبیات سه گروهی که از آنها سخن رفت، در راستای هدف‏های خود بهره می جویند و آن را گواهی بر نادرستی ارزش ‏ها و بنیان ‏های فرهنگ غربی می‏دانند و بدینوسیله ورشکستگی آن را اعلام می کنند. این چگونگی بر بحران ذهنی جوانان در آن کشورهای پیرامونی می افزاید و راهیابی آنان را هرروز دشوارتر می کند. برنمودن و پٌرنما کردن انتقادهای زیستبوم گرایان و پست مدرنیست ‏ها و چپی ‏ها و راستی‏ های اروپایی درپسزمینه ‏های بومی خود معنا دار و بجاست، اما ترجمه و ترابری آنها به فرهنگ ما کمکی به راهگشایی برای فردایی بهتر نخواهد کرد.

سیستم دفاعی هر فرهنگی می خواهد که دارندگان آن فرهنگ، خود را خوشبخت ترینان برروی زمین بپندارند. این سیستم که با آموزش و پرورش به درون ما راه می یابد، ناخودآگاه، ما را کارگزار فرهنگمان می کند تا هماره و در همه جا از آن فرهنگ و ارزش‏ های آن جانبداری کنیم. چنین است که بسیاری از پروردگان همه فرهنگ ‏ها، ریشه همه نیکی‏ ها را در فرهنگ و سرزمین خود پی می جویند و هر آنچه در هرزمان شایسته و بایسته است را از آن پیشینیان خود می دانند. این چگونگی که در فرهنگ ما هنر را نزد ایرانیان می داند و بس، درفرهنگ های پیرامونی، با بيماری خود خرد بینی در برابر غربیان آمیخته است و روشنفکران بومی را به مبارزه با غرب فرامی‏ خواند. چندی از منابع آماده ای که این روشنفکران برای گواهی بر ادعاهای خود دارند، ادبیات پست مدرن، نوشتارهای مارکسیست‏ های معترض و فمینیست‏ های اروپا و امریکاست. بسیاری از این منابع، سیستم دموکراتیک غربی را گاه البته بدرستی - ناسالم و ناسازگار و ورشکسته و در حال فروپاشی می نمایانند. اگرچه این سخنان گاه به مذاق برخی مردم کشورهای پیرامونی خوش می آید و رسانه های دولتی برخی از این کشورها نیز شبانه روز، آن‏ ها را نشخوار می کنند. اما مخاطبان واقعی آن ها در غرب، دایره کوچکی از مردم اروپا و امریکاست.   

نگرش روشنفکری ما باید از دیدگاه سود و زیان همگانی و ارزش ‏های فرهنگی ‏مان شکل گیرد و در راستای این نگرش با چشمداشت به روندها و رویدادهای جهانی پرورده شود.   

............


از این قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست
دلی به روشنی آفتاب می خواهد
افظ)

 

 

از اين ديــــدگاه: (بخش چهاردهم)

ملت ایران و ملت ابراهیم
 

 

 

73. ملت ایران و ملت ابراهیم*

اُسکار وایلد مردم را به دو دسته بخش بندی کرده است؛ یکی آن‏ ها که مردم را بخش بندی می ‏کنند و دیگر آنان که چنان نمی ‏کنند. نکته ای که می خواهم بنویسم مرا در رده نخست می گذارد و آن این است که در یک دسته بندی اختیاری می توان گفت که هر سرزمینی درجهان کنونی دارای دو فرهنگ است؛ یکی فرهنگ بومی و دیگر فرهنگی که ریشهِ وارداتی دارد. این چگونگی در بسیاری از سرزمین ‏هایی که امروزه "کشور"، خوانده می ‏شوند بویژه کشورهایی که تجربه استعمار رسمی نداشته اند، سبب دوگانگی فرهنگی  شده است و ملت تازه ای را در برابر ملت بومی هرسرزمین قرار داده است. این نکته تازه ای نیست اما اهمیت آن هنگامی آشکار می شود که با یادداشت آن و از چشم اندازِ این بینش، به رویدادهای سیاسی این سرزمین‏ها بنگریم.1

ایران نمونه خوبی برای چنین نگرشی است. سرزمینی با دوملت، یکی ملت ابراهیم و دیگری ملت ایران. این دوگانگی ریشه در رویارویی ما با فرهنگ غربی در سده گذشته دارد. پیش از این رویداد، همه مردم کم و بیش پیرو چشم اندازی همگون بودند، اما با ورود چشم انداز تازه ای که اکنون "بینش مدرن" خوانده می شود، شیوه دیگری برای زیستن پدید آمد که يکی از پیامدهای آن، رویارویی دو فرهنگ و شیوه زیستن بود. این رویداد، ستیز شهری و روستایی، کهنه و نو، سنت و بدعت و خودی و غیر خودی را پدید آورد با پیامدهایی که در چند دههِ گذشته شاهد آن بوده ایم. اگرچه رسانه ‏های غربی می کوشند تا این ستیز را ویژه کشورهای اسلامی بشناسانند، اما چنین نیست و در کشورهای دیگری مانند هند نیز چنین کشمکش‏هایی را می توان دید.

دوملیتی، بدینگونه که گفتیم، پدیده تازه ای در تاریخ بشراست. فرهنگ ‏های پیش- مدرن، همگی چشم اندازی همگون داشتند و اگر لشکری برکشوری چیره می شد، این دوگانگی هرگز پدید نمی آمد. در آن روزگاران، ریشه ‏های فرهنگ‏ های همسایه، آبشخوری کم و بیش همگون و همپایه داشت وهمین همذاتی سبب داد و ستدی فرهنگی می‏شد. یورش آوران و یغماگران، با همان ابزارها و شیوه ‏هایی می آمدند که مردم همان سرزمین در یورش به سرزمین‏های دیگر بکار می بردند. عرب‏ها، مغول‏ها و ترکان، درلشکرکشی‏ های خود، با اسب و استر به ایران می آمدند و هم راه‏ ها و رسم‏ های خود را به آنان می ‏آموختند و هم از ایرانیان راه ‏ها و رسم ‏های تازه می ‏آموختند. اما فرهنگ غربی با ابزارهای دیگری آمد و سخنان دیگری از چشم اندازی دیگر می گفت. . ابزارهایی که ما چیزی از آن ندیده و نشنیده بودیم و نمی دانستیم. این فرهنگ، سخنانی دیگر داشت که ما هنوز هم در معنای بسیاری از آن‏ ها مانده ‏ایم.

این رویدادِ تاریخی، دوگانگی بزرگی در ساختارِ سیاسی بسیاری از کشورهای جهان پدید آورده است که می توان آن ‏ها را کشورهای دو ملیتی خواند. کشورهایی که یکی از آن دو ملت همواره با زور ِ سرنیزه دیگری را خاموش می دارد. نمونه این کشورها؛ ترکیه، مصر، ایران، الجزایر، اندونزی و پاکستان است. گفتیم که این چگونگی در ایران درپی ِ رویارويیِ فرهنگ ‏های بومی و غربی، ملت ابراهیم را رویاروی ملت ایران نهاد. ملت ابراهیم، ملتی یکتاپرست و شریعتمدار است که ملیت خود در چارچوب باورهای خود تغریف می کند و مرز جغرافیایی ندارد. پیروان این آئین خود را بدان می شناسند و می شناسانند. یهودی، نخست یهودی است و سپس زاده سرزمینی. مسلمان نیز. فرهنگ این ملت، فرهنگ کاربرد ابزاری دنیا برای سامان دادن آخرت است. از این دیدگاه، جهان مزرعه ای است که انسان در آن برای آخرت کشت و کار می کند.

آشنایی نسبی برخی از شهرنشینان و درس خواندگان، با اندیشه های مدرن، در سده گذشته سبب شده است که این دسته از مردم، دست از شیوه های سنتیِ زیستن و اندیشیدن بردارند و خواست‏ ها، آرمان ‏های تازه ‏ای داشته باشند.  برخی از این خواست ‏ها؛ آزادی ‏های فردی، قانونمندی جامعه، حقوق بشر، آزادی و برابری جنسی ‏ست. این گونه، بخش فزاینده ‏ای از مردمِ هر کشور، ملیت تازه ای درآن کشور پدید آورده اند که زمینه ساز بسیاری از کشمکش ‏ها و جنگ ‏های داخلی در کشورهای پیرامونی شده است. این دو ملت در کشورهای دوملیتی، نه زبان یکدیگر را می فهمند و نه همدیگر را به رسمیت می شناسد.

چنین است که انسان امروزی براستی می تواند در وطن خویش غریب باشد.

...........................
۱. "ملت ابراهیم"، تعبیری قرآنی ست که با معنایی که ما امروزه از "ملت"، مراد می کنیم تفاوت اساسی دارد. گفتمان " ملت" به معنایی که امروزه به کار می رود یکی از ساختکارهای غربیان است که تاریخ چندانی ندارد
.

 

***

 

74. اینجا تهران است.  

پرسه ای در خیابان‏ های شلوغ تهران، نمایه‏ ها و نمادهای بی‏ شماری از کلاف گوریده و درهم ِ گرفتاری ‏ها و بُحران ‏هایی را که ایران در سده گذشته بدان ها دچار بوده است، آشکار می کند. نمادهایی از سده ‏ها مِهر و کین ما با جهان مدرن و با خویش و بیگانه. تابلوهایی از آرمان ‏های ایرانی، از داغ و درفش ‏های تاریخی و ازکشش‏ ها و کوشش‏ های بی برنامه و بی رویه و درهم و برهمی که کلاف گوریده اکنون، دست آورد آن است. تهران، نماد ایران مدرن است و تاریخ آن تاریخ ستیز و گریز ایرانیان ازاین پدیده شگفت. داستان گسستن از گذشته ای که اکنون ناخوشایند و ناشایست می نماید و پیوستن دوباره بدان در بازیابی خویشتن خویش
.


اینجا تهران است. شهر حکومتِ سرسام و آسیمه سری. شهری که انسان در آن از هرچیز دیگر کوچک ‏تر است. شهر خیابان‏ های هذیانی و راه ها و رویاهایی که در دود و گرد وغبار گم می شوند. شهرِ مردمی که هماره در آن دوان، دوان، درحال درجا زدن هستند. اینجا تهران است. شهرِ میدان ‏های تیر، اعدام، انقلاب، شهید، شاهد و آزادی.

تهران آینه تمام نمای بحران‏ های روزافزون ایران است. شلوغی شهر با ما از افزایش مهار ناپذیر جمعیت می‏ گوید. بحرانی که دشمن هرگونه برنامه ریزی ‏ست و با قانون جنگل پیوندی دیرینه دارد. جامعه شناسان افزایش جمعیت را یکی از زمینه ‏های پیدایش جنگ می دانند و روانشناسی مدرن نیز نشان داده است که خشونت و کشمکش و ستیزه جویی، میانه نزدیکی" با فضای زیست انسان دارد. هرچه فضا برای زیستن بازتر باشد، آرامش روانی انسان بیشتر است. آزمایش ‏های بسیاری در شهر بزرگ جهان نشان داده است که آنان که در برج های بلند ِ تهیدست نشین در اروپا می زیند، زندگی بسیار خشن تر و ناسازگارتری از دیگران دارند. البته این چگونگی زاده تهیدستی‏ ست، اما زیستن و بودن در جاهای شلوغ، بخودی خود، تاب طبیعی انسان را پایین می‏آورد و از ارج گذاری به دیگران می ‏کاهد.

پس از آن می رسیم به ساختار شهر که به کابوس دیوانه ‏ای مست می‏ ماند.  ساختاری هنجار گریز و آیند- ستیز. این ساختار گویای نکته‏ هایی ژرف درباره تهران و ایران است که برخی از آن ‏ها را برمی شمارم
:

 

شالوده این شهر، ریشه در فرهنگی بومی ندارد و با چشمداشت به روش‏ ها و منش‏ های دیگری ساخته شده است که سازندگان آن بدرستی آن ها را نمی شناخته اند.

مردم این سرزمین، خوی همزیستی ندارند و هر یک چاردیواری خود را اختیاری ساخته است و هرکس سازِ ناساز خود را نواخته است. ناهماهنگی و ناسازگاری این درهمی، سمفونی دوزخی ناخوشایندی بنام "تهران" ساخته است.

این کشور هرگز سازمان روشمند و کارای اداری نداشته است زیرا که هیچ جای این شهر با ما سخنی از بینش و برنامه ندارد.

ساختمان های اداری و همگانی این شهر، فرمایشی و شتاب زده ساخته شده است، زیرا که نه نمادی از گذشته این سرزمین را با خود دارند و نه نویدی از آینده می دهند. در این شهر هیچ ساختمانی پیدا نمی شود که انسان در برابر آن بی اختیار نفسی تازه کند و دلی بگشاید. همه ساختمان‏ های دولتی، یادآور هیبت و هیمنه هیولای بزرگی بنام "حکومت" است که برهمه گوشه ها و پوشه های زندگی مردم سایه انداخته است. مهندسی این ساختمان ها به گونه‏ای است که شهروند ایرانی، هماره در برابر آن ‏ها خود را "غلام ریزه خوار و بنده جان نثار"، بداند و بخواند و هرگز دست از پا خطا نکند.

فریاد ماشین در این شهر از صدای انسان رساتر است و صدای دلخراش بوق های پياپی و بی پايان نما، گويای آن است انگار مردم اين شهر در عهدِ "بوق" زندگی می کنند!

مهندسی شهر، مهندسی نوک و نیش دار است به این معنا که زوایه ‏های تندی که روبروی انسان می ایستند و یا می نشینند، در این شهر زیاد است. شاید از همین روست که ساختمان ‏های تهران این گونه، " تو ذوق" آدم می زند. بس است؟

گفتم که تهران نماد ایرانِ مدرن است. بیشتر نمادهای زندگی مدرن در این شهر از آسمان فرود آمده است. دولت و مجلس در این شهر آغاز به کار کرده است و نخستین زن بی حجاب ایرانی در این شهر پا به خیابان گذاشته است. ازاینرو، تهران، همه بحران ‏های زندگی مدرن را نیز در خود و با خود دارد؛ ترافیک، آلودگی هوا، بزه کاری، بی خانمانی، بیکاری، افسردگی و...... همه این بحران ‏ها جهانی ‏ست و گریبان همه شهرهای بزرگ را گرفته است، اما در کشورهای صنعتی، شهر مرکزی، تنها کانون بحران نیست، بلکه کانون تولید و دانش و فرهنگ و هنر نیز هست. برای نمونه، درآمدِ شهر لندن از بخش بیمه و خدمات، بخش چشمگیری از درآمد کشور انگلیس است. نیز این شهر کانون دانش و فرهنگ و هنر و نیز میزبان بسیاری از نهادهای بزرگ جهانی مانند سازمان عفو بین المل و انجمن قلم است. یکی از بازتاب‏ های این چگونگی اين است که لندن، مانند همه شهرهای بزرگ غربی، درچند سده گذشته زادگاه و زیستگاه دانشمندان و هنرمندان و نویسندگان و سیاستمداران و ورزشکاران بزرگی بوده است که بسیاری از آنان نامی جهانی دارند. همه این ها را درباره پاریس و وین و ژنف نیزمی توان گفت و نوشت.

در برابر این چگونگی، شهرهای مرکزی کشورهای پیرامونی، کانون ‏های مصرف است و دیگر هیچ. این شهرها ظاهری آراسته دارد و گاه در آرایش و بزک از همتایان غربی خود نیز خوش نما تراست. دوبی، نمونه خوبی از این گونه شهرهاست. شهرهایی که کانون های بحران اکنون و آینده است و هیچ بازتاب سودمندی برای مردم خود ندارد. تهران نیز یکی از این شهرهاست که در نگاه بیننده، لاف مدرنیت می زند، اما پوچی این لاف، هنگامی آشکار می شود که کسی بپرسد، در صد سال آزگاری که این شهر مرکز اندیشه و سیاست و هنر در این مرز و بوم بوده است، آیا کسی از شهر برخاسته است که بتواند گره کوری از کلاف درهم و گویده گرفتاری‏های جهان بگشاید؟

***

75. آب و هـوا

پژوهش‏ های تازه ‏ای در گستره روانشناسی برآیشی نشان داده است که حال و هوای انسان، بسی بیش از آن که پیش تر پنداشته می ‏شد، پیرو آب و هوای زیستبوم اوست. پایانداد چندی از این پژوهش ‏ها این هاست:

۱.  هوای ابری و آبناک، سودای گریختن و رهیدن و رسیدن به چشم‏ اندازهای آفتابی را در انسان افزون می ‏کند. چون زیستبوم ‏های این چنینی هماره طبیعتی نمور و جنگلی دارد، مردم آن سرزمین ‏ها هماره رویای رفتن و رسیدن به فراخجایی گسترده و آفتابی و خوش آب و هوا هستند. این رویا، پنداره‏ نابجایی در ذهن انسان پدید می‏آورد که درآن فرد، زادگاه خود را جای زیبنده‏ ای برای زیستن نمی ‏داند. شاید از اینروست که خودکشی در سرزمین ‏های ابری و بارانی‏، بیشتر از جاهای دیگر است.

2.  جنگلزیان، شنوایی بهتری از کوهزیان دارند و بینايی ای ناکارآمدتر. کوهزیان دیرزی ‏تر از جنگل نشینان هستند اما آسیب پذیرتر و زود رنج‏تر.

3.  تنِ مردم سرزمین ‏های خشکسال، بسی آبگیرتر و آب نگهدارتر از تن مردم دشت‏ های ترسال است.
بازتاب آب و هوا بر حال و هوای انسان چنان است که اگر انسان را به کامپیوتر مانند کنیم، می ‏توان گفت که آب و هوای زیستبوم انسان، زمینه ساز نرم‏ افزار جان اوست
.

 

 

***

76.  جامعهِ جوان

جامعهِ ایرانی را جامعه جوان نیز خوانده اند. پایین بودن میانگین سن، یکی از ویژگی های کشورهای پیرامونی و تهیدست است. جامعه جوان، جامعه بی‏تاب و پُرتنش و ناپایدار و نااستوار است. جامعه آرمان های بزرگ و دست نیافتنی و فرصت سوز و زیانمند. جامعه ای که در زیر چتر نادانی و ناتوانی و ناآگاهی همگانی، همیشه برلبه پرتگاه روزگار می گذراند. خشم و خشونت و خامی و خرابی و خواری چندی از ویژگی های چنین جامعه ای‏ ست

 

***

 

77. رویدادی شگفت

 

یکی از ژرف ترین پرسش هایی که روانشناسان اجتماعی با آن سروکار دارند، این است که چگونه آرمان ‏ها و ارزش ‏های سیاسی، در ژرفساخت روانی انسان به ساختارهای عاطفی فرد رو می گردانند؟ به زبان دیگر، چگونه در هر دوران، باورهایی که در راستای سود و زیان ِ توانمندان و فرمانروایان است، به نهانخانه ذهنِ فرد راه می یابند و صاحبخانه را چنان افسون می‏کنند که این ارزش ‏ها و آرمان ‏ها را ازآن خود بپندارد و با سود و زیان خود پیوند زند!؟ بازهم ساده تر...، چگونه سیاست اجتماعی دولت، به حوزه خصوصی ذهن فرد راه می یابد و او را چون حلقه ای به زنجیره کنش ‏ها و واکنش ‏های اجتماعی پیوند می ‏دهد و در چرخه تولید و توزیع و مصرف بکار می ‏گیرد؟ این که ارزشی بیرونی در ذهن ما، به ارزشی درونی و عاطفی رو می ‏گرداند، رویداد کوچکی نیست و لگاريتم رازگون و ناشناخته شده ای ست.


داستان چگونگی گذر اندیشه ‏ای سیاسی از گستره همگانی به خلوتگاه ذهن فرد و به کار گماردن آن ذهن در پاسداری از آن اندیشه، داستانِ شگفتِ واسپاری پدیده‏ای فرهنگی به ساختارِ بیولوژیک انسان است. یکی از بازتاب ‏های این چگونگی آن است که می توان به فردی بودن و خصوصی بودن همه آرمان ‏ها و آرزوها و رویاها و اندیشه های فردی شک کرد و بنیاد باورها و اندیشه‏ های فردی را سیاسی پنداشت.


 
78. غول از بند رسته

یکی از بارزترین ویژگی های سیاست مدرن، پذیرش خواهی همگانی آن است.  سیاستمدارِ مدرن، دوست می ‏دارد که برنامه ‏های سیاسی حزب اش، فراگير و همه پذیرباشد. در کشورهای دموکراتیک، سیاستمداران برنامه های سیاسی حزب های خود را مردم پسند می خواهند و با ارائه آن برنامه ‏ها در مانیفست‏ های انتخاباتی خود، برآن می شوند که پذیرش همگانی را پشتوانه کنش ‏ها و کرداراهای سیاسی دولت خویش سازند. این پذیره که دولت باید مشروعیت خود را از مردمی بگیرد که آزادانه و با اختیار خود در همه پرسی انتخابات شرکت می کنند، رویدادی مدرن و تاریخی ‏ست.  پیش تر، مشروعیت حکومت ‏ها، ریشه در گفتمان هايی مانند؛ "مشّیتِ الهی"، خاک و یا خون داشت و سیاست ابزاری برای پایداری حکومت در برابر فشارهای مردمی بود.1 ما سیاستِ مدرن، خود شیوه کنترل فشارهای گوناگونی ست که گروه های مختلف در راستای اهداف گروه و صنف و دسته و رسته خود به دولت وارد می آورند. پس دولت مدرن را می توان، میداندار و کارگردان مجموعه ای ناهمایند و گاه ناسازگار از گروه های گوناگون فشار دانست و سیاست را ابزار رهنوردی و هدف یابی در میان فشار این گروه‏ها.

همه دولت های لیبرال و دموکراتیک کنونی، پشتوانه مردمی را سرچشمه مشروعیت خود می دانند وپنداره ها و انگاره های همگانی درباره خود را بارزترین سنجه میزان موفقیت برنامه ها ی خود می شمارند.  چنین است که برخلاف آنچه برخی می پندارند، سیاست ماکیاولی را نه آغازدوره سیاست مدرن، که پایان روزگار سیاست کهن باید دانست.  دولت ‏های مدرن، هماره با یادآوری آراء خود، فرمان مردم را اساس کارهای خویش می دانند و واتاب باور همگانی را برترین گواه برراستی برنامه های خود می پندارند.

پنداره همخوانی برنامه های دولت و خواست‏ های مردم را رسانه های سیاسی، هر روز پرنماتر می کنند و همه پرسی ‏های آسان و آنی که با فشار دکمه ای یا کلیکی روی می‏ دهد، انتظار مردم را در کشورهای غربی بالا برده است. پیدایش رسانه ‏های آنی و آسانیاب مانند تلویزیون‏ های ماهواره ای، اینترنت، موبایل، فکس و پیام گیر، جهان را در دیدرس بیشتر مردم جهان قرار داده است و آنان را به داوری درباره رویدادهای آن می کشاند.  روزگاری ارتش انگلیس، مرزهای کشور پهناوری چون هندوستان را می بست و با بسیاری از هندوان بیگانه ستیز، آن چنان می کرد که جانیان ِ روانی با قربانیان خود در کمینگاه های جنگلی. همزمان با این درندگی، روزنامه های انگلیسی و انگلیسی- پناه نیز از آبادسازی انگلیسی ها در هندوستان و آزاد سازی زنان و بردگان و تهیدستان در آن سرزمین می نوشتند. اما امروزه تلویزیون ‏های ماهواره ای، بینندگان خود را هر شب و روز و گاه و بی گاه به میدان ‏های نبردها و کارزارهای جهانی می کشانند و گاه پیش تر از آن که حادثه ای رخ دهد، در آن میدان‏ها در کمین حادنه می نشینند تا رویدادی را زنده گزارش کنند
.

 

درگیری جهانیان در درگیری های جهان، غولی از بند رسته است که خواب شیرین خودکامگان را سخت آشفته کرده است.  خودکامگی، نیاز به پنهان کاری دارد و در بی خبری همگانی پا می گیرد و جا خوش می کند. حکومت‏ های خودکامه، بیشتر همَ- و- غم خود را در دور نگاه داشتن مردم از سیاست بکار می گیرند و هیچ چیزی را هراسناکتر از درگیری همگانی در برنامه‏های سیاسی نمی دانند. چنین است که آنان رویدادها و روندهایی که می تواند این درگیری را دامن زند، خوش نمی دارند. وبلاگ نویسی، در کشورهای آزاد، چیزی فراتر از گشودن دفتر خاطرات فردی در برابر چشم دیگران نیست. اما همین ابزار ساده در کشورهای دیگر، رسانه ای پرتوان و کنترل ناپذیر می شود. رسانه ای که می تواند بردانش و توقع کسانی را که درگیر آنند، افزایش دهد، اما سر ِ برخی از آنان را نیز برباد دهد.


.....................................
*
برای نمونه، خواجه نظام الملک در فصل هفتم سیاست نامه، اندر باب شرط سیاست، به حاکمان گوشزد می کند که؛

"
به هر شهری نگاه کنند تا آنجا کیست که او را بر کار دین شفقتی است و از ایزد تعالی، ترسان است و صاحب غرض نیست، او را بگویند که امانت این شهر و ناحیت در گردن تو کردِیم. آنچه ایرد تعالی از تو پرسد، ما از تو پرسیم. باید که حال عامل و قاضی و شحنه و محتسب و رعایا و خرد و بزرگ می دانی و می‏پرسی، و حقیقت آن معلوم ما گردانی، و در سٌر و علانیت می نمایی، تا آنچه واجب آید اندر آن می فرماییم. و اگر کسانی که بدین صفت باشند، امتناع کنند و این امانت نپذیرند، ایشان را الزام باید کرد و به اکراه بباید فرمود."

در این چشم انداز سیاسی، خواجه نظام الملک، سرجشمه مشروعیت حکومت را الهی می پندارد و شاه را نماینده خدا می داند و هم از اینرو او را به انتصاب حکمران پارسایی خدا ترس در هر ناحیه فرا می خواند
.

 

 

 

 

 

از این دیدگاه: (بخش پانزدهم)

از دیـــر رسیدن و زود گـــزیدن

 

 

79.  از دیـــر رسیدن و زود گـــزیدن

دستگاه چاپ سُربی در سال 1439 میلادی ساخته شد و ده سال پس از آن در سراسرِ اروپا ‏در کار بود. این صنعت در سال 1816 به ایران آمد اما هشتاد سال پس از پیدایش آن، در ایران بکار ‏گرفته شد. اگر چه چاپ سنگی در ایران در چند دهه‏ ای پیش از بکار افتادن دستگاه چاپ ‏سُربی دایر بود اما چاپ مکانیزه سربی 458 سال پس از پدید آمدن در غرب، در کشور ما ‏به بهره برداری رسید. این دیرآمدن را باید یکی از شوم ‏ترین بدآوردهای ایران در سده گذشته دانست. ‏

پیدایش پدیده چاپ، یکی از بزرگ ترین رویدادهای تاریخ جهان است. برخی از پيایندهای ‏آن این ‏هاست: ‏

آموزش و پرورش همگانی در پرتو تیراژ فراینده کتاب‏، بویژه کتاب ‏های درسی و آموزشی
همگانی کردن خواندن و نوشتن و پدید آوردن توانایی اندیشیدن و آموزاندن به دیگران.‏
افزایش ذهنیت نوشتاری و روشمند و کاهش ذهنیت شفاهی و دگرگون شونده.
نوشتاری کردن فرهنگ شفاهی و پایدار کردن سرمایه‏‏ های فرهنگی و ادبی با انباردن آن ‏ها ‏درکتاب و سیاهه‏ های چاپ شده. ‏
استاندارد کردن شیوه نوشتاری. ‏
گسترش دانش و هنر با آسانیاب کردنِ اندیشه‏ های دانشمندان وهنرمندان و ‏سخنوران و نویسندگان و اهل قلم.‏
توانایی بیشتر ویرایش و پیرایش و آرایش اندیشه و متن.‏
امکان ترجمه روشمند و ترابری اندیشه از فرهنگ و یا سرزمینی به سرزمین دیگر. ‏
پیدایش رسانه ‏های نوشتاری چون روزنامه، شبنامه، جشن نامه، مجله، دستورِ کار، راهکارِ، شیوه کارکرد، ‏و تدوین قانون و اساسنامه و مرامنامه. ‏
پیدایش کتابفروشی، کتابسرا، کتابخانه همگانی و بازار کتاب و روزنامه و نشریه. ‏

چنین بود که پیدایش صنعت چاپ، در کشورهای غربی، زمینه ساز فوران دانش و دانستنی ‏درباره پدیدارهای جهان گردید و گستره دانش و آگاهی همگانی را به گونه ی ژرف و شگفت‏ انگیزی ‏دگرگون کرد. اما در ایران دست‏ هایی که هماره در بزنگاه ‏های ‏ تاریخی برای مردم دیوار ‏می ‏کشند و ‏گشايشِ ذهنی مردم  را برنمی‏ تابند، بسی بیش از چهارسده، از آمدن صنعت چاپ به ایران جلوگیری کردند.

اولین چاپخانه در ایران در سال  1233 در تبریز برپا شد. این کار، با نکوهش ‏ملایان همراه بود که چاپ کتاب را "امری الحادی" ، می دانستند و آن را مایه برباد رفتن دین ِ ‏مردم می ‏پنداشتند. از اینرو، این چاپخانه دیری نپایید و تا سال 1341، چاپ سربی در ایران پا ‏نگرفت. احمد کسروی در این بارنوشته است که؛ " مستبدین، حروف سربی چاپخانه امید ترقی ‏را ذوب کرده و به صورت گلوله در آورده و به روی این ملت بیچاره انداختند.۲


 

دیر آمدن صنعت چاپ سربی به ایران، سبب دیرآمدن آموزش و پرورش مدرن به آن کشور شد. ‏دیر آمدن آموزش و پرورش، سبب ناآشنایی بهنگام مردم ایران با ارزش‏ ها و اندیشه ‏های مدرن و نیز ناهمراهی آنان از ديگر جهانیان در کتابخوانی شد. ‏

البته جنگ کهنه پرستان و کژاندیشان با نمادهای زندگی مدرن، تنها برسر ِ چاپ سربی نبود. ‏آنان هماره در گذر تاریخ با هر پدید تازه‏ای سرِ ستیز داشته‏ اند و از دبستان و دوش و ساعت مچی ‏و ویدیو گرفته تا تویتر، همه را در آغاز حرام می ‏دانند. سیاستی که امروز در ایران در پیوند با اینترنت پی ‏گیری می‏شود، همانی ‏ست که در سده گذشته درباره چاپ دنبال می ‏شد. پیدایش گستره مجازی ‏اینترنت، جهان را دستخوش دگرگونی ‏های شگرفی کرده است که بازتاب‏ های آن، ای بسا که در ‏آینده ‏ای نزدیک، گفتمان "پیشرفت" را شتابی نوری دهد. اما شوربختانه حکومت ایران اینترنت ‏را هووی صدا و سیما می ‏داند و با آن که از نقش روزافزون آن در جهان کنونی باخبر است، ‏اما از آن می ‏هراسد و از فراگیر شدن آن جلوگیری می ‏کند. ‏

انگار که ما باید همیشه دیرتر از دیگران برسیم و زمانی هم که می ‏رسیم، ترن رفته است. ‏گفتمان نوشداروی پس از مرگ سهراب، نماد روشنی از این گرفتاری تاریخی ماست که ای ‏بسا ریشه در ناخودآگاه قومی ما دارد. شاید همین دیر رسیدن ‏ها، ما را زودباور و زودرنج و ‏زودانداز و زودگزین کرده ‏است. شاید.

‏..............................................‏
۱. احمد کسروی در کتاب "تاریخ هیجده ساله آذربایجان" آورده است که، در سال 1233‏هجری قمری اسباب و آلات چاپ حروفی را به تبریز آورده و تحت حمایت عباس میرزا نایب ‏السلطنه که در آن زمان حکمران آذربایجان بود مطبعه کوچکی برقرار نمود. البته پیش از آن ‏در زمان صفویه، سفیر پاپ یک دستگاه ماشین چاپ ، برای شاه عباس هدیه آورد و کتاب ‏مقدس چاپی را به شاه داد؛ شاه دستگاه چاپ را به کلیسای جلفا بخشید.

۲.
همان کتاب

 

***

 

80. ترفندهای ِزندگی

آفتابی ‏ترین روزهای آرمانی در ذهنِ انسان، همیشه در راه است و شگفتا که آرزوی رسیدن به آن روزها، تا لبه پرتگاهِ نيستی با او می ماند. زندگان، به امید روزهای بهتر،  به پیشواز مرگ می روند. بله، آرمان ‏ها و آرزوها، ترفندهای زندگی هستند تا انسان را پیش از فرارسیدن پایان راه، هماره دلگرم و سرگرم بدارند. ترفندهایی ر
نگین و خیال پرور که ما را همیشه به هوای روزهای بهتر، به کام نیستی و مرگ در می افکنند. این همه برای آن است که کسی پیش از فرا رسیدن مرگ طبیعی خود، هستی خویش را پایان ندهد. نام اين ترفند روانی، "اميدواری" ست. اميدواری، گونه ای از استراتژی برآيشی ست که پس از آگاه شدنِ انسان از هستی خويش در جهان، به فهرست رفتارهای برآيشی او افزوده شده است. انسانِ آگاه از هستی خويش، به آسانی می تواند به بيهودگی آن هستی پی ببرد و از همراهی با آن سر باز بزند. از آنرو، ذهنِ او ماندگاری را با سرگرمی و دلگرمی های گهگاهی، معنا می بخشد و او را در راستای ماندن می رواند.

 

اهميتِ اميد در زندگی انسان چنان است که اکنون، اميد به آينده، يکی از سنجه های کيفيت زندگی انگاشته می شود و در بررسی و سنجشِ کيفت زندگی در هرکشور، اندازه گيری می شود. هرجا که اميد به آينده ، اندک است و چشم اندازِ روشنی ندارد، هر کاری شدنی ست و انسان در آنجا به آسانی، ديو می شود. شايد از اينروست که دانته، شاعر نامدار ايتاليايی، در شعرِ "کُمدی الهی"، دوزخ را، سرزمين نوميدی" خوانده است و آورده است که بر سردرِ دوزخ نوشته است، "بی هيچ اميد، پا به اين وادی در نه." 

 

يکی از برآيندهای ناخجسته ی آنچه در ايران "انقلاب" نام گرفت، کم رنگ شدن گام بگامِ اميد در ذهن مردم بود. هر انقلابی بازتاب اميد مردم به آينده ای بهتر است و اندک، اندک، با گذرِ زمان، نااميدی را ميدان می دهد. اين چگونگی اکنون در ايران چنان برنما شده است که هرکس تئوری ويژه خود را برای آن دارد. نماد اجتماعی نااميدی، گسستنِ شيرازه شهروندی، افزايش بيماری های روانی و آمار خودکشی ست در جامعه است. شيرازه شهروندی هنگامی از هم می گسلد. که ديگر فرد، خود را از جامعه جدا می پندارد و با آن کاری ندارد. اين چگونگی سبب می شود که وی هرکاری را در پيوند با ديگران، روا بدارد و وظيفه ای در برابر ديگران برای خود نپندارد. نااميدی از جامعه، انسان را برآن می دارد که خوشبختی را تنها در چارچوبِ خانهِ خود جستجو کند و در راه دستيابی بدان، هرکار را روا بدارد. در چنان جامعه ای، کسی را با کسی کاری نيست، مگر برای فريفتن ديگری و خالی کردن جيبِ او. ذهنيت انسانی که اميدی به آينده ندارد، ذهنيت بدگمانی هماره به ديگران است. بوروس لی، استاد شيوه رزمی چيت کان دو و بازيگرِ فيلم های کاراته بازی در سده بيستم که زبانزد بدگمانی در روزگارِ خود بود، گفته است که، " هرگز، هرگز، هرگز، کسی را از ديدرس خود دور ندار، حتی در زمانی که در برابرش کرنش می کنی.   

 

***

 

81. دل به دو جا

 

آدم همه کاره، انسانی هیچ کاره است. او جهان را بسی ساده تر از آنچه هست می پندارد و خود را برهمه کارهای آن توانا می داند. جایگاه چنین انسانی در تاریخ شکل گیری ذهنیت بشر، دوران پیش از پیدایش ویژه کاری و تخصص است. روزگاری که جامعه انسانی ساختاری ساده و روستایی داشت و هرکسی دارای توانایی هرکاری پنداشته می شد. در چنان روزگاری، هر کسی نيز، چندین و چند کار را با هم می کرد، مانند دلاک ها که سلمانی و دندان کشی و قولنج شکنی و ختنه گری و چراغ کشی در جشن های عروسی و گاه خوانندگی نیز می کردند. . در چنان جامعه ای هر خانواده، کانونی خود کفا از زنان و مردان و کودکان همه کاره بود. البته گاه در میان برخی از اقوام و گروه ها، باورهای دینی سبب می شد که پاره ای از کارها ویژه زنان و یا مردان باشد.

بـله، در روزگاری که نیازی به مهارت ِ ویژه نبود، همگان نیز همه کاره می توانستند باشند، و بودند. اما در دنیای کنونی که هر روزه از هرشاخه درخت دانش، افشانه های چندین رشته تازه سر می زند و هر افشانه خوشه ای از رشته های تازه می رویاند، همه کارگی، نماد ِ بی چون و چرای هیچ کارگی ست. در چنین روزگاری، آنکه خود را همه فن حریف و همه- دانا می داند، نادانی خود را از پیچیدگی و ژرفای جهان کنونی آشکار می کند و هیچ کاره بودن خود را به ما می نمایاند. آن که امروزه دستی - نه از روی شوخی - در کاری دارد، نیک می داند که دنیای کنونی، دنیای " دل به دو جایی" نیست
.

 

***

.

82.  در باب قصـیده

بزرگترین قصیده به زبان فارسی، کار خاقانی شروانی، قصیده نویس بزرگ ایران است که 733بیت دارد. این قصیده با ستایش خدا و پیامبر اسلام این گونه آغاز می‏شود.

من در این ژرفای دل نام خدا بشنید‏ه ‏ام
وز دل و جان و جهان یا ربنا بشنیده‏ ام

در مناجات سراسر سوزش سوته دلان
نغمه‌ ی یا ربنـــــا اغفـرلنــا بشنـیده ‌ام

البته این جناب خاقانی، منظومه بلندی بنام "ختم‏الغرایب" و یا "تحفه‏العراقین" در 3070 بیت دارد که گزارش سفر وی به مکه است. این منظومه نمونه نیکویی از شعر کوششی در تاریخ ادبیات ایران است. البته قصیده همان شعر کوششی‏ ست، یعنی آنچه از روی قصد ساخته می ‏شود. می ‏گویند که قصیده، در آغاز "قصدیه"، بوده است. قصیده نویسی، گونه‏ای مضمون کوک کردن است.

در روزگار ما شاعری آذری بنام صولت عطالو، شعری بنام "گوی ارخج"، بزبان آذری در 782بیت نوشته است، تا روی خاقانی را کم کند!

به گمان من، قصیده نویسی بخشی از ادبیات پای کُرسی ‏ست که امروزه با از میان رفتن کُرسی، پایگاه خود را از دست داده است. در روزگارانی که گذراندن شب‏های بلند زمستان، کاری بس دشواربود، نوشتن و خواندن قصیده های کشدار و بی پایان‏ نما، در بحر 'رمل مثمن محذوف'، سرگرمی دلنشین و شب‏ کـُشی می توانست باشد. اما اکنون که صدها کانال تلویزیونی، هزاران فرستنده رادیویی، ملیون‏ ها کتاب و نوشته و سایت و و وبلاگ و نيز فيسبوک و توييتر، با یکدیگر بر سر کشیدن گوش ‏ها و چشم‏ های ما در ستیزند، قصیده‏ به ناگزیر در وطن خویش ناخوانده و ناشنیده و غریب می ‏ماند.

***

83. گذار از شرق‌به‌جهانِ سوم‌

گفتمانِ "گذار از شرق‌به‌جهانِ سوم"، اندیشه ‏ای بسیار ژرف و فلسفی از داریوش آشوری، اندیشمند بزرگ روزگار ماست. فشرده این گفتمان این است که ما شرقیان که روزی خود را در مرکز جهان هستی می ‏انگاشتیم، اینک به پیرامون جهانی به مرکزیت غرب پرتاب شده ‏ایم و این جابجایی، جان و جهان ما را با بحران بسیار ژرفی رویارو کرده است. به گفته خود آشوری:
"
مفهومِ غرب ‌زدگی‌برای‌من‌همچنان‌مفهومی‌ ست‌روشنگرِ وضعِ تاریخی‌ما.  یعنی‌وضعِ گذار از جایگاهِ تاریخی‌ـ جغرافیایی ‌یِ اسطوره ‌ای‌ـ افسانه ‌ای‌، در مرکزِ جهان‌ــ که‌ویژگی‌همه ‌ی‌تاریخ ‌های‌اسطوره ‌ای‌ـ افسانه ‌ای ‌ست‌ــ به‌جایگاهِ تاریخیِ پیرامونی‌در بسترِ تاریخِ جهانی‌با مرکزیتِ غرب‌و از جغرافیای‌افسانه ‌ای‌به‌جغرافیای‌پیموده‌شده‌و سنجیده‌به‌دستِ اراده‌ی‌جهانگیر و ذهنیتِ علمی‌مدرن‌، که‌نخست‌در غرب‌پدیدار شده‌است‌. من‌این‌گذار را زیرِ عنوانِ گذار از شرق‌به‌جهانِ سوم‌ فرمول ‌بندی‌کرده ‌ام‌. این‌گذار، که‌افقِ جهان ‌نگری‌و بنیادهای‌فرهنگی‌دیرینه‌را به‌پرسش‌می ‌کشد و به‌بحران‌دچار می‌ کند، ناگزیر روان ‌پریشی‌آور است‌، خواه‌از سرِ غرب‌ شیفتگی‌باشد خواه‌غرب ‌گریزی‌یا غرب‌ ستیزی‌. گرفتاری‌در چنگالِ عقده ‌های‌حقارت‌ــ که‌زاینده ‌ی‌انواعِ مگالومانیاها و مالیخولیاهای‌تاریخی‌نیز هست‌ــ از پی‌آمدهای‌آن‌است‌. چنین‌وضعِ روانی‌یا نگاهِ حسرت‌به‌غرب‌دارد یا نگاهِ نفرت‌. ما هنگامی‌از چنین‌بیماری‌روانی‌ـ فرهنگی‌آزاد خواهیم‌شد، یعنی‌از غرب‌زدگی‌، که‌از آن‌نگاهِ حسرت‌و نگاهِ نفرت‌رها شویم‌، و همچون‌انسان‌آزاد و مسوول‌، جایگاهِ پیرامونی‌خود را در متن‌تاریخِ جهانی‌، با همه‌کم‌ـ وـ کاستی ‌ها و کج‌ـ وـ کولگی‌ های ‌اش‌، بتوانیم‌به ‌روشنی‌بازشناسی‌و تعریف‌کنیم‌.
برای چنین فهم تاریخی ناگزیر باید به سیر هبوطی از شرق به جهان سوم پایان بخشیم و از نظر شیوه ی نگاه به تاریخ و افق فهم تاریخی غربی شویم. یعنی معنای ابژکتیویسمِ علمی و فلسفی مدرن را درک کنیم. به گمان من این گفتمان نمونه  از اندیشه فلسفی ست. پس نمی ‏توان گفت که ما فیلسوف نداریم و کسی سخن تازه ‏ای در آین گستره نیاورده است. اندیشه فلسفی پخته و جاافتاده یعنی همین. البته در فرهنگ بحران زده و پیرامونی ما، اندیشه‏ های ژرف و گران خریداران زیادی ندارد. بازار فرهنگ بحران زده و پیرامونی، بازار هیاهو و هوچی ‏گری‏ ست و اندیشمند در چنان سرزمینی، "در وطن خویش غریب" می ‏باشد. فرهنگ پیرامونی، فرهنگ ارج گذاری بر کوشش ‏های اندیشمندان ژرف اندیش و خاموش نیست بل، که فرهنگ روشنفکران جلف ِ نیازمند به شهرت و شهوت است. فرهنگ آدمک ‏های ماسک پوش باسمه ‏ای، فرهنگ بازیگران "همیشه در صحنه".

***

 

84. آنگاه که زبان در می‏ماند

موسیقی، آوای آرمان ‏های کهن ِ انسان است. آرمان ‏هایی چنان ژرف که تن به تور راز گشای واژه‏ها نمی دهند. موسیقی، آفتاب ِ رخشه ‏های آتش سرکشی ‏ست که از دیرباز در جان ِ انسان در گرفته است و تا جان انسان در جهان است، شعله ور خواهد ماند. موسیقی را باید سرآمد هنرهای دیگر دانست؛ هنری که ریشه در رازآلودترین هواهای انسانی دارد.

پنداره همگانی براین است که انسان دریافتی شنیداری از موسیقی دارد. این درست است، اما پیش از آن که ترنم آهنگی شنیده شود، موج ‏های پراکنده موسیقی به پرده ‏های گوش‏ های انسان می ‏خورد. پس موسیقی پیش از آن که شنیداری باشد، بساوایی ست.

شنوایی، پنجمین و آخرین حس ِ جانوران زنده است که سده‏ ها پس از چهار حس دیگر برآمده است و بر فهرست حس های زیندگان افزوده شده است. بساوایی، نخستین و فراگیرترین حس است که جانوران ِ بسیار ساده نیز از آن برخوردارند. پس از آن حس‏ های چشایی و بویایی است که شاید هزاران سال پس از توانایی بساویدن شکل گرفته است. سپس حس بینایی است که در جانوران ِ بینا، برهمه حس ‏های دیگرِ آنان چیره می شود و خود را بهتر و برتر می نمایاند. بساویدن، حسی عاطفی ست و با زبان انسان از همه حس های دیگر دورتر است یعنی که گزارش زبانی آن بسی دشوارتر از به زبان آوردن دیده ‏ها و شنیده ‏هاست. دریافت‏ های لمسی، بی نیاز از زبان است و یکسره دریافت می شود. چنین است که انسان و بستگان نزدیک ِ برآیشی او یعنی میمون ‏ها در هنگام رسیدن به همدیگر، یکدیگر را به گونه ای لمس می کنند. هم از اینروست که برای همه جانوران، اوج ابزار مهر و دوستی و نزدیکی، درآغوش کشیدن، بوسیدن، لیسیدن، گزیدن، مزیدن و چشیدن است. برای انسان، دست دادن و بوسیدن، شیوه مدرن این کردار میمون ِانسانی ست. این رشته سرِ دراز دارد، اما دنباله کار را در اینجا نمی توان گرفت.

در میان جانوران، ساییدن پوست تن برپوست تن دیگری، جرقه ‏ای از آتش هموندی در جان هردو می زند و آنان را به یکدیگر نزدیکتر می ‏کند. هرچه پیوند میان دو دوست بیشتر باشد، دست و تن آن دو بیشتر به هم نزدیکتر است. این چگونگی در میان عشاق، خواهش هماره می ‏شود و عاشق خوش می ‏دارد که معشوق را هماره در دیدرس و دسترس و در آغوش خود داشته باشد. چنین است که عشق، پیوند میان دو دست را به پیوند میان دوتن بیکدیگر بدل می ‏کند و چنان آتشی در دل آن دو می ‏افروزد که شرح آن در هیچ واژه نمی ‏گنجد و تنها با مالش و سایش پوست برپوست بیان می ‏شود. موسیقی نیز پیوندی این گونه با ذهن انسان دارد و همسایه عشق بازی‏ ست. این گونه است که گفته ‏اند؛ آنگاه که زبان در می ماند، موسیقی آغاز می ‏شود.
  
 

 

از این دیدگاه (بخش شانزدهم)

اندر پس یک کوچه

 

85.  اندر پس یک کوچه
پژوهش های چندی در گستره عصب پژوهی نشان داده است که کوبه‏ های چکشی و پیاپی بر تورینه اعصاب انسان، او را دیوانه می ‏کند. نمونه این چگونگی چکيدنِ هماره ِ آب بر روی پوست معز انسان است که شکنجه گران از دیرباز به پیامدهای روان گردانِ آن پی برده بوده اند. پیوند ِ تکرار هر کُنش با ذهنِ انسان، پیوندی بسیار شگرف و شگفت و رازآمیز است. از سویی تکرار در شعر و موسیقی وساختمان سازی، در شکل قافیه و ردیف و تاق وچشمه، بسیار دلنشین و طربناک است و از سوی دیگر نیز، خسته کننده و آزارنده. بررسی این چگونگی، کاری ‏ست کارستان که باید آن را به اهلش واگذارد. آنچه را من در اینجا و اکنون می خواهم بنویسم، نکته دیگری‏ ست و آن این که، کوبه ‏های پیاپی و چکشی بر تورینه اعصاب مردم در هر دوره ای، آنان را برای پذیرش برخی از گفتمان‏ ها و چشم اندازهای دیگر آماده می کند. یعنی چه؟

هرحکومت برآن است تا برای پایداری و ماندگاری خويش، ایدوئولوژی خود را به گستره عواطف خصوصی فرد بکشاند و آن را به اندیشه ‏های وی بدل کند. حکومت، زمانی در جامعه جا می افند که همگان بپندارند که ارزش‏ های بنیادی آن، ارزش‏ های دلخواه خودِ آنان نیز هست. این چگونگی از راه ‏های گوناگون شکل می ‏گیرد. حکومت‏ های ناکام، آن هايی هستند که از درونهفتن ارزش های ایدئولوژیک خود در نهانخانه ذهن شهروندان خود ناتوانند. هنگامی که مردمی آگاهانه برآن می شوند که همه راهکارها و رهنمودهای حکومتی، ارزش‏ هایی مردم ستیز و واپس زدنی ‏ست، آن هنگام را باید آغاز پایان آن حکومت دانست.

این چگونگی مردم را اندک اندک رویاروی حکومت وا می دارد و در ذهن آنان، هرآنچه را با آن حکومت سرِ ناسازگاری دارد، ارج می نهد. یکی از گرفتاری اساسی در این راستا این است که هرآنچه در هرزمان در سرزمینی به زیان حکومت آن سرزمین است، ، خودبخود بسود ِ مردم آن دیار نمی ‏تواند باشد. یعنی همه آنچه به زیان حکومت خودکامه است، هماره همراه با سود ملت نمی ‏تواند باشد. نمونه آشکار این چگونگی، گفتمان "غربزدگی" و کوشش برخی از روشنفکران ایرانی در دوره حکومت ِ پهلوی در بدنام کردن چهره فرهنگ غرب و دستاوردهای آن است. تاریخ نشان داد که این گفتمان و کامیابی نسبی ِ آورندگان آن در ایران، تاکنون بازتاب‏ های بسیار گران و زیانمندی داشته است.

ارزش‏ هایی مانند ستیز با زندگی مدرن و شهر نشینی که در گذشته برای مبارزه با رژیم پهلوی فراگیر شد، پس از فروپاشی آن رژیم، زیربنای فرهنگی حکومتی دیوگون و انسان ستیز شد. آنان که گفتمان "بازگشت به خویش" را تنها راه چاره برای آبادی و آزادی ایران می‏ دانستند، هرگز توانایی انگاشتن این خوش خیالی را نداشتند و چیزی از دامنه ددمنشی
آن نمی ‏دانستند. اما تاریخ چند دهه گذشته، " بازگشت به خویشتنِ خویش" را برای ما به بهای گزاف و شیوه خونباری معنا کرده است. بازگشت به خویشتن خویش، یعنی بازگشت به دیوگون ‏ترین شیوه‏ های روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی؛ یعنی سنگسار و کشتار و رفتارها و کردارهای جنگلی در دهشتناکترین شکل آن‏ ها؛ یعنی دریدن همه پرده ‏ها و درهم شکستن همه سنجه ‏ها و هنجارهای انسانی و ایمانی و ایرانی؛ یعنی بی خیالی از بی ‏آبرویی در گستره جهانی و جانور پیشگی سرزمین خود؛ یعنی دیوگونی با مردم خویش و دیوانه بازی با دیگران، ( یعنی بازگشت به خیش؟)   

چنین می ‏نماید که ارزش ‏هایی که بسیارانی اکنون برای ستیز با حکومت کنونی ایران برگزیده ‏اند، بار دیگر در آینده دست و پاگیر گردد. یکی از این ارزش ‏ها، دین ستیزی ‏ست. فرهنگ روشنفکری کنونی ما، فرهنگی دین ستیزاست و شاید همین ویژگی سبب شده است که ما، راه رستگاری را در براندازی دین بجوییم. البته شاید چنین باشد اما شاید هم نه. ما به این شاید دومی چندان بها نمی دهیم و همین چگونگی سبب می‏ شود که بازهم بدام پاسخ های ناراست و دروغین بیفتیم. به گمان من اندیشه ‏های کسانی چون آرامش دوستدار را که باید با بیاد داشتنِ آنچه گفتم بررسید و از خود پرسید که آیا دلنشنیی این اندیشه ‏ها ناشی از زمان و مکان کنونی ماست و یا نه؟ آیا اگر امروز دین نقشی پیرامونی درکشور ما می ‏داشت، بازهم "دین خویی" را زمینه واماندگی خود می ‏دانستیم و همه کاسه - کوزه ‏ها را بر سر آن می ‏شکستیم؟

اینشتن برآن بود که هر چیستانی را پاسخی آسان است و آن پاسخ همانی ‏ست که هنگام رویارویی با آن چیستان در ذهن ما شکل می گیرد. آن پاسخ نیز همیشه نادرست است. ساختار ذهن انسان به گونه ای‏ ست که بی پاسخی را برنمی تابد و همواره هر پدیده نا آشنایی را آشنا می کند و حلقه های گمشده و یا ناپیدای هر رویدادی را خود می‏ سازد. چنین است که هنگامی که انسان در ابر خیره می ‏شود، ذهن او با دمیدن آرزوهای و آرمان های وی در آن، چیزی درخور خواست های وی می ‏سازد. به گمان من بسیاری از پاسخ‏ هایی را که روشنفکران روزگار ما به پرسش ‏های بسیار پیچیده ما می‏ دهند، ته مایه ای از همین مکانیزم خودکار ذهنی را درخود دارد. هم از اینروست شاید که پرسش ‏ها ی ما همچنان بی پاسخ مانده است و ما همچنان اندر پس یک کوچه‏ ایم.

***

86. تب، ترفند ماندگاری

بخشی‌از برآیندهای‌هر بیماری‌، ناشی‌از واکنش‌ های‌دفاعی ‌ِبدن‌در برابر آن‌است‌. تب‌، زکام‌و سرفه‌که‌در پی‌ِ سرماخوردگی می ‌آید و نشانه های آن است، نمادهای‌این‌بیماری‌نیست‌، بلکه‌واکنش‌برآیشی‌ِ بدن‌ِ هر جانور در برابرِسرما خوردگی ‌ست‌. پیش‌گیری‌از این‌واکنش ‌ها، گاه‌زمان‌ِ بیماری‌را درازتر می کند. کلوگر، تب‌شناس‌ِ بزرگ‌امریکایی‌در این‌باره‌نوشته است؛ "امروزه‌نمايه های بسیاری‌در دست‌است‌که‌نشان‌می‌دهد که ‌تب‌، یکی‌از کردارهای‌پایدارِ برآیشی‌است‌، که‌در واکنش‌به ‌بیماری ‌های‌عفونی‌پديد می آيد. وی‌بر آن‌است‌که‌توانایی‌ِ تب ‌کردن‌، بیش‌از یکصد ملیون‌سال‌ِ پیش‌برآمده‌است و به فهرست کردارهای برآیشی جانوران افزوده شده است‌. بنا به‌گفته‌کلوگر،تب- بُر، بیماری‌را طولانی ‌تر می‌کند و واکنش‌ِ طبیعی‌بدن‌نسبت‌به ‌بیماری‌را خنثی‌می‌سازد.

پژوهش ‌های‌چندی‌در این‌زمینه‌نشان‌داده‌ است‌که‌حتی‌جانوران ‌ِخونسرد، در هنگام‌ِ ابتلا به‌بیماری ‌های‌عفونی‌، در پی‌بالا بردن‌دمای‌ بدن‌خود بر می‌آیند. مارمولک‌، یکی‌از این‌جانوران‌است‌که‌هنگام‌ِ ابتلا به‌بیماری ‌های‌ویروسی، به‌سوراخی‌آفتابرُو می‌خزد و گرمای ‌بدن‌خود را تا دو
درجه‌بالاتر می‌برد. خرگوش ‌های‌نوزاد که‌توانایی‏ ‏تب‌کردن‌ندارند، در هنگام‌بیماری‌در گوشه‌ای‌گرم‌می‌نشینند. خرگوش‌ِ بزرگسال‌توانایی‌تب‌کردن‌دارد. در آزمایشی‌بر روی‌خرگوش‌بزرگسال‌،آشکار شد که‌پایین‌آوردن‌ِ دمای‌بدن‌خرگوش‌باداروی‌تب ‌بُر، احتمال‌مرگ‌آن‌را بیشتر می‌کند.

تب‌کردن‌در هنگام‌بیماری، ناشی‌از برهم‌ریختن‌ِ سیستم‌کنترل‌دمای‌بدن‌نیست‌، بلکه‌واکنشی‌برآیشی‌و قانونمند است‌. شوربختانه این چگونگی پزشکی سنتی هنوز در نیافته است.

***

 
87. خفـخان
 

آیت ‏الله در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن، برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگِ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی ‏آید و زنانِ و مردان دیگر را هم به معصیت وا می ‏دارد.
در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت ‏های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه‏ ای سرگشاده به آیت
الله اعتراض کردند که در راه "آقا امام حسین"، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته ‏اند، شما چرا رُوحرف امام، حرف زده ‏اید و حرف های امپریالیست ‏ها و صهیونیست‏ ها را تکرار کرده ‏ای؟

 
جبهه بسیجیان ذوب در ولایت، از آیت‏ الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنه براندازیِ چند سال پیش، از دیدِ ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت ‏الله حکم تکفیر سران فتنه را که برخی هاشان،هنوز هم که هنوز است، دارند در کمال وقاحت، راست،  راست در جامعه اسلامی ما راه می روند، صادر نکردند؟

 
اصلاح طلبان در سایت‏ هاشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می ‏بود که حضرت آیت‏ الله، یزید زمان را به مردم معرفی می ‏کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می ‏دادند.

 
سازمان ‏های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می‏ شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم، با تو سری، روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال ‏کرده و می کند.

 

فمینیست‏ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده‏ ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وا می‏ دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی‏ ها و کاستی ‏ها باشند و همه کاسه کوزه ‏ها بر سر آنان شکسته شود؟

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت ‏الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی گزافی برای جمهوری مقدسِ اسلامی دارد، چرا که امپریالیست ‏ها و صهیونیست‏ ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت ‏های این جوری توجه ویژه‏ ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و آسوری و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ادیان دیگر هم داریم.
کانون جوانان کُرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی...
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های .....
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می ‏بود......
جامعه طلاب جوان فریاد ....
صدای امریکا در برنامه...
بی بی سی...

 

با تماشای این همه، آیت ‏الله... بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده ‏اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی و چند سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده‏ ایم. آنچه گفته ‏ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه ‏ای باید در پیش بگیرند؟

 

***

 

88. دستاوردهاى شگفت انسان 

 

زندگى، شگفت ترین چیستان هستى ‏ست و خودآگاهى -  كه شاید درمیان گیاهان و جانوران - تنها ویژه انسان باشد، پدیدارى به شگفتى ذات هستى‏. این كه ما از هستن خویش در جهان آگاهیم و مى ‏توانیم خود را درسویی و جهان را در سویى دیگر رویاروى خود بداریم و یا بپنداریم، چنان شگفت است كه ذهن همه فیلسوفان ژرف اندیش گیتی را در چنبر پٌر کشش ِ خود داشته و دارد. بخود آمدن ِ بخشی از جهان هستی و جدا پنداشتن ِ خوِیش از دیگر پاره‏های آن، پدیداری شگفت و تعریف گریز است که نوشتن درباره آن را باید به زمانی دیگر وانهم. سخن در اینجا، درباره دستاوردهای شگفت انسان است. دستاوردهایی که هریک به گونه ای چشم انداز بشر را دگرگون کرده است.

نخستِین دستاورد بزرگِ انسان، رویکرد او به کشاورزی‏ ست. پیش از پیدایش کشاورزی، انسان به گونه دیگری می ‏زیست و می‏ اندیشید. در آن روزگاران، همه هّم- و- غم او گردآوری توشه مورد نیاز برای پرکردن شکم خود و فرزندانش بود. فرهنگ بود، هنر نیز، اما نوع و کیفیت فرهنگ و هنر در آن روزگاران هیچگونه همگونی با آنچه ما امروزه از این دو گفتمان مراد می کنیم، نداشت. فرهنگ جامعهِ کوچنده، فرهنگ زیستن بر لبه لغزان ِ پرتگاه و راه رفتن برروی پلی سست از ریسمان است. اگر فرهنگ ‏های امروزی راهنمای چگونه زیستن است، فرهنگ کوچند گانی که پیش از پیدایش کشاورزی می زیستند، فرهنگ چگونه نمردن و گریختن از بلایای روزمره بود. هنر نیز در آن روزگار، ابزار ذهنی برآوردن نیازهای نخستین ِ انسان بود و نه پٌرانه ای خيالی برای رهاندن انسان از یکنواختی زندگی و روزمرگی.

هنگامی که انسان در پرتو کشاورزی توانست برای اولین بار به انباردن ِخوراکِ بیش از نیاز خویش بپردازد، ساختار روانی او و شیوه خویشداری و خويشتنداری و زیستبانی و  شهرداری او به گونه شگفت آوری دگرگون شد. دیگر همگان را نیاز به کار کردن هماره نبود، زیرا که یک کشاورز می توانست با برداشتن هفتاد تخم از هر دانه بذر،  توشه هزاران نفر را فراهم آورد. آن هزاران نیز می‏ توانستند به کارهایی دیگر بپردازند. و چنان نیز می ‏کردند. و چنان شد که امروزه چنین ویژه کاری‏ ها و مهارت‏ های شگفت آوری پدید آمده است. پس کشاورزی را باید چشمه زاینده و زیر بنای اقتصادی تمدن و فرهنگ و هنر ِ پایدار بشر دانست.

یکی دیگر از دستاوردهای شگفت انسان، زمینی کردن زندگی و رازهای آن است. پیش تر از پیدایش این نگرش که زاده روزگار روشنگری است، رازِ چیستیِ هستی و کیستی انسان و چرایی و چگونگی زایش و رویش و روش پدیدارها، همه آسمانی و ریسمانی بود. مرادم از ریسمانی آن است که همه چیز در پنداره انسان، با ریسمانی نادیدنی به آسمان بسته بود و هرچه دل ِ استاد ازل می خواست با آن سرنخ ‏ها می کرد. پیش پنداره این نگرش این بود که همه جهان آفریده آنی نیروِيی آسمانی ‏ست و راه‏ ها و چاه ‏ها همان ‏هایی است که در کتاب‏ های دینی آمده است. نگرش مدرن پس از رنسانس، تومار این همه را درهم پیچید و برآن انگ "خرافه" زد. از آن پس هر پدیده ای می ‏بایست با شیوه های روشمند وِ خرد پذیر بررسی و تعریف می شد. این نگرش، ریسمان ‏ها را گسست و آسمان‏ را از فرشته تهی کرد و پدیدارهای زمینی ِآسمان آویز را، "زمین خیز" کرد. از آن پس، انسان دیگرنه تنها "اشرف مخلوقات" پنداشته نمی شد، که خلقت او نیز افسانه ای کهن انگاشته می ‏شود. انسان، از دیدگاه برآیشی ِ مدرن، شاخه ای از درخت پربار جانوران است که در طی پنجاه ملیون سال با گذر از هزاره‏ های پر فراز و نشیب تاریخی خود از دل دیگر زیندگان جنگل- زی  برآمده است.

این نگرش شگفت، جهان را که تا پیش از آن شناخته شده و آشنا پنداشته می ‏شد، یکباره به چیستانی تازه روگرداند تا هر ذره آن در پرتو پژوهش و پالايش در بوته ‏های آزمایشگاهی سنجیده و شناسایی شود.

یکی دیگر از دستاوردهای بزرگ انسان، کشف اتم است. اتم کوچکترین واحد سازنده ذرات جهان است که شناسایی آن دست بردن در پدیده های جهان را ممکن کرده است. این شناسایی، سبب پیدایش چيزهای تازه و داروهای فراوانی برای درمان بسیاری از دردهای بی درمان انسان شده است. کشف اتم، همانند یافتن کلید پدیدارهای جهان بود. این چگونگی سپس به دستیابی انسان به ژن کشیده شده است که خود از دستاوردهای بزرگ روزگار ماست. اگر اتم کلید گشایش راز پدیدارهاست، ژن نیز کلید رازهای تن و جان ِ زیند گان است.

 
یكى دیگر از دستاوردهاى شگفت انسان، پى بردن به نسبی بودن نگرش انسان در پيوند با پدیدارهاى جهان و تعریف‏ هاى آن‏ هاست. نسبیت به ما مى آموزد كه معناى هر پدیده، پیوندى نزدیك با چشم انداز معنا كننده آن پدیده و زاویه دید او دارد. از اینرو، هیچ حقیقت مطلق و جاودانه اى در جهان وجود ندارد و هر حقیقت با توجه به زمان و مكان وموقعیتِ معنا كننده اش معنا پذیر است.  این چگونگى، انسان را در شناسایى جایگاه چیزها در جهان توانمندتر نموده است و تعریف‏ ها را دقیق تر و درست ‏تر كرده است. این كه انسان بداند كه هر نگرشى در چارچوب زمان و مكان و بیان ویژه خود معنا دارد، مى‏ ‏تواند از افتادن انسان در چاله "ظلام یقین" و درجا زدن او در آن جا جلوگیرى كند. نسبیت به ما مى آموزد كه در رفتارها و كردارهاى خود هماره آگاه باشیم و همیشه نسخه "نابود باید گردد" براى آنچه نمى پسندیم، نپيچيم و یادمان باشد كه درستى چیزی از زاویه دیدِ ما، نشانه درستى قطعى آن براى همگان نمى تواند باشد.

از دیگر دستاوردهاى شگفت انسان، شناسایى پدیدار شگفتى بنام " ژن" است. هر ژن دربردارنده برنامه زایش و روش و روش بخشى از كالبد گیاهان و جانوران است. ژن، بخشى از هر ملكول كروموزوم است كه در هسته یاخته‏ هاى زیندگان جا دارد و از اسیدى بنامDNA  ساخته شده است. اگرچه زیندگان گونه هاى مختلفى دارند اما ساختار شیمیایى ياخته ‏هاى همگون ساز آن ‏ها، در همه باكتری‏ ها، ویروس‏ ها، قارچ ‏ها، گیاهان و جانوارن یكسان است. شناسایى ژن نه تنها به سبب پیدایش دانش ‏هاى بسیارى چون ژن شناسى، ژن پردازى، ژن درمانى و ....شده است كه بنیاد دانش ‏هاى دیگرى چون زیست شناسى، پرشكى و روانشناسى را نیز دگرگون كرده است.

ژن پردازى به معناى توانایى دستبرد در ساختكار ژن، بزرگترین رویداد تاریخى در دانش زیست شناسى در سده كنونى است. اهمینت این رویداد در آن است كه تا كنون همه زیستاران ِ جهان، اسیر ژن‏ هاى خود بوده اند و چون ابزار نگهدارى و ترابرى آن‏ ها از نسلى به نسلى دیگر رفتار مى كرده اند. فن ِ ژن پردازى از این پس، ژن ‏ها را به فرمان انسان درخواهد آورد و او را در ویرایش و پرداخت آن ‏ها در راستاى بهزیستى و ماندگارى توانمند خواهد نمود.

یكى دیگر از دستاوردهاى اندیشه بشر، پى بردن به وجود ناخودآگاه و نقش آن در رفتارها و كردارهاى خويش است. تا پیش از پیدایش این اندیشه بوسیله زیگموند فروید، همگان رفتارها و كردارهاى خود را ناشى از اندیشه‏ هاى آگاهانه خود مى دانستند.1 فروید با بررسى نقش نیروى آرمان‏هاى سرخورده و منكوب شده در ناخودآگاه انسان، نشان داد كه بخش بزرگى از رفتارهاى انسان، ریشه در آرمان‏ ها و آرزوهاى برباد رفته او دارد و در حقیقت بخش بزرگى از آنچه ما خِرد مى خوانیم، بربنیاد نابخردى استوار است.

اندیشه برآیشى چارلز داروین- كه چگونگى پیدایش زیندگان برروى زمین را به سادگى نشان داده شده است- را نیز باید یكى از دستاوردهاى بزرگ انسان دانست. این تئورى، شیوه پیچیده همگون سازى گیاهان و جانوران را چنان ساده و زیبا بیان كرده است كه واتاب ‏هاى آن در زمانى كمتر از صد سال، بنیاد بسیارى از دانش هاى مدرن را دگرگون كرده است.

درپایان باید گفت كه آنچه در اینجا آمده است، شمه‏ اى از دستاوردهاى شگفت اندیشه انسان است. هدف من در این نوشته یادآورى دستاوردهاى نه چندان آشكار بشر بود و گرنه كیست كه از اهمیت برق و آنتى بیوتیك و اینترنت و پاستوریزاسیون و حقوق بشر و هزار و یك دستاود سودمند دیگر آگاه نباشد
.

 

...............................................

 

1. به گمان من، از دو گونه اندیشه مى توان سخن گفت: یكى اندیشه‏ هایى كه در پرتو غریزه ‏هاى انسان و با چشمداشت به برآوردن نیازهاى غریزى وى شكل مى گیرند و دیگر اندیشه ‏هاى دیگر. غریزه، نیازى به اندیشه ندارد و مكانیزم آن خودكار است. براى نمونه؛ فشار خون ما خودبخود تنظیم مى شود و براى چنین كارى نیازى به فكر كردن نیست. در حقیقت كردارهاى غریزى از دایره آگاهى ما بیرون اند و ما را خبری از چگونگى كاركرد آن ها نیست. اما ساختارِ ژنتیك انسان، هماره ما را به سمت و سوى پاسخگویى به غرایز مى سُراند. از اینرو، اندیشه هایى كه در راستاى برآوردن غریزه‏ هاست، بسیار آسانیاب و گاه خودروست. براى نمونه، اندیشه ساختن تن پوش و بالا پوش و سرپوش. پس آنكه براى نخستین باربه غار نشینى براى گریز سرما و گرما و آزارِ جانوران درنده اندیشید، با آنكه كار بسیار سودمندى كرد و ما امروز در پرتو آن اندیشه، خانه و كاشانه داریم، اما چون ساختن ِ خانه در راستاى نیازى غریزى است، چنین كارى شدنى بود و دیر یا زود به ذهن كسى و یا كسانى راه مى یافت. پیدایش انبار آب و انبارغله و دیگر فراورده هاى سودمند نیز با همه سودمندى دستاوردهاى بزرگى نمى توان دانست. اما آنكه براى نخستین بار به دموكراسى اندیشید، كارى كرد، كارستان، زیرا چنین اندیشه اى رویاروى طبیعت خویشخواه و خودستاى انسان است كه برابرى همگانى را بطور ذاتی برنمى تابد. پس دموكراسى را نيز باید در زمره دستاوردهاى شگفت انسان قلمداد كرد.  

 

 

 

از این دیدگاه (بخش هفدهم)

آینده

 

 

 

 

89. آينده

 

جهان در پنداره هرکس، به سویی می رود. یکی آن را رویان بسوی تکامل می پندارد و دیگری روان به ژرفای نیستی. یکی مانده است تا که کسی بیاید و جهان را پر از "عدل و داد" کند و دیگری در این آرزو که کسی برود تا جهان آبادان شود. یکی آن را با آرمان های خویش همراه می داند و دیگری با ده فرمان خدا. اما راست این است که این جهان در اندک زمانی که انسان در آن می زید، به هیچ کجا نمی رود. هرچه هست، پرتوهايی از بازی های رنگارنگ ذهن آدمی ست که جهان را در راستای آرمان های او نشان می دهد.

 

برآوردهای زمین شناسیک، عمر زمین را نزدیک به پنج میلیارد سال می داند. نسلِ انسان در پنجاه هزار سال، برروی زمین پدید آمده است و ای بسا که در پنجاه هزار سال آینده نیز، نشانی از او برروی این گوی گردان نباشد. نسل هر زینده ای در جهان عمر ویژه ‏ای دارد که با پایان یافتن آن، همه دسته ‏ها و رسته ‏ها و گونه ‏های آن زینده، رخت از جهان برمی بندند. البته اگر دگرگونی ‏های ناگهانی زیستبومی، پیش از پایان عمر نسل آن زینده، او را از درگاه طبیعت بیرون نکند.

 

بــله، هر چه هست در ذهن ماست. تاریخ با کسی قراری ندارد و جهان به جایی نمی رود.

 

***

 

90. چقدر از خودمان داستان در آوردیم.

"هرملت با زبان نیک و بد خویش سخن می گوید. همسایه ‏اش این زبان را نمی فهمد. او بنا بر قانون و سنتِ خویش، زبان خویش را بنا کرده است."
(نیچه)

هرچه پیشتر می ‏رویم، بیشتر درمی‏ یابیم که بریدن از قافله تمدن جهانی در راستای "بازگشت به خویش"، چه
کارِ
ناروای بزرگی بوده است. به ما گفته بودند و پذیرفته بودیم که بخود آمدن و بازگشت به گذشته، کلید راه آینده است و راه رستگاری فردا را باید در بازگشت به دیروز جُست. گفته بودند و برخی هامان پذیرفته بودیم که پاسخِ همه پرسش‏ های اساسی این مرز و بوم را، گذشتگان ما داده ‏اند و ما والگان وادی مغرب زمین، بیهوده با پیروی از راه ‏ها و روش‏ های غربیان، در پی آینده ‏ای بهتر هستیم. ِیکی گفته بود؛ همین بادگیرهای ساختمان‏ های یزد، کولرهای طبیعی‏ ست، که گذشتگانِ ما برای رهایی مردم از گرمای سوزان کویری ساخته ‏اند. حالا ما بی خبر از این گره گشایی ‏های شگفت انگیز بومی، دل و دین در گروی راه‏ ها و روش‏ های غربی نهاده ‏ایم و نسخه ‏هایی را که آنان برای سرزمین ‏های خود پیچیده ‏اند، برای درمان بیماری ‏های فرهنگی و اجتماعی خود بکار می ‏بریم.

دیگری گفته بود؛ راه چاره، بازگشت به دوران با شکوه ایران باستان است. روزگاری که تخت جمشید برای جهانیان سازمان ملل بود و مردم از گوشه و کنار جهان برای برطرف کردن همه گیرو گرفتاری ‏هایشان به سوی این سازمان سرازیر می شدند. برخی نیز مدام فریاد می زند که؛ اسلام به ذات خود ندارد عیبی. خیر و صلاح دنیا و آخرت را باید در این دین الهی جست. خدا راه را داده و چاه را هم داده است. واعتصمو بحبل‏الله جمیعاً ولاتفرقو. انگشت شمار کسان نیز هی می گفتند: "زرشک".

 

***

 

91. آموزش و ايدئولوژی.

 

فرهنگ ما، زادگان ِ بنیاد کاو و پرسشگر نمی پرورد. چنین است که این فرهنگ با پژوهش و پالایش ذهنی، بیگانه است و ذهن انسان را انبانی از رهنمودهای خطر گریز می خواهد. در چنین فرهنگی، اندیشمند و نویسنده، مانند "زینب ِ زیادی" ِ تغزیه اند و پژوهش و کاوش و نگارش، کارهایی تشریفاتی و فرمایشی و زورکی.

 

آموزش چندین شیوه دارد که دوتای از آن ها بر دیگر شیوه‏ ها برتری دارد؛ یکی این که آموزگار، پدیده ای را داستان وار آنگونه بیاموزاند که دانش آموز در پایان بپرسد؛ " بعدش چی؟". برای نمونه؛ هنگامی که راوی می گوید؛ یکی بود، یکی نبود، شنونده در پی دنباله داستان می ماند. براساس همین شیوه می توان گفت که؛ زمین در نزديک به پنج میلیارد سال پیش، چون لخته سنگی از خورشید جدا شد و چون جزیره آتش گرفته ای در کهکشان، به گردش بدور خورشید پرداخت. با شنیدن این جملهِ، شنونده در پی شنیدن ِ دنباله داستان زمین است. از اینرو این شیوه را "بعـــدش چـــی؟1 می خوانند.

 

شیوه دوم این است که آموزگار از پایان کار آغاز می کند. هنگامی که می گوییم که رستم به دست سهراب کشته شد. نخستین پرسشی که در ذهن هر پُرسنده سالم شکل می گیرد این است که؛ "چگونه؟" آنگاه آموزگار، ناگزیر از بازگشت به آغاز داستان ِ رستم و سهراب و بازگفت چگونگی کشته شدن رستم بدست فرزند خویش خواهد بود. پس با شنیدن این جمله که؛ " زمین در زمانی نزدیک به پنج میلیارد سال پیش پدید آمده است، نخستین پرسش این خواهد بود که، "چگونه". و هم از اینرو، این شیوه آموزشی را شیوه، "چگونه"، می خوانند.

 

این دو شیوه، دو جهان نگری گوناگون به کودکان می آموزند. در کشورهایی که آزاد اندیشی ممنوع است، آموزش و پرورش، شیوه نخست ( بعدش چی؟) را برمی گزیند. این شیوه آموزشی، ذهن کودکان را انبانی از افسانه های بارداری می خواهد که وی را در بزرگسالی به خدمت ایدئولوژی گروه حاکم بگمارد. این شیوه چیزی جز آموزش " بایدها" و "نباید ها"ی ایدئولوژی ویژه ای نیست. پرورده این شیوه آموزشی، به حُکم جلودار، سر در پیش می ‏دارد و راه را تا پایان می پیماید و هیچ از درستی و نادرستی آن نمی پرسد.

 

شیوه دوم با پرسشگری سروکار دارد و از چه و چون و چرا می پرسد. این شیوه آموزشی که برآیندی از فرهنگ روزگارِ مدرن است، ویژه نهادهای آموزشی برتر در کشورهای دموکراتیک است. این شیوه، شکّاک پرور است و دانش پژوه را کنکاشگر و پرسشگر و به ناگزیر، نوآور بار می آورد.2

 

...................................

1 . What next and How

2. چندی پیش با خانمی که گزینشگر ِ دانشجو در دانشگاه آکسفورد انگلیس است گفتگو می کردم. می گفت که همه متقاضیان دانشگاه آکسفورد برترین های هوش و پشتکارند و همه می پندارند که داشتن نمره ‏های خوب برای ورود به این دانشگاه کافی ست. اما، ما تنها کسانی را که توانایی چند رویه نگری و نوآوری دارند، می ‏پذیریم.

 

3. تصویر ِ" جزیره ِ آتش گرفته" را از این شعر ِ جاودانياد، نادر نادرپور گرفته ام :

 

آیا شود که روزی از این روزهای گرم

از آفتاب پاره سنگی جدا شود

وان سنگ چون جزیزه آتش گرفته ای

سوی دیارِ دوزخی ما رها شود

ما را بدل به توده خاکستری کند

خاکستری که خفته درآن برقِ ِ انتقام

 

***

 

92. هونـــدا 

 

هوندا چان در زايشگاه هوندا چشم به جهان گشوده بود و در کوی کارگران هوندا بزرگ شده بود و پدر، مادر، عموهايش، کارگران کارخانه هوندا بودند. پدر و مادر و عموهای بهترين دوستانش نيز. هوندا چان در چهار سالگی به کودکستان هوندا رفته بود و سپس به دبستان و دبيرستان هوندا و سپس تر به کالج تکنولوژی هوندا راه يافته بود و اندکی پس از پايان دوره آکادميک خود، در بخش موتور هليکوپتر سازی هوندا به کار پرداخته بود.

جهان هوندا چان، جهان هوندا بود. شيک، امروزی، ثروتمند و اميدوار به آينده. هوندا، گاه در روزهای تعطيل، بهمراه دخترش سيويک و خانم‏ اش ساچی به کلوپ مهندسان هوندا می رفت و يکبار هم شانس آورده بود و در ماموريتی سه روزه به هلند رفته بود. پيش‏ تر از آن سفر، هوندا، گاه وسوسه شده بوده که بکند و بزند برود به اروپا و يا آمريکا. شنيده بود که چندی از آن ها که  رفته اند، کارشان به جاها رسيده است. اما سفر به هوندای هلند و مقايسه آن با هوندای ژاپن، آتش اين وسوسه را در جانِ هوندا برای هميشه خاموش کرده بود. ديده بود که هوندا، هونداست. همان کارخانه و همان سازوکار و همان رژيم کاری. او که هرگز خيال نداشت که از دايره هوندا بيرون بزند. پس اينجا و آنجا
برايش يکی بود. تازه، هوندای مادر در ژاپن امکانات بيشتر و بهتری داشت. اگر روزی از کار در کارخانه هليکوپتر سازی خسته می‏ شد، آسان می ‏توانست به بخش قايق سازی برود و يا در همان بخشی که پدرش کار می کرد که ماشين چمن زنی می ساختند، دست بکار شود.

فراتر از آن، او که نمی توانست با اين اسم، در جای ديگری مثل؛ تويوتا و يا نيسان تقاضای کار بکند. آنها چشم ديدن رقبای خود را ندارد. پدرش از پدر خودش، يعنی پدر بزرگ هوندا خواسته بود يعنی وصيت کرده بود که بپاس قدردانی از کمپانی هوندا، اگر روزی پسری بدنيا آورد، نام او را "هوندا" بگذارد. او خودش يعنی همان پدر بزرگ هوندا که در سال 1348 در کارخانه هوندا کارگرفته بود و چهل سال پس از آن در گورستان هوندا بخاک سپرده شده بود، پشيمان بود که چرا پسر خودش يعنی پدر هوندا را به همين نام نخوانده بود. او به پسرش گفته بود که تو هميشه خدمتگزار کمپانی باش، کمپانی هم هميشه هوادار تو خواهد بود. اين قانون هونداست. پس کارگری هوندا برای هوندا بيشتر از موضوع کارگر و کارفرما بود. هوندا هويت هوندا بود.

 

....

 

آنگاه مدير عامل صنايع جهانی هوندا، نگاهش را روی دايره مردمی که بر گرد مزار ايستاده بودند چرخاند و با صدای بلند و کشيده و پُرنما گفت؛ هونــدا نمـــرده است، نه، هونـدا هرگز نمی ميرد.

مدير عامل از سير تا پياز زندگی هوندا را که در انشايش نوشته بود، با لحنی صميمی نما و اندوهگين خواند و همه چيز را گفت، اما نگفت که هوندا، روز پيش از خودکشی‏ اش، نامه اخراج خود از کمپانی هوندا را دريافت کرده بود. نامه ‏ای که کسادی بازار جهانی را عامل بيکار کردن هزار کارگر و کارمندِ کمپانیِ هوندا دانسته بود.


***

93. شان نزول

جریان از این قرار است که یوزپلنگ در هنگام رویارویی با دشمن، پُفی در موهای تن خود می‏ اندازد و آن‏ ها را سیخ می ‏کند تا جثه خود را درشت تر ازآن که هست بنمایاند. از اینرو، در زبان فارسی، "خالی بندی" را " پُفیوزی" می‏ گویند. یعنی خود را به ناروا بزرگتر و بهتر و برتر نشان دادن. سیخ شدن موی تن در میان جانوران مودار، کرداری طبیعی ست و موهای تن انسان نیز در هنگام رویارویی با خطر سیخ می شوند، گو این که موهای تن انسان از زمان جدایی وی از رسته میمون ها، ریخته است و امروز تنها دمُبک ‏هایی از انبوه موهایی که در روزگار میمونی، تن او را می‏پوشاند، به یادگارمانده است. با این همه، این کردار کهن ژنتیک همچنان در فهرستِ کردارهای خودکارِ وی، بجا مانده است. پرت نشویم

"پفیوزی"، در زبان فارسی یعنی خود را به ناروا بهتر و برتر نشان دادن و یا - ساده‏ تر بگوییم - پُزدادن و قـُمپز در کردن است. چنین است که آن را سخنی درشت می ‏دانند.

***

 

94. بازتاب‏ های ناخواسـته

روزگاری بیدادگران، نابرابری حقوقی را با گفتاوردهای بزرگانِ دين و فلسفه و اخلاق، درست و بجا می دانستند. یکی آن را کارِ خدا می ‏دانست، دیگری بازتاب گوهرِ گوناگون افراد و برخی نیز جایگاه و پایگاه خانوادگی، زیستبومی، قومی، فرهنگی و یا دانشی کسان را زمینه نابرابری در جامعه می ‏پنداشتند. اما روند رویدادهای فرهنگی و اجتماعی در کشورهای صنعتی شونده، مانند؛ چین و کره و هندوستان نشان می ‏دهد که نابرابری حقوقی بر اساس آنچه تاکنون پنداشته می ‏شده است، دیگر خریدار ندارد، زیرا که توجیه اقتصادی ندارد.

این چگونگی، یعنی که دیگر نمی توان پرداختن به برابری حقوقی را تشریفات زائدی پنداشت که تنها در ادبیات روشنفکری کاربُرد دارد. بل، که برنامه ریزان کشورهایی مانند کره جنوبی و هندوستان به این نتیجه رسیده ‏اند که برای هماوردی بازرگانی با چينه و کُره و ژاپن، ناگزیرند که برخی از سنت های قومی و قبیله ای خود را که با هنجارهای بازار سرمایه داری جور در نمی آید، از میان بردارند. در خبرها آمده بود که دولت هندوستان به تازگی برنامه گسترده ای در زمینه سنت زدایی آغاز کرده است که پی آیندهای آن می ‏تواند در آینده، ساختار طبقاتی را در آن کشور دگرگون کند. چشم انداز گسترده این برنامه، برداشتن دیوارهای فرهنگی و ذهنی میان گروه های گوناگونی ست که سده ‏ها چون جزیره‏ های بسته و بی ‏گذارِ اجتماعی، بی هیج رفت و آمد و گرفت و داد و گفت و شنودی، در کنار یکدیگر زیسته اند. یکی از این برنامه ‏ها، وادار ساختن کانون ‏های آکادمیک به پذیرش ِ دانش آموز و دانشجو از طبقه " ناپاکان" است. براساس ِ این برنامه، مرکزهای آکادمیک ناگزیرند که هرساله 20 درصد از دانش پژوهان خود را از میان این طبقه برگزینند.

درست است که هدف از این کوشش‏ ها، بازسازی و بازپردازی ساختار فرهنگی و اجتماعی جامعه هند در راستای نیازهای اقتصادی آن کشور است، اما هر کنش دو گونه واکنش در پی دارد؛ یکی پیش بینی شده و دیگری ناخواسته و حساب نشدنی. این دومی بزرگترین سازه دگرگونی‏ های ناخواسته در جهان بوده است که بسیاری از آن ها خجسته و بسیاری نیز زیانمند بوده است. البته اگر این چگونگی در کار نمی بود، جهان هنوز در چنبر بیداد فراعنه و پیشینیان آنان می بود. صدام را همین واکنش ناخواسته به روز سیاه انداخت. شاه را هم، همچنان که بخت النصر و ضحاک و همه دیکتاتورهای دیگر. بسیاری از افروزه ‏های امید در کشورهای پیرامونی، بازتاب همین واکنش های ناخواسته است. بسیاری از ناهنجاری ‏ها نیز.

شگفتا که در روزگاری که بسیاری از مردم کشورهای پیرامونی در پی کمرنگ کردن و زدودن سنت‏ های سنگلاخی و دست و پاگیرند، در کشور ما حکومتیان در پی پرنما کردن و کاراکردن این سنت ‏ها. چرا؟

...............................
۱. Untouchables
۲. Unintended Consequences. کردار شناسان بازتاب های این چنینی را پیرو قانونی ناشناخته می دانند و بدان The Law of Unintended Consequences  می گویند
.


***

95. روانکاوی ايرانی، رمالی مدرن

 

شيوه شکل گيری ذهنيت پيرامونی ما سبب می‏ شود که ما اشتهای پايان ناپذيری برای گفتمان ‏های افسانه ‏ای و خرد ناپذير داشته باشيم. يکی از اين افسانه ‏ها، افسانه شکل گيری روان انسان به روايت زيگموند فرويد پدر روانکاوی ‏ست که ريشه در باورهای کهن و جهان نگری يهوديان و عيسويان دارد. فرويد برآن بود که ساختار روانی انسان را روابط قدرت در خانواده شکل می ‏دهد. شيوه شکل گيری اين چگونگی اين گونه است که نوزاد انسان، با آگاهی از وجود مزاحم قدرتمندی بنامِ "پدر"، ناگزيز از پذيرش حضور وی در جهان می ‏شود و از آن پس، با آگاهی از زورِ پدر در خانواده، ناگزير از پذيرش سلطه او برمادر، به سرکوب کردن خواهش‏ های نفسانی خود می‏ پردازد. اين چگونگی که در نهانخانه ی ذهنِ کودک، در ورای گوشِ هوشِ او رخ می دهد، عقده‏ ای هماره راهبند، در ساختار روانی او پديد می‏آورد که فُرويد آن را "عقده اوديپ" نام داده است.

 

افسانه شکل گیری ژرفساخت روانی انسان از چشم ‏انداز فرويد و فرويديست‏ های پس از او، از ديدگاه دانشی، ارزشی بيش از قصه های پای کرسی ندارد. اما چون افسانه ‏های "کلثوم ننه ‏ای"، به مذاق ما بنديان افسانه ‏ای سرزمين ‏های پيرامونی بسيار خوش می‏ آيد، دکان روانکاوی و روان گردانی در کشور ما رونق بسيار گرفته است. ما اکنون دکان ‏های روانکاوی و روانشناسی و مشاوره روانی زيادی در درون و بيرون از ايران، برای خالی کردن جيب هموطنان و هم مينهان خود داريم. يکی می‏ گويد که اگر هر روز پس از برخاستن از خواب، ده بار بشکن زنان بگويی؛ "من می توانم"، پس از چندی بر هرکار، توانا می‏ شوی و کارتان کارستان می شود!!  ديگری برآن است که چشم‏ ها را بايد شست و با "انرژی مثبت" ( يعنی چه؟) به زندگی نگاه کرد. اگر بتوانی اين کار را بکنی، نان ات توی روغن خواهد بود. کمی بيشتر که نوشته‏ های استاد را می ‏خوانی، در می ‏يابی که برای اين که بدانی چگونه با انرژی مثبت به جهان نگاه کنی (و بچه مثبتی بشوی)، بايد نخست 250 دلار برای استاد بفرستی و همه دوازده تا سی دی دوره "انرژی مثبت" را بخری!!. خب، يک حساب سرانگشتی به ما می ‏نماياند که اگر صد مشتری بی کله هم به تور استاد بيفتند، 25000 دلار به حساب ايشان واريز می ‏شود. آشکار است که اين ارز بادآورده، انرژی مثبت استاد را افزايش می ‏دهد. پس انرژی مثبت دروغ نيست، اما راه و چاه و دنگ و فنگِ خودش را دارد!

 

نگاهی سرسری به کتاب‏ هايی که اينروزها در ايران در اين باره چاپ می ‏شود و نيز ليست برنامه‏ هايی که در راستای شاد کردن مردم و خوشبخت کردن آنان در تهران و شهرهای بزرگ ايران و اروپا برپا می ‏شود، نشان می ‏دهد که چه مافيای کلاشی در اين زمينه درميان ايرانيان شکل گرفته است که در فضای ناقانونمند و هنجارستيز کنونی به خالی کردن جيب ساده لوحانی که در پی زندگی بهتر و آسانتر هستند، پرداخته است. البته بايد گفت که اين چگونگی تنها ويژه ايران نيست، اما در ايران امروز، زمينه اين گونه ترفندها فراهم ‏تر است. شايد تنها روانکاو و يا روانشناس ايرانی می‏ تواند بيماران خود را از راه دور، دربرنامه‏ ای تلويزيونی درمان کند و حال و بالشان را ميزان کند! اين گونه کارها را تله- رمالی بايد خواند. روانشناسی چيزی ‏ست و روان- رمالی چيزی ديگر.

 

گويا يخِ برخی از اين رمالانِ روان چاق کن فتوژنيک، چنان گرفته است که هرروزه از جابلقا به جابلسا برای ميزان کردن حال و بال مشتريان دلمرده خود در نشست‏ های گروهی سفر می ‏کنند و با تردستی هريک را چند ده دلاری برای شرکت درآن نشست‏ تيغ می زنند.   

 

شکل ديگری از اين چگونگی، بررسی‏ های شبه دانشی کارهای بزرگان ادبيات است. بررسی غزليات حافظ از چشم‏ انداز فرويد، روانکاوی بوف کور، عقده اوديپ در شعر اخوان، نيما برميز تشريح، همه نمونه ‏هايی از اين کوشش‏ های عقده گشا و بيهوده است.  اين کوشش‏ ها به کشتی رانی در کوير می‏ ماند و شتر چرانی بر دريا.

 

 

 

 

از این دیدگاه (بخش هجدهم)

گستره همگانی

 

  

96. گســــتره همــــــگانی
گستره همگانی، حوزه گفتمان‏های اجتماعی و گفتگو کردن و خواندن و نوشتن درباره آن‏ هاست. آوردگاه ِ نبردِ اندیشه‏ ها و ایده‏ ها و ایدئولوژی‏ ها و آرمان ‏های فرهنگی و اجتماعی برای برتری جویی بر یگدیگر و راهیابی به ذهن و زبان مردم. هیچ اندیشه‏ ای بی‏ گذر از این گستره، فراگیر نمی ‏شود و به آینده راه نمی ‏یابد.

همه زیندگان، ذاتی خودکامه و خویشتنخواه و برتری جو دارند. این چگونگی در میان میمون ‏ها برآیندهای چندی دارد که یکی از آن ‏ها کوشش در میدانداری گستره همگانی ‏ست (میمون همیشه در صحنه؟). انسان نیز چون دسته ‏ای از رسته میمون ‏های برهنه، برتری جویی خویش را با نمایش طاووس وار خود در گستره همگانی خوش می‏ دارد. همین نوشته که اکنون در پیش روی شماست، کوششی در راستای این چگونگی‏ ست تا شاید نام و نگاه مرا به گستره همگانی بکشاند و با این کار، مرا از لشکر بی نام و نشانان جدا کند. انشاالله.

ساختار تورینه‏ ای شهرها و روستاها در جاهایی که این چگونگی ممکن است، نمادی از خوی خویشتنخواه انسان است. بیشتر شهرهای جهان، ساختاری يا خطی و يا تورینه ای دارند. شهر خطی به شهری می گویند که در راستای رودی، جاده ای، ساحلی و یا کشاله دشتی آبسال ساخته شده‏ است. فرم چنین شهری را بستر طبیعی ‏اش می ‏سازد. بستر طبیعی شهرِ خطی را، رودی که ميان آن شهر می گذرد و يا ساحل دريايی که در کنار آن است، می کشد. بیشتر شهرهای ساحلی و بندری پیدایشی این گونه داشته ‏اند، همچنان که شهرهای کنارهِ جاده ابریشم. مادر ِ شهرهای خطی، ساحل، رود و یا جاده ای ‏ست که از کنار و یا از میان آن شهرها می‏ گذرد و ناف آن شهرها بدان بسته شده است. چنین است که می‏ توان گفت که جغرافیا در آن شهرها، مادر تاریخ آن هاست. ای بسا شهرهای آبادی که با از میان رفتن مادر خویش، یعنی نابود شدن دليل وجودی آن ها که جاده و یا رودخانه بوده است، به تاریخ پیوسته‏ اند. نمونه این گونه آبادی ‏ها، روستاها و شهرهای کنارهِ جاده ابریشم اند. با از میان رفتن آن جاده
ِ
تاریخی، همه داد و ستدها و کشش ‏ها و کوشش‏ های بازرگانان و چارواداران و پيشه وران و پیله وران و کاروان ‏ها، اندک، اندک فروکاهید و ایستاد. این ایستادن با ایست زندگی در آن شهرها نیز همراه بود.

شهر تورینه ای به شهری می گویند که ساختاری تارعنکبوتی دارد. این فرمِ  شهری در پی نیاز به گستره همگانی در جوامع کشاورزی پدید آمده ‏است. هر حوزه کشاورزی، نیاز به میدانی برای آگاهی همگانی و داد و ستدِ غله و میوه و دام و دد دارد. این میدان در میان روستا ساخته می ‏شود و اهمیت آن سبب می ‏شود که مردم، خانه‏ های خود را دورادور آن بنا کنند. این چگونگی می‏ تواند پس از سالیانی چند، موجی از ساختمان ‏های گوناگون پدید آورد و از آن روستا، شهری بزرگ بسازد. شهرِ میدان دار، گفتگو و گرفت و داد ِ اندیشه را برای همشهريان آسان می ‏کند و مردم با رفتن به میدان و بازار، نه تنها به داد و ستد می ‏پردازند، بلکه با رویدادهای تازه، از نرخ ِ کالاها گرفته تا اخبار روستاهای دیگر آشنا می ‏شوند. اگرچه میدان و بازار، در این شهرها حوزه بازرگانی و اقتصاد مردم است، اما هرمیدان، نقشی فرهنگی نیز دارد. این نقش در گذشته بسیار با اهمیت تر از اکنون بوده است و آموزش و پرورش از آنجا به خانه ‏های مردم برده می شده است. از اینرو می توان گفت که باهمی و آشنایی با اندیشه ‏ها، پنداره ‏ها و انگاره ‏ها و نیز چشم اندازهای دیگران در شهرهای میداندار آسان تر است. البته باید یادآور شد که امروزه با بودن رسانه های همگانی مانند، روزنامه، رادیو، تلویزیون، تلفن، اینترنت و شبکه های اجتماعی، دیگر نیازی به رفتن به مرکز شهر برای دریافتن آخرین خبرها نیست. اما به هررو، اگر قرار باشد تظاهراتی در شهری برگزار شود، بايد آن شهر جایی برگزاری این تظاهرات داشته باشد.

اگر شهرهای خطی، نواری از کوی و برزنِ پیرامون ِ رود و یا ساحل و یا جاده ای ست، شهر تورینه ای، لایه هایی تو- در- تو از ساختمان است که میدان مرکزی شهر را پیازوار در میان گرفته است. این چگونگی سبب می‏ شود که گردهمایی ‏های مردمی همیشه یا از میدان مرکزی شهر آغاز شود و یا بدانجا پایان یابد. برگردیم به گستره همگانی.

گستره همگانی، میدان نمایش اندیشه‏ ها و ایده ‏های اجتماعی‏ ست. هم از اینرو، جنگ برسر چنگ اندازی برآن و بدر کردنِ دیگران از آن، هماره و در همه جا بوده و هست و خواهد بود. همه آئین‏ ها و ایدئولوژی‏ ها و خبرگانِ خیزش‏ های اجتماعی، با پا نهادن به این میدان، اهمیت آزادی و برابری در آن را گوشزد می ‏کنند. اما آنگاه که یکی از آن ‏ها بردیگری چیره می‏ شود و حکومت را در دست می ‏گیرد، می‏ کوشد تا با ترفندهای گوناگون و بافتن آسمان و ریسمان بیگدیگر، دیگران را از این میدان بدرکند.

 

بله، هر حکومتی گستره همگانی را جولانگاه یکه تازی‏ ها و افسونگری‏ های خود می‏ خواهد و دیگران را با داغ و درفش در همان میدان، از آن تارومار می ‏کند. رویدادهای ناخوشایندی که در چند دهه گذشته در میدان ‏ها و خیابان ‏های ایران و افغانستان رخ داده است، نمونه ‏ای از این چگونگی ‏ست. بدار آویختن جوانان در گذرهای شلوغ، سنگسار کردن زنان در میدان شهر، به خاک و خون کشیدن گردهم آیی‏ های مردمی، آتش زدن دفترها و خانه‏ های غیرخودی‏ ها، همه برای نشان دادن توانمندی حکومت و بیهودگی کوشش‏ های رهایی خواه است.

در کشورهای دموکراتیک، گستره همگانی بسیار ارزشمند است و شیوه رفتارها و کردارهای مردم در این حوزه، پیرو قانون و هنجارهای ویژه‏ ای‏ ست. آزادی بیان، که شاید پُرنماترین ویژگی کشورهای دموکراتیک باشد، کلید دسترسی به گستره همگانی در این کشورهاست، تا این حوزه، میدانی برای آزمایش ایده‏ ها و اندیشه ‏های همگانی باشد. داوری این آزمایش نیز با مردم است. هرچه آزادی در سرزمینی کهنسالتر و ریشه ‏دارتر باشد، مردم آن سرزمین پاسداران شایسته ‏تری برای گستره همگانی خواهند بود. آبدیدگی در این حوزه سبب می‏ شود که بازار بند بازان و باند بازان و هوچی ‏گران در این میدان، هماره کساد باشد.

بدبختانه نامادگی ما ایرانیان در پاسبانی از گستره همگانی سبب شده ‏است که این حوزه در بسیاری از زمینه ‏ها، هماره در دست نقالان و معرکه گیران حرفه ‏ای باشد. از سیاست و شعر و ادبیات گرفته تا ورزش و شهرسازی و بهداشت و مسکن. چنین است که گفتمان ‏هايی که ذهنیت ما را درگیر خود کرده‏ اند، پیوند آشکاری با زندگی امروز ما ندارند، زیرا نه هیچ یک از کوران این زندگی برآمده اند و نه ما را به جهان کنونی نزدیکتر می کنند.   

 

***


97. درباره عـشـق

علت عاشق ز علت ‏ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
(مولوی)

زیبایی، هنر و آرمان‏ های میدانخواهِ آمیزشیِ انسان، در تافتهِ شگفت- بافتهِ هستی، در نقطه ‏های فراوانی به یکدیگر برمی خورند. این نقطه‏ های برخورد، پایگاه ‏های شناسایی زیبایی و هنر و عشق است و برای شناخت بیشتر از شور و شعر و شیفتگی و شنگیِ انسان، باید به پژوهش و پالایش این پایگاه ‏ها پرداخت. زیبایی و عشق و هنر، همگی واتاب هايی همگون در مغز انسان دارند و تجربه آن‏ ها مغز را به تراوش هورمونی بنام "دوپمین" وا می دارد. گفته‏ اند که زیبایی، معنای خود است، یعنی که نمی توان تعریفی از آن بدست داد که واکنشی همسنگِ تجربه خودِ زیبایی را در ما پدید آورد. همین سخن را درباره عشق نیز می توان گفت زیرا که عشق، تجربه ای درونی ست که تا کنون تن به تور رازگشای دانش مدرن نداده است. از سویی نیز، عشق، هماره گفتمانی در گستره فلسفه و ادبیات و هنر بوده است. شیوه پروهش و بررسیِ روشمند دانشمدارانه در دانش‏ های مدرن به گونه ای ‏ست که مفاهیمی را که با حس های پنج گانه انسانی نمی توان سنجید، درخور بررسی نمی داند. چنین است که دانش مدرن، هیچ سخنی درباره زندگی، عشق، مرگ، آگاهی، شادی، اندوه و مفاهیمی از این دست، ندارد و دانشمندان پژوهش درباره این پدیده ها را ناممکن می دانند و بدرستی، از کنار هرآنچه در این زمینه بنام "پژوهش علمی" یاد می شود، با پوزخند می
گذرند. از اینرو، نه تنها بنیادهای زیست شناسیکِ عشق، ناپالوده و ناشناخته مانده است، بلکه در ادبیات آکادمیک، تعریف پذیرفته شده ای ازعشق نیز نمی توان یافت. پس بناگزیر باید بجای تعریفِ عشق، ویژگی های این تجربه تابناک انسانی را برشمرد.

نخستین ویژگی عشق، انسانی بودن آن است، یعنی که تنها انسان توانایی عاشق شدن دارد. بررسی ‏های بسیاری در روانشناسی نشان داده است که بسیاری از جانوران، بویژه در رده های پسین، مانند؛ ماهیان و ماکیان و پستانداران، توانایی همراهی و همدلی با یکدیگر را که پیش نیازِعشق است، دارند، اما هیچ نشانه ای از عشق جانوری به جانور دیگر تا کنون در هیچ پژوهشی  بدست نیامده است. از اینروعشق را می توان پدیداری انسانی پنداشت مانند؛ زبان؛ هنر، شوخ طبعی، آینده نگری و بسیاری از ویژگی های دیگر انسان.

از دیگر ویژگی های عشق، برنما کردن و پُرنما کردن عاشق و معشوق در نگاه یکدیگر است، انگار که عاشق، معشوق خود از پشت ذره بین می نگرد و در همه رفتارها و کردارهای او باریک می شود و در همه کارِ او به ریزبینی می ‏پردازد. این ویژگی با برتر انگاری معشوق از دیگران و از خود گذشتگی عاشق و پرکردن ذهن و زمان خود از معشوق همراه است، آنسان که به گفته شکسپیر؛ " او همه جهان اش می شود". در این چگونگی عاشق بیشتر به زندگی معشوق و شادمانی و آسودگی خاطر وی می پردازد و آن ها را از زندگی خود برتر می دارد.

برخی از رفتار شناسان، عشق را گونه ای بیماری روانی می دانند زیرا که خوشه ای از رفتارهای عاشقان، مانند شیفتگی، فریفتگی، والگی و سرگرمی و دلمشغولی هماره آنان را در بیمارانی که ناهنجاری ‏های رفتاری و کرداری دارند و گاه به کسی یا چیزی پیله می کنند و به بزرگ نمایی بیهوده چیزی می پردازند، نیز می توان دید. از چشم اندازِ این رفتار شناسان، عشق، آفتاب تابناک و دلپذیر و درخشانی ست که بردل و جان انسان می تابد و با مات کردن چراغ خِرَد، همه واهمه ها و نگرانی ها و دغدغه های روزمرهِ  او را از میان برمی دارد و انسان را سرگرم و دلگرم و امیدوار و شنگنده می کند و جویباران و رودباران جانش را غلغله زن و سرشار و روان می سازد و جان و جهان اش را پایکوبان، به هلهله و سرور وا می دارد. هم چنین است جهان دیوانگانِ برتافته که کاربرد بی رویه و بیمارگونه انرژی ذهنی شان، خنیاگر شوخ و شنگ و خوشخواه درون آنان را به شادی و پایکوبی بی دلیل وادار می کند.

برتر انگاری دیگری برخود را، آنسان که شیوه عاشقان است، باید یکی از شگفت ترین چیستان های برآیشی دانست، زیرا که بنیاد هستی از این دیدگاه، بر خودکامگی زیندگان استوار است. پس اگر رفتار و یا کرداری سبب شود که ما دیگری را برتر از خود بپنداریم و بیش و پیش از خود بدو بیندیشیم، باید آن رفتار و یا کردار، نقش بسیار ژرف و ارزنده ای در ماندگاری ژن های ما در جهان داشته باشد.

یکی دیگر از ویژگی های عشق، چند ریشه بودن و چندگانگی برآیندهای آن است. این پدیده نه تنها با ژرفساخت زیستی و روانی انسان سروکار دارد، بلکه این ژرفساخت، در گذر از کورانِ هزاره ‏های کهن تاریخی شکل گرفته است و در پرتو نگرش فرهنگی و اجتماعی جامعه معنا می پذیرد. مراد از چند گانگی آن نیز، این است که عشق گونه های چندی دارد که برجسته ترین آن ها؛ عشق مادر و کودک، عشق جنسی، عشق زادگاه و میهن و عشق به گردآوری ست.

 
***

98. نيمه تاريک ِروشـنگری

 

روزگارِ روشنگری، رويه تاريکی نيز دارد که کمتر بدان پرداخته شده است. آن رويه اين است که با پيدايش چشم انداز مدرن، بسياری از کشورهای اروپايی، با آهنگِ کشور گشايی بسوی سرزمين های ديگر سرازير شدند. اين آهنگ را که از سده پانزدهم آغاز شده بود، در سده های پس از آن، دستاوردهای صنعتی مدرن و شناسايی درياها و آبراه های جهان، آسانتر کرد و چنان شد که در نيمه دوم سده نوزدهم، کمتر جايی در جهان بود که از يورش کشورهايی چون؛ آلمان، اسپانيا، ايتاليا، انگليس، بلژيک، پرتغال و فرانسه در امان مانده باشد. اين چگونگی نقش سازنده ای در شکل گيری کشورهای صنعتی اروپا داشته است و يکی از ويژگی های جدا کننده ی آن کشورها از کشورهای صنعتی ديگر است. در بسياری از کشورهای اروپايی، نه تنها چشم انداز فرهنگی که برخی از رفتارها و کردارهای اقتصادی و بازرگانی نيز، همچنان رنگ و بوی استعماری دارد. نمونه ای از اين چگونگی، تبليغات گروه های دست راستی در پروسه همه پُرسی انگليس بود که به مردم، نويده ِ "بازگشت به دوران خوب گذشته"، می دادند که مراد بازگشت به زمانی بود که حکومت انگليس، دو سوم سرزمين های جهان را در چنبر حکمرانی خود داشت و آن را، "امپراتوری بريتانيای کبير" می خواند.

 

بله، صنعت و رفاه و دموکراسی در بيشتر کشورهای بزرگ اروپايی، بر بستر تاريخ استعماری شکل گرفته است و رونق و آبادی و آزادی و شادی کنونی در اين کشورها، به بهای چپاول و ويرانی و نابودی بسياری از سرزمين های ديگر، در چند صد سال گذشته بوده است. اين گونه است شايد، که گرته برداری از آن ها در سرزمين های پيرامونی، تاکنون کارساز نبوده است.

 

***

99. امتناع تفکر در فرهنگ دینی

در یکی از روزنامه های ایران یادی شده بود از کتاب "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" نوشته آقای آرامش دوستدار. من بخش هايی از اين کتاب را در دوره جدید مجله الفبا که به همت زنده یاد غلامحسین ساعدی دراروپا در می آمد، خوانده بودم و با آنکه موضوع نوشته را زمانمند و بهنگام یافته بودم، اما آرامش دوستدار را که آنزمان با نام مستعار بابک بامدادان می نوشت - نویسنده ای تندخو و تلخ جان، با دلی آزرده از حکومت اسلامی یافته بودم. اکنون پس از گذشت سی و چند سال همچنان بر این باورم که دوستدار اگر اندیشه تازه و ارزنده ای نیز می داشت، آن اندیشه، در گرد و خاک ِ خوی پرخاشگر و زبان زمخت و پُر گِره او گم می شد. به گمان من، هسته مرکزی اندیشه دوستدار، هسته ای بی مغز است و شاید تنها چیزی که نام او را در ردیف روشنفکران روزگار ما نشانده است، همزمانی اش با حکومت اسلامی ایران است. نفرتی که اين حکومت از اسلام در دل مردم پديد آورده است، سبب می شود که هر سخنِ نکوهش آميزی درباره آن دين، بسياری از ما را خوش آيد.

نام این کتاب، نکته بنیادی آن نیز هست. اين که دين خويی راه انديشيدن را برما بسته است، نکته ای ست که وجود آرامش دوستدار، بعنوان متفکر و فیلسوف ایرانی، گواهی برنادرستی آن بايد باشد. آخر اگر دوستدار خودش را "متفکر" و "فیلسوف" می‏داند که می‏داند- ، پس چگونه این فرهنگِ اندیشه ستیزِ اسلامی که توان فکر کردن را از ما می‏ گیرد، توانسته است اندیشمندی چنو را بپرورد، پس لابد می توان به آینده امیدوار بود که اندیشمندان دیگری نیز از دل آن فرهنگ، پرورده شوند!

پدیده‏ های فرهنگی در پاسخ به نیازهای ريستی و اجتماعی شکل می‏ گیرند و هریک درمانی برای دردی در زمان ویژه ‏ای ‏ست. این پدیده ‏ها، زمانمند و مکان مدارند و با از دست دادن نقش زیستیاریشان نابود می ‏شوند. نمونه این چگونگی، سوراخ کردن کاسه سر بیماران روانی در اروپا در گذشته، برای بیرون آوردن جنِ درون آن ها ست. این کار در زمان خود تنها درمان آنچه "دیوانگی" پنداشته می‏ شد، بود. سودمندی آن نیز در این بود که شنکنجه ناشی از سوراخ کردن استخوانِ کاسهِ سر بيمار با مته، چنان انگ آتشینی بر جان او می ‏زد که مغزش تا سال‏ ها افسرده و خموده و نیم مرده می ‏ماند و از رفتارهای روزمره ‏ای که ناشایسته پنداشته می ‏شد، باز می ‏ماند. پیدایش داروهای مدرن در سده بیستم، سبب از میان رفتن آن شيوه درمانگری شد.  

نمونه ایرانی اين چگونگی نيز، برچیده شدن وابستگی بیابان زیان به قنات و زنجیره رفتاری و کرداری فرهنگی بود که وابستگی به قنات شکل داده بود. در روزگارانی که سربالا نمی توانست برود، بیابان زیان ناگزیز از ساختن روستاها و آبادی‏ های خود در فرودست ترین گودال ‏های کوهپایه ‏ای بودند و فرهنگ نگهداری آب و پیش ‏گیری از هرزاندن آن، ادبیات بسیار غنیِ شفاهی آنان را شکل می داد. امروزه پیدایش سد و پُمپ آب و لوله کشی مدرن، همه آن فرهنگ چندلایه را به دست فراموشی سپرده است.

پس هنگامی که زمان پدیده‏ ای فرهنگی سپری می ‏شود، یا آن پدیده خودبخود نابود می ‏شود و یا اگر نشد، پیروان آن فرهنگ را نابود می‏ کند و با رفتن آن ها خود نيز از ميان می رود. با این حساب، پرسش این است. چرا اسلام در کشور ما، علیرغم نابهنگام بودنش، همچنان پایدار بوده است؟

پاسخ: زیرا برخی از ما که از چشم انداز دیگری بدان می ‏نگریم و آن را "نابهنگام" می ‏یابیم، در پی یافتن ریشه ‏های پاسخی که این آئین به برخی از پرسش‏ های بهنگامِ بخشی از مردم ایران می ‏دهد، نیستیم. ‏

از گرد و خاکِ خوی پرخاشگر دوستدار گفتم و باید نمونه ای از این چگونگی بدهم. کار دشواری نیست. در بخش اسلام چیست؟ نویسنده به تفسیر رویارویی سعد ابن ابی وقاص و رستم فرخزاد به روایت فردوسی پرداخته است و آورده است که:

".....فردوسی اسلام را در نهادش به ما می ‏شناساند و تشکل فرهنگ ما را در چنین نهادی نمودار می ‏سازد. نهاد اسلامی یعنی گودال توجید، نبوت، قران و وعد و وعید که ما را در خود سرنگون ساخته است. در چنین سقوطی که از منظر فردوسی در همان نخستین برخورد ایران و اسلام آغاز می گردد، شیرازه فرهنگی، اجتماعی، فردی و شخصی "ما ایرانیان" از هم می پاشد و ما در این پرتگاه همچنان فرو می افتیم. همچنان فروتر افتادن یعنی در سقوطی مستمر که تا کنون چهارده قرن برآن می گذرد زیستن و بالیدن. هر چه در این دوره رویداده در این سقوط روی داده است. هر رفتاری که در ما پدید آمده و نضج گرفته از سقوط در چنین نهادی حاصل گشته است. کلیت این رویدادها در نهاد و چیستی اش اسلامی ست و در بسترش دینیت مطلقه ایرانی. همین است که ما نه فقط هرگز نتوانسته ایم فروتر نلغزیم....."

اگر این سناریوی فردوسی را به گونه ای که آقای دوستدار بازپردازی و کارگردانی کرده است بپذیریم، بازاین پرسش پیش می آید که چه روابط اجتماعی و فرهنگی‏ ای در بالای این گودال وجود داشته است که ما را این چنین یکباره به درون آن لغزانده است. آنان که "یورش تازیان" را "وحشیانه‏ ترین تازندگی بر درخشان ترین تمدن جهان"، می‏دانند، هر گز به ما نگفته ‏اند که چگونه و چرا این تمدن درخشان و نیرومند، در برابر یورش مشتی برهنه ی بادیه نشین، تاب ماندگاری نياورد و پس از چندی درهم فروریخت؟

تاریخ همان است که هست، نه آن که ما می خواهیم باشد. تاریخ بلندا و پست ندارد، این ماییم که دامنش را چین می دهیم و با این کار چنان می کنیم که دیگران امروز و فردا - بجای داوری درباره تاریخ به داوری درباره ما بنشینند.

***

 

100. نکته


جامعه شناسی درباره کشور امريکا گفته است که اين امپراتوری بزرگ را نمی توان با جنگ و تروريسم از پا در آورد, اما آنچه آن را روزی نابود خواهد کرد، گستره خواست ها و توقعات بی پايان نمای مردم آن کشور است. شهروندان امريکانی، حوشبختی را حق خود می دانند و آن را در مصرف بيشتر و بهتر می جويند. اين چگونگی سبب شده است که امريکايی ‏ها بزرگترين مصرف کننده انرژی در جهان باشند و با آنکه اين کشور نزديک به
چهار و نيم درصدِ  جمعيت جهان را دارد, ساليانه مصرف کننده ِ بسی بِيش از30 درصد از فرآورده های مصرفی جهان باشد. البته اگر فرآورده های مورد نياز انسان را پايانی نمی بود، سخن اين جامعه شناس نيز بيهوده می نمود، اما حقيقت اين است که اقتصاد امريکا توانايی برآوردن نيازهای مليون ها آزمندِ آرزومندی را که در پی خوشبختی از راه ريخت و پاش بيشترند، ندارد.

هدف من در اينجا نوشتن درباره جامعه امريکا و اقتصاد آن نيست. اين کار را به اهل اش وامی ‏گذارم.
اما
آنچه را درپيوند با اين نکته می خواهم بنويسم اين است که گرفتارىِ افزون خواهى و توقع آفرينىٍ بى جا، تنها ويژه امريكا نيست. اين چگونگى در كشورهاى ديگر به گونه ديگرى وجود دارد. در امريكا گرفتارى اساسى دولت آن است كه شهروندان به افزايش ساليانه سطح زندگى خو کرده اند و افزايش كارمزد ساليانه را بى توجه به كاركرد اقتصاد كشورـ بخشى از حقوق طبيعى خود مى پندارند. كارمندان و كارگران آمريكايى انتظار دارند كه شرايط كارى هر روز از روز پيش بهتر بشود. از اينرو اين گرفتارى در آن كشور ريشه در سنت ‏هاى اجتماعى دارد.

در كشورهايى كه " جهان سوم" خوانده مى شوند، افزايش توقعات مردم، ريشه در مشكل جمعيت، شهر نشينى، گسست شيرازه روابط سنتى و اخلاقى و پيدايش رسانه ‏های آنی و هماره در ديدرس مانند تلويزيون و اينترنت دارد. براى نمونه، در كشورى مانند ايران، از سويى هر ساله به لشكر بزرگ تحطيل ‏كردگانى كه در آرزوى زندگى بهتر به دانشگاه رفته اند، افزوده مى شود و از سوى ديگر سازمان ادارى كشور، توانايى جذب شمار محدوى از اين لشکر را دارد. از سويى هر ساله هزارن دختر جوان از دانشگاه ‏ها با آرزوى زندگى بهتر فارغ التحصيل مى شوند و از سوى ديگر هنوز هزار و يك سنت سنگ انداز، روياروی ورود آنان به بخش‏ هاى گوناگون بازارِ كار است.

البته بايد گفت كه توقعات و آرمان‏ هاى نسل جوان براى زندگى بهتر، بى جا نيست، اما عدم امكانات كافى براى ميدان دادن به نيروهاى موجود در جامعه، هماره سبب سرخوردگى بخش بزرگى از نيروى كاراى جامعه مى ‏شود كه مى تواند بازتاب‏ هاى بسيار زيانبار و پيش بينى ناپذيری داشته باشد. آينده هماره نشان از گذشته دارد و نسخه چگونگى فرداى جامعه را برنامه ‏هاى دولت آن جامعه همين امروز مى نويسد.

 

 

 

از این دیدگاه (بخش نوزدهم)

ايمــان، دين، مذهب

 

 

 

. ايمــان، دين، مذهب، قدرت و اندکی فريبکاری نوانديشانِ دينی! 

 

ایمان هرگاه که زمینه پیدا کند دین ساز می شود و دین، مذهب ساز و مذهب، ابزاری برای بدست آوردن قدرت. اهل ایمان مردمانی نرمخوی و خوشرفتارند، اما زمانی که دیندار می شوند، دلسوزانه به راهنمایی دیگران می پردازند و به آن ها رهنمودهای بشر دوستانه می دهند. البته اگر مومنِ دیندار به قدرت دست بیابد، راهنمایی ها و رهنمودهای دلسوزانه و برادرانه و يا خواهرانه اش، جای خود را به خط و نشان های مکتبی و حکم های حکومتی می دهند

هنگامی که مومنِ دیندار به حکومت می رسد، دیگر نه مومن است و نه دیندار. این سخن خمینی که؛ "اگر برای حفظ حکومت اسلامی لازم باشد، حتی امام زمان هم باید فدا شود."، نمادی از این چگونگی ست. مومنِ دیندار، به حکومت که می رسد، مومنان و دینداران دیگر را "عمله و اکره"ی خود می خواهد. 
این که گاه گفته می شود که گناهان اهل شریعت را به حساب اهل طریقت نگذارید، سخن ناروا و بیهوده ای ست، زیرا که اگر زمینه برای اهل طریقت نیز آماده باشد، بسیار زود، بساط شریعت خود را برپا می کنند و دامِ دامنه دار و بی پايان نمايی از قدرت خواهی می گسترانند.

 

اين روزها اشاره به شيوه های اهل طريقت، بويژه ساده زيستی و عارف پيشگی و آزاد منشی و آسان گيری آنان، دستاويزی برای نوانديشان دينی در راستای نشان دادنِ رویه ديگری از اسلام شده است. رويه ای که با چشم اندازِ مدرن و حقوق بشر سازگارتر است. اين نوانديشان، شرمنده از ددمنشی رفتارها و کردارهای مسلمانان در گذارِ تاريخ و انسان ستيزی جهان نگری نوشته شده ی دين خود، به شخصيت های تاريخی-افسانه ای مانند؛ ابوالحسن خرقانی و ابوسعيد ابوالخير اشاره می کنند و آنان را پيروان و مفسرانِ راستين اسلام می دانند. اين چگونگی، ترفندی ست که نکته بسیار مهمی را فريبکارانه پنهان می دارد و آن  اين که شريعت هماره با قدرت در پيوند بوده است، اما طريقت در واکنش به قدرتِ حکومت و شريعت شکل گرفته است. عارفان و اهل طريقت، هماره درويشان بدور از قدرت بوده اند و چون از جايگاه خود در بيرون از دايره قدرت ناخشنود بوده اند، بناگزير به جهان و کار ِ جهان، پشت می کردند و گوشه گير و درونگرا می شدند و جهان را "سه طلاقه" می کردند و در خانقاهی و يا ديری کهن، به "تزکيه نفس" می پرداختند. اما هرجا و در هرزمان که به قدرت نزديک می شدند، ديوِ درون آن ها سر بر می داشت و به جنگ افروزی می پرداختند. جنگ های "حيدری و نعمتی" در دروران صفوی، نمونه ای از اين گونه ستيزهاست. 

 

شريعت و طريقت دو نهادی هستند که در پيوند با قدرت شکل گرفته اند. شريعتمدان، هماره بخشی از قدرت و حکومت بوده اند و طريقتمدارن، ملاهای سهم جويی که بيرون از دايره قدرت بودند و سهم خود را از حکومت می خواستند. به گواهی تاريخ، اشتهای پيروانِ اهل طريقت که خود را عارف و درويش و رهرو و فانی می خواندند، کمتر از حاکمان و شريعتمداران نبود. از اينرو، هربار که گروهی از آنان در جايی به قدرت می رسيد، نه تنها دمار از روزگار مردمِ آن سرزمين در می آورد بلکه برآن می شد تا فرقه های ديگر را نيز، ريشه کن کند. هرگاه نيز که وزيری، اميری و يا توانمندی از گردونه قدرت رانده می شد، به خانقاه پناه می برد و درويشی و نيک نمايی و مدارا پيشه می کرد و به سلکِ سالکان در می آمد. نجم الدين کبری، اين چگونگی را در دو بيت آورده است:

 

حاکمان در زمان معزولی
همه شبلی و بایزید شوند
باز چون بر سر عمل آیند
همه يا شمر و يا یزید شوند
!

 

بله، آنچه نوانديشان دينی از ما پنهان می کنند، اين است که اسلامِ راستينی که آنان برای نشان دادن مهرورزی و تساهل و تعامل برگزيده اند، يعنی اسلام عرفانی و انسانی پيرانِ طريقت، اسلامِ مسلمانانِ بی قدرت در روزگار تهيدستی و معزولی ست که درست، روياروی اسلامِ حاکم بوده است. در فرهنگ چنان مذهبی، هرچه حاکمانِ اهلِ شريعت، سختگيرتر و خونريزتر می شدند، اهل طريقت، چون خود را بقول امروزی ها، "اپوريسيون" می پنداشتند، نرمخوتر و انسانی تر و مهربانتر نشان می دادند.  البته هرگاه که پای هريک از اين عارفان وارسته به دربار می رسيد و وقت خوشی دست می داد، آن را مغتنم می شمرد و چونان شريعتمدارن و قدرتمندانِ ديگر، سگی پيشه می کرد. بررسی  پيدايش دوگانگی فرهنگی شريعت و طريقت را بايد در گستره روانشناسی اجتماعی دنبال کرد. اين دو فرهنگ، با دو منش رفتاری ويژه، دو روی يک سکه اند که در واکنش به قدرت شکل گرفته اند. چنين است که رهروان طريقت را نمونه های درستی از انسان های مسلمان، در پيوند با دينی که داعيه حکومت جهانی دارد، نمی توان دانست. 

 

***

 

102. پرسـش

 

يکی از خوانندگان اين يادداشت ها پرسيده است که آينده رويارويی اسلام و جهان مدرن را چگونه می بينيد؟ پاسخ من اين است که نمايه ای از اين آينده هم اکنون در پيش روی ماست. اين نمايه، شيوه رويارويی مسلمانانی ست که اکنون در اروپا و امريکا زندگی می کنند. اگرچه برخورد فرهنگ ها و انديشه های سکولار و اسلامی با يکديگر، در دو سده گذشته در سراسرِ جهان وجود داشته است، اما اين برخوردها در پس زمينه ای از رويدادهای تاريخی، سياسی و اقتصادیِ بومی شکل می گرفته است. برای نمونه، در ايران، ستيز ميان فرهنگ اسلامی و انديشه های نوين غربی، از فشارهای مسائلی مانندِ برنامه های استعماریِ امپراتوری های غربی بويژه انگليس، تهيدستی همگانی، ذهنيتِ روستايی و نيز جنگِ سرد در امان نبوده است. اما رويارويی مسلمانان پاکستانی در انگليس و شيوه برخورد آن ها با فرهنگِ جامعه ميزبان، نه تنها هيچ پيوندی با سياست های کلان جهانی نداشته است، بلکه هيچ دستی در مديريت کلانِ شکل گيری اين برخورد، در کار نبوده است. فراتر از آن، در کشوری مانندِ ايران، انديشه های غربی با گذر از صافی ترجمه بی نهاد و برنامه و به آن کشور وارد شده است، اما مسلمانان پاکستانی در انگليس، با فرهنگ سکولارِ مدرن، در مهد اين فرهنگ روبرو شده اند. چنين است که می گويم که اگر می خواهيد بدانيد که آیا اسلام با دموکراسی و سکولاريسم و حقوق بشر و انديشه های مدرن سازگار است يانه، بايد به مسلمانان ساکن اروپا، بويژه از نسل دوم به بعدِ آن ها نگريست. بايد ديد که مهاجرانِ الجزايری ها در فرانسه، ترکان در آلمان و مسلمانان آسيايی در انگليس، تا چه اندازه با جهان مدرن و انديشه های آن کنار آمده اند. پاسخ اين پرسش را نيز می توان در پنداره ای که مسلمانان در آن کشورها در ذهن جوامع ميزبان شکل داده اند، يافت. بايد در کار ِ پزشک مسلمانی که در خانواده ای پاکستانی در انگليس زاده شده است و پس از سی و چند سال تحصيل و تدريس و زندگی در آن کشور، روزی ناگهان با خانواده خود به سوريه می گريزد تا به داعش بپيوندد، با درنگی ژرف نگريست. بايد به زندان های اروپايی که اروپايی که آموزشگاه های تروريست پروری شده اند، نگاه کرد و پرسيد؛ چرا؟ بايد پرسيد و پرسيد و پرسيد و از پذيرفتن پاسخ های کليشه ای آسانياب پرهيز کرد.  

 

شايد اگر بدنبال پاسخ يابی به اين پرسش در بيرون از اروپا باشيم، ترکيه بهترين نمونه برای بررسی سازش اسلام و فرهنگ سکولار است. کشوری که تا چند سال پيش، نمونه ای سازش اسلام با جهانِ صنعتی مدرن خوانده می شد، امروز نشان داده است که حتی پس از نزديک به يک سده، اگر از ناخن پا، تا موی سر مسلمانان نيز دگرگون شود، فرهنگ آنان هيچ دگرگونی و دگرگونگی را برنمی تابد و می تواند دستاوردهای صد ساله را يک شبه به آتش بکشد.

 

***

 

103. خیزران ِ خفته

خیزران ِ خفته گیاهی ‏ست که در هر یکصد و بیست سال، تنها یکبار گل می ‏دهد. این گیاه، نخست در سال ۹۹۹ میلادی، هنگامی که به شکوفه نشسته بود در چین شناسایی شد و از آن پس تا کنون هر صد و بیست سال یکبار گل داده ‏است. آخرین تاریخ شکوفایی و گلباری ِ این گیاه، سال ۱۹۵۶ بود که برای هشتمین بار پس از شناسایی آن، بار دیگر از خواب گران خویش برخاست. شگفت آن که قلمه ‏های اين گياه نیز که از چین به دیاران دیگری چون؛ انگلیس و امریکا و روسیه برده شده بود، در آنسال به شکوفه نشست. شکوفه باری ِ آینده خیزران خفته در سال ۲۰۷۹ خواهد بود که شوربختانه بسی دورتر از زیستزمان بسیاری از ماست. این گیاه در زمان کوتاهی شتابان بارور می ‏شود و می ‏پژمرَد و می ‏میرد و تا یکصد و بیست سال دیگر، به زندگی ریشه ای خود در زیرِ زمین بسنده می ‏کند. گونه ای از خیزران خفته، هریکصد و پنجاه سال یکبار گل می‏ دهد و در هنگام شکوفایی نیز پنج روز و ششی بیش نمی ‏پاید و باز به خوابِ دور و دراز خود می ‏رود.

 

........

Phyllostachys Reticulata

 

***

 

104. صــد و ده سال ِ آزگــــار

 

انقلاب مشروطه رویدادی دادخواهانه بود. اگرچه بسیارانی این انقلاب را خيزشی در راستای برپایی دولت و ملتی مدرن خوانده اند، اما آنچه براساس داده های تاریخی می توان گفت این است که خواست مشروطه خواهان، برقراری حکومت قانون در جامعه و برابری همگان در برابر آن بود. این خواهش، واکنشِ مردم در برابر زورگویی شاهان و شاهزادگان قاجار بود که مردم را با سبکسری های بلهوسانه خود به ستوه آورده بودند وهیچ کس را امانی از گزند آنان نبود. براستی اگر از آن زمان، قانونمداری در ذهن ایرانیان جا افتاده بود و در جامعه پا گرفته بود، شايد امروز، همه ما ایرانیان مردمی دیگر می بودیم.

به گمان من، پافشاری مشروطه خواهان بر قانونمداری و گرایش بدان را باید واکنش روانی ایرانیان به هزاران سال ستم بارگیِ آل ها و ایل هایی دانست که در هزاره های گذشته برایران حکومت خودکامه راندند. از این دیدگاه، خواستن حکومت قانونمدار را باید خواهشی تاریخی و بس بزرگ پنداشت. بی گمان آیندگان در این باره بسی بیشتر درنگ خواهند کرد. شوربختانه گذشتگانِ  ما، به این پیام بزرگ مشروطه خواهان بهای چندانی ندادند. تاریخ سده ی پس از انقلاب مشروطه چنان کرد که آنان که بیرق مبارزه از سوی مردم را البته بی پشتوانه آنان- برداشتند، بجای پافشاری بیشتر بر قانون و قانونمداری در جامعه، به ویرانگری آرمان های انقلابی مشروطه خواهان پرداختند.

برپایی حکومت پهلوی، جنگِ دين و دنيا را در ایران دامن زد و سنت گرایانِ کهنه پرست و گذشته گرا را در برابردیگران نهاد. این جنگ سبب شد که برخی از روشنفکرانی که خود را نمایندگان تهیدستان و ناداران می پنداشتند، برهمه ی آرمان های  مشروطه خواهان بشورند و با تئوری ها و گفتمان های ساختگی و بی اساس و من- در- آوردی، مانند گفتمانِ بازگشت به خویش، بر گوریدگی کلاف درهم بحران های کشور بیفزایند. گفته اند که انقلاب مشروطه از آنرو به پیروزی نرسید که قدرتمندان و زورمندان، دل خوشی از آن نداشتند. چنین است، اما کدام گروه را می توان یافت که در سده گذشته با آرمان های این رویداد بزرگ سر ِسازش داشته است و گامی در راه بازیابی آن ها برداشته است؟

این نکته که هنوز پس از گذشت یکصد و ده سال ِ آزگار از انقلاب مشروطه، هنوز گرفتاری‏ های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ایران، کم و بیش همان ‏هایی است که درآن روزگار بود، گواه تلخی برناکامی و شکست پروژه مشروطیت است
.

***

 

105. نیایش

سه شبانه‌روزِ تمام‌، "علمای‌اعلام‌و حُجج ‌ِاسلام"،‌بدرگاه‌خدا نالیده‌بودند و از او طلب‌باران‌کرده‌بودند. دو سال‌بود که‌در اصفهان‌باران‌نباریده‌بود و زاینده‌رود، مانندِ امروز، دیگر نه‌زاینده‌بود و نه‌رود. بچه ‌ها نمی دانستند برف‌چیست‌و فقط‌تعریف‌ِ آن‌را ازبزرگترها شنیده‌بودند. کم‌کم‌خاطره گل‏ های‌کُرکین‌جامه‌ی اصفهان‌به‌افسانه ‌ها پیوسته‌بود و هوا، بوی‌خاک‌مرده‌می ‌داد. کسی دیگر به کسی رحم نمی کرد و می ‌رفت‌که‌در آینده‌نه‌چندان‌دور‌، آدمخوری‌هم‌باب‌شود. با این همه،‌دعای‌علما نیز سودی ‌نبخشیده‌بود و از آسمان‌همچنان‌آتش‌بر دشت‏ های‌برشته‌اصفهان‌می دميد.

با شکست‌ِ علما، مطربان‌ِ شهر دور هم‌جمع‌شدند و برآن‌شدند که‌شبی‌را در کوه‌صفه،‌برای‌آمدن‌باران‌، بزنند و بخوانند و برقصند. چنان‌کردند. همگی تا آخرهای شب ‌خواندندمی زدند و می رقصیدند و می خواندند: 
ای‌ابر بده‌باران
‌از بهرِ گنهکاران‌

آخرهای‌شب‌، پاسداران سررسیدند و همه‌را با دریده دهانی و سنگدلی، تا آنجا که می ‌شد، زدند و دایره ‌هايشان را شکستند و نی‌لبک‏ ها را زیر پا خرد کردند و دستان‌مطرب ‏ها را از پشت‌بستند و در اوان‌پگاه‌، همگی‌را از پیر و جوان‌، خرد و خمیر، در سلول های تاريک و نمورِ زندان انداختند.  

اوان‌ِ پگاه‌، بغض‌آسمان‌از زير لحاف چرکين و تيره ای از ابرِ اندوهی‌سنگین‌و دلگیر، ترکید و آنچنان‌بارید و باريد که‌زاینده‌رود را دوباره‌براه‌انداخت‌. و چنین شد که زاینده رود دوباره همه زاینده شد و هم رود
.


106.  الم شـــنگه

 

هر سال در آستانه سالگرد ِ ۲٨ مرداد برخی از دشمنانِ خودگماشته ی ایران، الم شنگه تازه‏ ای درباره کودتای ننگین امریکایی- انگلیسی علیه دولت مصدق در رسانه ‏های جهانی براه می اندازند. چرا؟

برای آن که هرسال پرونده های تازه ای در امريکا و انگليس از رده سّری بودن بيرون زده می شود و بخش های ديگری از اين جنايت ننگين آشکار می شود. البته اين چگونگی دربرگيرنده ی همه پرونده ها نيست. بسياری از آنچه در اين باره نوشته شده است را، ای بسا هرگز بروز ندهند. اما بهررو، هرچه دامنه اين رويداد دردلِ تاريخ گسترده تر می شود، حمالانِ پوچی، دريده دهان تر از پيش می شوند. آخرين شانتاژ آنان اين است که آن کودتا، کار ِآخوندها بود و امریکا و انگلیس نه کاری با آن داشته ‏اند و نه خبری از آن! البته آشکار است که آخوندها در هيچ بزنگاه تاريخی، همراه مردم نبوده اند، اما اين سخن کجا و آن کجا.

دوباره پردازی و بازنویسی تاریخ کارِ تازه ‏ای نیست، اما این کار نیاز به چند سده و گاه هزاره دارد تا بتوان رویدادی را در روزگاری دیگر بازنوشت. اگر امروز کسی داستان تاج‏ گذاری بخت‏النصر را به گونه دیگری که گذشتگان نوشته‏ اند، بنویسد، نگارندگان تاریخ شاهان می‏ توانند در آن درنگ کنند. اما انکار نقش امریکا و انگلیس در کودتای ۲٨ مرداد، آن هم تنها چند سال پس از اقرار سردمداران آن کشورها به آن کار و پوزش خواهی آنان از مردم ایران، پیش از آن که بازنویسی تاریخ باشد، توهینی به هوش و آگاهی مردم است.
...............

http://www.bbc.co.uk/programmes/b07k0k4r


***

107.  فرهنگ تهیدستی

بزرگترین و ریشه دارترین فرهنگی که در تاریخ بشر هماره با او بوده است، فرهنگ تهیدستی ست۱. این فرهنگ در پرتو کمبود سازه های زیستی، یعنی خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه انسان برای ماندگاری نیاز دارد، شکل می‏ گیرد. در گذشته این فرهنگ در سرزمین ‏های خشکسال و بی‏بهره و بیابانی پدید می ‏آمد و امروزه، بازتاب زندگی در سرزمین های تهیده و ناداری‏ ست که چیزی برای فروش در بازارهای جهانی ندارند. نمونه ی اين کشورها؛ مالی؛ سومالی؛ بنگلادش و بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیای ست.

فرهنگ تهیدستی، فرهنگ زندگی هماره برلبه پرتگاه نیستی ‏ست. این چگونگی سبب می شود که مردم درجامعه تهیدست، همگان را هماره دردیدرس خود داشته باشند تا اگر یکی بردیگری در کاری برتری جوید، راز آن پیشرفت را بیابند و آنان نیز چنان کنند. چنین است که در جامعه تهیدست، جایی برای فردانیت و منانگی نیست و آنچه در جاهای دیگری "حریم خصوصی" خوانده می شود، وجود ندارد. زندگی برلبه پرتگاه، جایی برای آزمایش و تجربه و خطا نمی ‏گذارد و همگان می ‏باید هماره با کاربردِ کمترین انرژی، بیشترین بازده را بدست آورند. در چنان جایی، ادبیات و هنر نیز در خدمت شیوه زیستی ‏ست و اخلاق و آداب ِ همگانی، آهرم ‏های فرهنگی پایداری آن شیوه.

فرهنگ تهیدستی، فرهنگی همردیف ِ فرهنگ جانوری ست و ریشه در رفتارها و کردارهای برآیشی انسان دارد. این فرهنگ، انسان را خودپسند، بی گذشت، رشک بر، ساده بين و قبیله ای بار می آورد و رفاه او را با چشمداشت به چگونگی دسترسی او به فرآورده های زیستبومی تعریف می ‏کند. فرهنگ ِ تهیدستی، فرهنگ ِ "همه برای یکی" ست و آن یکی، نمادی از خویشتنخواهی و دیگر- ستیزی هر فرد در آن جامعه است. فرهنگ تهیدستی، فرهنگ ِ رو در رویی بی میاندار با زیستبوم و زندگی و جهان است و پروردگان چنین فرهنگی، ساده اندیش، آسان خواه و افسانه پذیرند.

فرهنگ تهیدستی در راستای هراس انسان از مرگ شکل می گیرد و همه ترفندهای آن در دورادور بهره وری هر چه بیشتر ِانسان از زیستبومش پدید می آید. چنین است که هدف اساسی این فرهنگ، گریز از مرگ است. این چگونگی، پروردگان این فرهنگ را مجالی برای آینده نگری و پرداختن به برنامه های بلند و دراز مدت نمی دهد. فرهنگ تهیدستی، فرهنگ اینجا و اکنون و ماندگاری و درجا زدن تا جاودان است. چنین است که جوامع تهیدست هماره همسان و تغییر ناپذیرند و هرگونه دگرگونی با دلخوری و نگرانی شکل می گیرد.

تا پیش از پیدایش نفت، فرهنگ بسیاری از مردم جهان، فرهنگ تهیدستی و ناداری بود. این چگونگی پس از رنسانس در پاره اروپا دگرگون شد. پیدایش ماشین و تولید انبوه، بازرگانان اروپایی را در پی یافتن مواد خام و نیز مشتری کالاهای غربی به آنسوی آب روانه کرد. از آن پس، تولید انبوه به فرهنگ دیگری نیاز داشت که از قناعت و صرفه جویی و اصراف تهی باشد.
این روند را پالایش نفت و کاربرد آن بعنوان خون دراقتصاد مدرن، چند چندان کرد. شاید اگرکشف نفت و گشودن چاه های آن نبود، چرخه صنعت و اقتصاد درجهان هرگز به شکل کنونی آن دور برنمی داشت و بسیاری از دستاوردهای الکترونیک کنونی هرگز پدید نمی ‏آمد. شاید آنچه را که به نگاه مدرن به هستی و بازتاب‏ های آن نسبت می ‏دهند، ناشی از پی آمدهای کاربرد زیربنایی نفت دراقتصاد جهان باشد و با پایان یافتن آن، جهان به روندِ تاریخی خود، به روش کند پیشین بازگردد.


پیدایش صنعت و تکنولوژی و توانایی تولید انبوه، پیدایش فرهنگی را سبب شد که مصرف بیشتر را نشانه زندگی بهتر می ‏پندارد. این فرهنگ درکشورهای اروپایی جامعه‏ های پُر ریخت و پاش پدید آورد و مصرف سرانه مردم را یکباره به ده ها برابر افزایش داد.۲ از دیدگاه این فرهنگ، انسانی که در دوران تولید انبوه می زید، دیگر نگران مرگ ِ ناشی از کمبود خوراک و نوشاک و پوشاک نخواهد بود. پس، از این چشم انداز، انسان در لبه پرتگاه نیستی نمی زید و می‏ تواند و باید در زندگی شاد و آزاد باشد و در زیستبومی آباد زندگی کند. هنگامی که انسان از " غم ِ نان" می رهد، خود را از مرگ اندکی دورتر می پندارد و به اندیشه ها و آرمان ها و آرزوهایی می پردازد که تا پیش از آن او را زمان و شرزه پرداختن بدان‏ها نبود. این گونه است که هنر و ادبیات و فلسفه در روزگار آبسالی و رفاه بارورتر می‏ شود.

....................................
۱ . فرهنگ تهیدستی(Culture of Poverty) گفتمانی دامنه دار در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی ست.
۲. Throw Away Society

 

 

 

از اين ديــــدگاه: (بخش بیستم)

فرهنگ زیستِ دیمی

 

 

108. فرهنگ زيستِ ديمی

فلاتِ ایران تا چند سال پيش، زیستگاه گونه های ویژه ای از گیاهان و جانوران بی همانندی بود که در هیچ جای دیگر جهان یافت نمی ‏شدند. در این سرزمین تا کنون 6000گونه گیاه، 140 گونه پستاندار، 115گونه خزنده، 20گونه مار، 63 گونه پرنده و 90گونه ماهی شناسایی شده است که ویژه زیستبوم ایران است. از میان این همه، هرسال ریشه هزاران گونه گیاه از روی زمین کنده می شود و نسل هزاران جانور نيز برچيده می شود، که شناخته ترین آن‏ها؛ شیر ایرانی، ببر مازندران و قوچ البرزی ست. در سایت انجمن حمایت از یوزپلنگ ایرانی خواندم که نسل یوزپلنگ ایرانی، این گربه- سان زیبای مازندرانی نیز اکنون بر لبه پرتگاه هستی ایستاده است و دیری نخواهد پایید که یوزپلنگ ایرانی نیز از در خلقت برود بیرون.
البته اگر برآورد کارشناسان درباره روندها و آيندهای زيستبومی درست باشد، در آينده نزديک، چيزی از ايران، به گونه ای که ما امروز می شناسيم، بجا نخواهد ماند.

 

بحران های زيسیتبومی، بزرگترين زيان های پيش بينی شدنی و فراتر از آن، پيشگيری پذير، در پی دارند، اما در پيوندِ با ايران، کارشناسانِ اين گستره، چنديست هشدار داده اند که ديگر کار از کار گذشته است. سفره آب های زير زمينی در چند دهه گذشته بيهوده هدر داده شده است و دشت ها و جلگه های آبسال و حاصلخيز، نشستی بازگشت ناپذير کرده است. جنگ ِاستان ها بر سرِ آب، ديريست که در ايران آغاز شده است، اما حکومت از درز اخبار آن جلوگيری می کند. اگر آنچه کارشناسناسان زيستبومی گفته اند و نوشته اند، درست باشد، ايران تا چند سالِ ديگر، دستخوش دگرگونی های ژرف و پُرچالشی خواهد شد که ديگر در آن کشور، نه از تاک نشانی خواهد مانَد و نه از تاک نشان. چالشی که - ای بسا سبب - شود که تا دو دهه ديگر، چيزی برای سپارش به آيندگان بجا نمانَد.

 

فرهنگ را می توان بازتاب رويارويی و گرفت و دادِ انسان، تاريخ و جغرافيا نيز دانست. مراد من از تاريخ، جهان نگری تاريخی انسان که دربرگيرنده ی باورها، آرمان ها، سنت، دانش و بينش انسان است، می باشد. اين سازه ها، "گستره شدنی های" هر فرهنگ را می سازند و شيوه برخورد ما با زيستبوم مان را پديد می آورند. برای نمونه، نگرش کسی که زيستبوم خود را امانتی می داند که بايد از نسلی به نسل ديگر سپرده شود، با کسی که آن را جولانگاه خويشخوشخواهی می پندارد، تفاوت های بسياری دارد. چنين است که من بر اين باورم که تاريخِ هر سرزمين، سازنده ی شيوه برخورد ِ مردم آن سرزمين با جغرافيای آن است.

 

يکی از بزر گترين گيرهای گرفتاری ساز تاريخ مردم سرزمين های پيرامونی اين است که در تاريخ آن ها، آگاهی از آنچه برای زيستن در دنيای صنعتی لازم است، وجود ندارد. نمونه؟ آگاهی از وجود و حضور ديگران و نيز کشورهای ديگر و پذيرش برابری حقوقی آن ها. آگاهی از پيش نيازها و بايدها و نبايدها و منش و روشِ زندگی شهری، آگاهی از پايان پذير بودن و ارزشمند بودنِ آب، هوا، جنگل، رود، چشمه، موادِ کانی و زيستبوم. آگاهی از اهميتِ پيوندِ رفتارها و کردارهای انسان و سلامت فیزيکی و روانی و بطورکلی کيفيت زندگی او. چنين است که گزاره های فرهنگی مردم کشورهای پيرامونی، آنان را برای برنامه ريزی آماده نمی کند و روش ها و روندهای اجتماعی، کم و بيش ديمی ست. فرهنگ زيستِ ديمی نيز، فرهنگ توّکل بر خداست. شوربختانه اين فرهنگ در روزگارما، پاسخگوی گيرها و گرفتاری های خانمانسوزی مانندِ بی آبی، افزايش جمعيت، جنگل زدايی و شهرگستریِ بی برنامه نمی تواند باشد. 

 

***

 

109. انگاره

روزگار کنونی مردم کشورهای پیرامونی مانند ایران، به گونه ای ‏ست که هر روز، پیوند گذشته آنان با آینده گسسته‏ تر می شود. اگر چنین باشد، بررسی گذشته آنگونه که بسیارانی می ‏پندارند، راهگشای آینده نخواهد بود. پیوند گذشته و اکنون و آینده، دیریست که در کشورهای پیرامونی از هم واگسسته است و گذشته، در چند و چون شکل گيریِ امروز آنان نقش چندانی ندارد و بازتاب آن بر آینده، روز بروز کمرنگ‏ تر می شو
د. اگرچه امروز چنان می نمايد که پيروان برخی از فرهنگ های کهن با خيزش های ستيزآميز، آهنگِ بازگشت به گذشته و زنده کردنِ شيوه های زيستی بومی خود را دارند، اما اين خيزش ها را بايد بخشی از دست اندازهای سياسیِ جهانِ در حال گذار دانست. بنيادهای ارزشیِ فرهنگ مسلط برجهانِ کنونی، غربی ست. اين فرهنگ، روندی بی بازگشت را در تاريخ انسان آغاز کرده است که شايد تنها اَبَر- رويدادهای زيستبومی بتواند چرخه آن را از گردش باز دارد.

 

جمعيت جهان در نيم سده گذشته، چنان افزايش يافته است و به گونه ای شکل گرفته است که ديگر هيچ گريزی از توليد انبوه، برای پيشگيری از گرسنگی و تشنگی ميليونی نيست. افزايش جمعيت، شکل شهرها و شيوه زيستِ غربی و نيمه غربی و غرب زده ای که در جهانِ کنونی در سايه آموزش و پرورش مدرن، در همه کشورهای جهان پديد آمده است، ديگر بازگشت به چشم اندازهای فرهنگی کهن را برنمی تابد. اين حقيقت را تجربه مردم کشور فلک زده ای بنامِ "ايران"، در چار دهه گذشته نشان داده است. اين تجربه آشکار کرده است که چگونه سرمايه های کانی و فرهنگی و اجتماعی کشوری پهناور و باستانی، هنگامی که مردم آن کشور، هوسِ بازگشتِ به خويش می کنند، می تواند در اندک زمانی چنان با شتاب بباد يغما رود که سرگذشت آن، درس عبرتی برای کشورهای ديگر شود.  


***

110. آسمان آويز يا زمين خيز؟


روزگاری انسان دل در گرو ستارگان داشت و برآن بود که هر که را ستاره بخت بلند باشد، نیکبختی جاودانه او راست. در آن روزگار، پنداره همگانی، هرآنچه را در خیالخانه ذهن انسان می گنجید، برای بلند بختان، آسانیاب می‏ پنداشت. آنگاه، هرکس پرتوی از ستاره خود بود و ستاره، خانه دور دست آرمان ‏هایی بود که انسان را هزاران هزار سال، سوسو کنان فریفته بود و برخود خیره داشته بود؛ آرزوی زندگی جاودانه، آرزوی روئینه گی جان و تن، آرزوی پرواز، آرزوی همزمان در همه جا بودن و.... هر آن آرمان که اغواگر ذهن ِ پنداره باف و انگاره گر انسان می تواند باشد.

سپس روزگار آرمان‏ های بزرگ اجتماعی رسید. آرمان ‏هایی فراانسانی که هر یک، فرمان پیامبری آسمانی بود. آرمان سرزمینی آباد با مردمانی آزاد و شاد، که در آن، "غم سنگین ات تلخی ِ ساقه علفی (باشد) که به دندان می فشری". آرزوی جهانی آرام که در آن " ابر و باد و مه و خورشید و فلک"، رام و آرام، سر بفرمانِ انسان باشند و گرگ و میش در کنار یکدیگر آسوده بزیند. آرزوی جهانی هنجارمند، که بتواند انسانیت و برادری و برابری را میدان دهد.

سپس تر، روزگار انسانِ زمینی فرارسید تا انسان را نه چون آویزه ای آسمانی، که خیزه ای زمینی بپندارد و او را بدانگونه که هست، دوست بدارد و بستاید و جهان را آنسان که می شود و می تواند، بسازد و بپردازد و نه آنگونه که در افسانه ها آورده اند. و.... آن روزگار، امروز است.


 

***

111. Catch 22

 

جوزف هلر، نویسنده امریکایی، سال ها پیش کتاب داستانی نوشته است بنامِ کچ 22.  نمی دانم آیا این کتاب به فارسی برگردانده شده است یا نه؟ کتابی با نثری سنگلاخی و دشوار، اما خواندنی. درسرزمین های انگلیسی زبان، نام این کتاب بسی بیش از خودِ کتاب و نویسنده آن، آشناست، به گونه ای که می توان گفت که بسیارانی می پندارند که این نام، گویه ای زبانزد است که از دیرباز در زبان انگلیسی بوده است و نه نام کتابی که هلر، نزدیک به پنجاه و اندی سال پیش نوشته است. این گویه، اشاره به گاهی دارد که انسان برای دریافت چیزی، باید از راه ناممکنی بگذرد و یا کاری نشدنی بکند. نمونه این کار، آن است که اگر کسی درباره جهان پس از مرگ کنجکاو باشد و بخواهد از آن جهان با خبر شود، ناگزیر از مردن است. اما اگر بمیرد که نمی ‏تواند از جهان پس از مرگ خبری به جهان زندگان بیاورد و اگر نمیرد، هرگز از آن جهان با خبر نخواهد شد.

 

ما در زبان فارسی برابر نهادی برای چنين گویه ای نداریم و اگر هم داریم، من از آن بی خبرم. اگر نداشته باشیم، شاید بتوان آن را "دوبن بست" نامید. این همه را نوشتم که دیباچه‏ ای برای نکته‏ ای که می‏ خواستم بنویسم، باشد. اما اکنون مانده ‏ام که آن نکته چه بود!؟

***

 

112. دریافت

حقیقت افسانه ‏ای هم دست کمی از حقیقت تاریخی ندارد. دارد؟ شاید بهتر است بگوییم که حقایق تاریخی هم چندان حقیقی ‏تر از حقایق افسانه ‏ای نیستند. این نکته را من تازه دریافته ام . نه این که آن را جایی خوانده باشم، نه. خودبخود بدان رسیده ‏ام. می دانم پذیرش آن برای بسیارانی دشوار خواهد بود. اما اگر از اين ديدگاه به حقيقت بنگريم که، حقيقت و افسانه و تاريخ، همه برساخته های ذهنی انسان است، آنگاه ای بسا که پذيرش ادعای من آسانتر باشد.

 

ريشه های هر حقيقت تاريخی، بسيار آسان می تواند در ابرِ ابهام افسانه گم شود و انگ و رنگ افسانه ای بخود بگيرد و بخش افسونگر و افسانه ای آن چنان فربه شود که هسته حقيقی آن حقيقت را دگرگون کند. نمونه اين چگونگی، شخصيت های دينی هستند. اگر بپذيريم که روزگاری، مردان نيک نهادی چون؛  موسی، يا عيسی يا محمد در جهان بوده اند و زيسته اند و خود را پيام آوران الهی می پنداشته اند، پذيرشِ داستان شگفت کاری های آن ها را بايد بخش افسانه ای زندگی آنان بدانيم. اين سخن را درباره همه قهرمان های تاريخی از کورش تا ناپلئون نيز می توان گفت.

 

حقايق افسانه ای نيز، گاه شکل حقيقی بخود می گيرند. نمونه اين حقايق، کاراکترهای شاهنامه هستند که هنوز پس از هزار و اندی سال، کسانی درباره بود و نبود آن ها و کيستی و چيستی و باورهايشان سخنرانی می کنند. يا ملانصرالدين که انگارسده هاست که در ميان ما می زيد و ما گاه کارهای خود را به کارهای او مانند می کنيم. حقيقت در جهان چيزی ست و حقيقتِ انسانی چيزی ديگر. اولی هرگز شناخته شدنی نيست و دومی برساخته ای ذهنی ست که در هر زمان در پرتو نيازهای ما بازتعريف و بازپردازی می شود و رنگ تازه ای بخود می گيرد تا ما را در سازگاری با زيستبوم خود در راستای ماندگاری در جهان ياری کند.

 

***

 

113. تنگ نظری

ساختار ذهنی ِ بسیاری از مردمی که در سرزمین های خشک و دشوارزی روزگار می گذرانند، به گونه ای ‏ست که بیشترینه نیروی ذهنی آنان در راه ديدبانیِ زندگی ديگران و بررسی کارهای آنان هدر می رود. تهیدستی، تنگ نظری می آورد و مردم را به پاییدن همدیگر وا می دارد. منظورم از تنگ نظری، ناتوانی از پذيرشِ پيروزی ديگران است. این چگونگی، برآیندی از خوی جانوری انسان است. جانوران هماره همدیگر را در دیدرس خود دارند تا اگر به ناگهان، یکی از آنان به لقمه چربی دست بيابد، هم راز پیروزی وی را دریابند و هم با جهشی تُندروار، آن لقمه را از دست و دهان او برُبایند. در جامعه انسانی، فضولی و دریده چشمی و نيز،گوش و دلسپاری به رمزها و رازهایِ زندگی دیگران، نمادهایی از این خوی جانوری ست.

بازتاب این چگونگی در را ادبیاتِ شفاهی ِمردم سرزمین های دشوارزی به آسانی می توان ديد. اوج اين بازتاب، قهرمان کشی ست که درباره آن بسيار می توان گفت و نوشت. تنگ نظری یکی از ویژگی های کرداری انسان در فرهنگ تهیدستی ست که همگان را همسان و هم اندازه می خواهد و حضور کهتر و مهتر را تاب نمی آورد. فرهنگ تهيدستی، فرهنگ روستایی ست زيرا که در روستا، مراوده با ديگران، رويارو و از نزديک است. البته اين سخن بدان معنا نيست که تنگ نظری در شهر وجود ندارد. بسياری از شهرهای سرزمين های پيرامونی، بافتاری روستايی دارند و روستاهای بزرگی هستند. شهر، زیستگاه افرادی ست که اگرچه با يکديگر همزيستی قانونمندی دارند، اما هريک، يکانی با حقوق و تکاليف فردانی ست. اما روستا، جايگاه، قوم و قبيله و آل و ايل و زندگی گروهی ست. ز
يستگاهِ روستايی، فردانيت و تکروی را برنمی تابد و فردی را که يوغ راه ها و روش های سنّتی را برگردن ننهد، با برچسب های گوناگون از دايره زيستِ فرهنگی بدر می کند. روستايی، هميشه با نام پدر و يا مادرش شناسايی می شود که نشان دهنده جايگاه اش در رده بندی پايگاه اجتماعی اوست. اما هر شهرنشين، شهروندی ست که حقوق و تکاليفی برابر با شهرنشينان ديگر دارد. چنين است که روستا را زيستگاه سنّت و شهر را زيستبوم بدعت بايد دانست. برای نمونه، اگر به تهران بنگريم، درمی يابيم که نزديک به همه سّنت شکنی ها و رفتارها و کردارهای نو، در سده گذشته از آن شهر آغاز شده است. از تشکيل مجلس گرفته تا کشف حجاب و بنيادِ دانشگاه و گشايشِ کاباره و امکانِ گمنام زيستن.

 

***

 

114. دشمنان ما

بزرگترین دشمنان مردم ايران، تهیدستی و ناآگاهی فزاینده ا‏ند. این دو بلای بزرگ سبب می شوند که همیشه بخش بزرگی از مردم، آماده برای خدمت به دشمنان خود، به حکومت‏ های خودکامه و یا دولت ‏های استثمارگر خارجی باشند. آورده‏ اند که آغامحمدخان قاجار، به جانشین خود گفته بود که؛ " اگر می خواهی بر این مردم حکومت کنی، آن ها را گرسنه و بیسواد نگه دار." گویا این هشدار همچنان در کشور ما بکار بسته می ‏شود و غارت کردن سرمایه‏ های ملی را آسانتر می ‏کند.

تهیدستی، ناآگاهی می ‏آورد و ناآگاهی، توانمندی ‏های انسان را کاهش می دهد و او را فرومایه و تهیدست می کند. این سخن بمعنای آن نیست که تهیدستان فرومایه‏ اند، بلکه می خواهم بگویم که ناداری و تهیدستی، زمینه ساز همه زشتی ‏ها، ناهنجاری‏ ها و ناسازگاری ‏هاست و تهیدستان هماره در تیررس ناخوشی ‏ها و نابسامانی ‏ها و ناروایی ‏های جهان هستند.

 

در جهانِ زندگان، دستبرد به آنچه ديگران دارند، يکی از کردارهای پايدارِ برآیشی ست. نمونه انسانی اين دستبرد، گرفتن انرژی، ويتامين، پروتئين و نمک های موردِ نيازِ تن، از راه خوردن گياهان و جانوران، يعنی سبزی، ميوه، گوشت و چربی ست. بارآوری گياهان برای خوشداشت انسان نيست، بلکه کوششی طبيعی برای ماندگاری تخمه خودشان در جهان است. هر گياه، در آرامش گياهی خود، انرژی، ويتامين، پروتئين و سازه های زيستی مورد ِ نياز خود را از راه آب و خاک و آفتاب می سازد و همه را در ميوه ی خود که خانه تخمه های آن است، جا می دهد تا آن تخمه ها از هنگام جدا شدن از بوته، ساقه و يا شاخه، تا هنگامی که هنوز در  خاک جا نگرفته اند، موادِ خوراکی کافی داشته باشند. چنين است که تخمه بيشتر گياهان، در ميوه آن هاست. برای نمونه، هندوانه، تخمدان آن ميوه است که خوراک و نوشاک و پوشاک، برای تخمه های نورسته را در خود دارد و تا زمانی که تخمه ها در زمين جا نگرفته اند، زنده و شاداب بمانند. اين همه را، هندوانه در پوسته سختی جا می دهد تا از گزندِ بسياری از جانوران گياه خوار در امان بماند. 

 

اگرچه از چشم اندازِ انسان، تخمه هر هندوانه بخش مزاحم و بيهوده آن پنداشته می شود، اما از ديدگاه هندوانه، آن گوی آبدار و شيرين، توشه راه تخمه های جوان، از هنگام زاده شدن تا زمان جا گرفتن در خاک می باشد. نيز، چنين است مکانيزم گذارِ هسته های سيب و پرتغال و انگور و هر گياه دانه دارِ ميوه زای ديگر. هر گياه، ميوه خود را در پوسته سختی می روياند تا از خورده شدنِ آن پيشگيری کند، برخی اين پوسته را تيغ دار می سازند، مانند دوريان و آناناس و ميوه های کاکتوسی. برخی زهرآگين، مانندِ پرتغال، ليمو، کيوی برخی با پوست سخت و چوبين، چون بادام، گردو و فندق. چندی از گياهان نيز، هسته های خود را تلخ و زهرآگين می کنند.   

 

دستبرد به زندگی و جان و جهان ديگران را، در جهانِ جانوران نيز می توان ديد. برای جانورانِ تک ياخته ای، مانند ميکروب ها، ويروس ها و قارچ ها، زيستن از راه دسترنج ديگران، شيوه ی زندگی ست. اين زيندگانِ ذره بينی، با نشستن برپوست تن گياهان و جانوران و يا راه يافتن به درون تن آن ها، بی هيچ کوششی، آن تن را جولانگاه مفتخوری و خوشزيستی خود می کنند و به زاد و رود می پردازند و کار را بجايی می رسانند که اگر ميزبان کوششی برای نابودیِ آنان نکند، او را از پا در می آورند.

ميکروب ها، ويروس ها، قارچ ها و باکتری ها، تروريست های زيستی هستند که هيچ هدفی جز چريدن بر و يا در تن ميزبانِ خود ندارند.

 

در جهانِ جانورانِ بزرگتر، ديدن دستبردِ هر گياه و جانور به ديگر جانداران، آسانتر است. برخی از گياهان، اين کار را با محروم کردنِ گياهان ديگر از آفتاب، با شاخ و برگ افشانی می کنند و گروهی با پيچيدن به دور ساقه گياهی. گياهانِ گوشتخوار، از آن نيز فراتر می روند و جانوران مهمان را بدام می اندازند و می بلعند. اما جانوران با چيدن ميوه و کندن ريشه و دانه و نيز با دريدن و شکار و کشتارِ جانورانِ، ديگر زيندگان را از ميدان طبيعت بدر می کنند. اگر از چشم اندازِ اخلاق انسانی به اين گونه رفتار ها و کردارهای جانوران بنگريم، در می يابيم که انسان در اين گستره، هولناکترين جاندارِ جهان است زيرا که او گياهان و جانوران ديگر را، آگاهانه به گونه سيستماتيک، برای بهره وری و باربری و کشتار می پرورد. کشاورزی و دامپروری، دو نهادِ انسانی برای دستبرد زدن به گياهان و جانوران در راستای ماندگاری اين جانور است.

 

فراتر از آن، انسان به بهره وری از همگون خود نيز می پردازد. بردگی، بيگاری واستثمار، نمونه هايی از شيوه های انسان در گذارِ تاريخ برای بکار گيری ديگران و کارکِشی از آنان در راستای سودِ خويش است. اين چگونگی اکنون سال هاست که شکلی نهادينه بخود گرفته است و جهان را چنان بازآرايی کرده است که اکنون نيمی از ثروت جهان در دست يک درصد از مردم آن است. چرا؟

 

زيرا که نهادهای اجتماعی که بازتاب رفتارها و کردارهای گروهی انسان اند، نمادهايی از خوی او هستند. خويی که همانگونه که آرامانگرا و آرامش دوست است، خويشتنخواه و خودکامه نيز هست. چنين است که تاريخِ ز يسته ی انسان، هم تاريخ مردمی و مهربانی ست و هم تاريخ جنگ و خونريزی و غارت و استثمار. انسان، جانوری ست که در مقياس برآيشی، بتازگی جنگل زيستی را پشت سر گذاشته است و شيوه زيستی ديگری برگزيده است. از اينرو، خودکامگی و خويشتخواهی و خشونت، هنوز در رده بالای فهرست کردارهای پايدار برآيشیِ او جا دارد. دانستن اين نکته، بايد ما را برآن دارد که بپذيريم مهرورزی و باهمی و نوعدوستی و دموکراسی خواهی و انديشه برابری، خود بخود پديد نيامده اند و ماندگاری آن ها نيز، نياز به نگاهداری و مبارزه هماره دارد. آن يک درصدی که بيش از نيمی از ثروت جهان را در دست دارد، با دموکراسی و برابری نيز ميانه ای ندارد و ناآگاهیِ همگانی و تهيدستی را بهترين شيوه برای نگهداری جايگاه خود در جهان می داند و با آن سخنِ آغا محمد خان قاجار، همگمان است. بازگرديم به ايران.

 

در ايران به گواهیِ تاريخ، شيخ و شاه، در پيوند با تهيدست داشتن و ناآگاه خواهیِ مردم، هماره همدست و همگمان بوده اند و مردم را بزرگترين دشمنان خود می پنداشته اند. اگرچه اين چگونگی تنها ويژه ايران نيست، اما در ايران، با توجه به ثروت و امکاناتِ آن کشور، هميشه ابعاد فاجعه باری داشته است. در ايران، غمِ نان تاکنون هرگز در هيچ دوره ای از ميان نرفته است و به تاريخ نپيوسته است. در اين دوره، غم آب نيز دارد به آن افزوده می شود. 

 

گفته ‏اند که؛ "شکم گرسنه کافراست." این بدان معناست که انسانِ گرسنه، آمادگی بیشتری برای تن در دادن به کارهایی که دیگران از آن سر بازمی زنند، دارد. شاید آغا محمد خان با آگاهی از این چگونگی‏، مردم را گرسنه و بی‏سواد می ‏خواست و می داشت، زيرا که گرسنگان، مانند موم در دست حاکم نرمش پذیر و شکل گيرند.

 

 

از این دیــــدگاه (بخش بیست و یکم) 

روندهای زیست پرداز سکولار

 

 

115. روندهای زیست پردازِ ســــکولار
 

اگرچه در گستره ی سیاست، سکولاریسم سیاسی، گفتمانی درباره جدایی دولت از مذهب است، اما از چشم اندازِ رفتار شناسیِ تاریخی، سکولاریسم شیوه نگرشِ مدرن به هستی ست. نگرشی که از دیدگاهِ آن، انسان پالایشگر، ویرایشگر و آرایشگر جهان می ‏تواند و باید باشد. نگرشی که از خِرَد انسانی مایه‏‏ ور است و انسان را تنها دارنده و راننده هشیار هستی می ‏شناسد. از چشم ‏انداز ِدیگر دیدگاه‏ ها، انسان نیز چون دیگر پدیدارهای گیتی، در چنبر نیروهای ماورایی اسیر است. گاه این نیرو، خدایی تواناست و گاه سرنوشت و یا شانس و یا اختران آسمانی و گهگاه خداواره‏ هایی زمینی. این نیروها، انسان را از تلاش خود-خواسته باز می ‏دارند و هماره یادآور این نکته می شوند، که تنها راهِ رستگاری، دلسپاری بدانان و پیمودن راه آن هاست. کسی که به بودن سرنوشت ایمان دارد، کوشش در کارگردانی زندگی و رویدادهای آن را بیهوده می‏ داند و برآن می ‏شود که؛ "هرچه باید شود، آن خواهد شد". برای وی کوشش در دگرگون کردن زندگی، رویایی کودکانه است.

 

از این راستا، انسان مدرن، چشم اندازی سکولار دارد، زیرا که در فهرست ویژگی های نگرشِ مدرن، زمینی، زمانی و انسانی در بالاترین رده جا گرفته اند. از اینرو، به گمان من، سکولاریسم دینی و یا دینِ مدرن، نه داریم و نه می توانیم داشته باشیم، همانگونه که سبزِ بی رنگ و یا خوابِ بیدار. انسان سکولار، جهان را میدان آزمایش ‏ها و رزمایش‏ های خود می ‏داند و برآن است که همه پدیدارهای هستی ترکیب و یا آمیزه‏ ای از عنصرهایی ست که در جدول مندلیف آمده است. رفتارهای گوناگون این سازه‏ ها تنها در چارچوب قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی پژوهش پذیر است. جهانِ این گونه نگرش، از وجود خدا و دیو و فرشته تهی ست و نگرنده آن نیز، تنها خود را یگانه نیروی آگاه و آزاد در جهان می‏ داند و بی هیچ هراس و واهمه‏ ای به بلنداپست آن سرک می ‏کشد و آن را به گونه ‏ای که دوست می ‏دارد، دگرگون و بازآرایی می ‏کند.

 

بله، انسانِ سکولار، تنها انسانی ست که در پرتو خودباوری، به خود و به جهان هدف می‏ دهد. در نگرش ‏های دیگر، هدف ‏ها افسانه ‏ای ست. یکی می ‏خواهد انسان را به "کمال" برساند و دیگری نوید بازکردن "چشمِ دل"، به او می ‏دهد.
پنداره ی "جهان- برای- انسان"، که زمینه ساز نگرش سکولار است، رویدادی تازه در گستره گیتی ‏ست. این رویداد با دگرگون کردن جهان، پس از انقلاب صنعتی اروپا، روندهای تازه ‏ای در زیست- سازه‏ های انسان پدید آورده است که دیگر هرگز واپس راندنی نخواهند بود. این اندیشه که انسان، دارنده جهان و فرماندار آن است، همه رفتارها و کردارهای جهانیان را چنان دگرگون کرده است که می توان انسان سکولارِ مدرن را گونه دیگری از انسان در مقایسه با پیشینیان او دانست. انسانی که خواستن برايش توانستن است و دانايی را تنها رازِ توانايی می داند.

 

روانشناسان برآن اند که ساختارِ روانیِ انسان را، باورها و پذیره های فرهنگی اش کارا می کند. گاه باورِی ساده، می تواند کردارهای ما را چنان دگرگون کند که بازنگری کردارهای پیشین را برایمان مایه سرافکندگی کند. نمونه این چگونگی، پذیرشِ چیزی بنام "میکروب" است. از هنگامی که وجودِ میکروب در بسیاری از سرزمین ها، پذیرفته شده است، کمتر کسی از شیوه های نابهداشتی گذشته پشتیبانی می کند. این پذیره ی ساده که، "چیزی بنام میکروب در جهان وجود دارد که سرچشمه همه بیماری هاست"، یکی از هزاران باور و پذیره مدرن است که چیزی بنامِ "نگرش مدرن انسان" را پدید آورده است. این باورها، شیوه ها و روندهای تازه ای را پی می افکنند که انسان، زندگی و جهان را، هماره در ذهنِ ما بازتعریف می کنند. این هماره بازتعریفی، یکی از ویژگی های فرهنگیِ جهان مدرن است که هماره رونده و دگرگون شونده است. 

 

نمونه ای از بازتاب های فیزیولوژیکِ این چگونگی، افزایش ناگهانی سن انسان است. در سده شانزدهم میلادی میانگین سن در انگلستان ٣۰ سال بود اما امروز به بیش از ٨۰ سال رسیده است. در آن روزگار، از بیست فرزند هر خانواده انگلیسی، تنها سه نفرشان به ۲۰ سالگی می‏ رسیدند، اما امروز از هر هزار کودک، تنها چهار نفر در زیر بیست سالگی به مرگ طبیعی از جهان می ‏روند. در امریکا، مرکزِ سرشماری پیش بینی کرده ‏است که در سال ۲۱۰۰ میلادی نزدیک به پنج ملیون و سیصد هزار نفر سالمند ِ صد و چند ساله در آن کشور خواهند زیست. این روندهای زیستی، بازتاب نگرش انسانی ست که مهار زندگی خود را در دست گرفته است و در پی زندگی جاودان و بی بیم و دهشت و مرگ می گردد. 

روند دیگری که با هنگامه مدرنیسم همزمان بوده است، افزایش روز‏افزون قد و وزن مردان وزنان در کشورهای صنعتی ‏ست. پژوهش‏ های چندی در این باره نشان داده است که قد و ورزن مردم در اروپا و امریکا در سه نسل گذشته رویش چشمگیری داشته است و در هر دهه، چند سانتیمتر به میانگین قد و چند کیلو به میانگین وزن انسان اروپایی افزوده شده است. چند پژوهش دیگر نیز نشان داده است که سنِ کردارهای جنسی در انسان اروپایی در دویست سال گذشته افزایش یافته است و اکنون کارایی جنسی در
ششمین و هفتمین دهه ِ زندگی، در هیچ یک از کشورهای صنعتی جهان شگفت‏ آور نیست.

این روندها را من "روندهای زیست- پردازِ سکولار"
۱، می نامم. اهمیت این چگونگی در آن است که پنداره ‏ای ذهنی (اندیشه انسانِ سکولار، که در آن انسان خود را همه کاره ی زندگی خود و جهان می داند)، کلید دگرگونی در پدیداری زیستی ( قد و وزن) می ‏شود. باور همگانی در گستره زیست شناسی هماره برآن بوده است که فرهنگ و رفتارها و کردارهای فرهنگی، همه بازتاب هایی از ژرفساخت روانی انسان است و ریشه در ذات ماندگاری جوی او دارد. برای نمونه، زیست شناسان برآن اند که اگر مهربانی و انسان دوستی و امنیت و آسایش و آبادی و آزادی و شادی در همه فرهنگ ‏ها ارزشمند و ستودنی‏ ست، برای آن است که همه این ‏ها به ماندگاری بیشترِ انسان در جهان و سازگاری بهتر او کمک می ‏کند، پس طبیعت، پرورش این گونه رفتارها را میدان می ‏دهد. نیز اگر کشمکش و ستیز و آتش سوزی و درد و شتاب و کلافگی و آسیمه ‏سری بد است، برای آن است که این همه، انسان را به مرگ نزدیک می ‏کند. از اینرو، زیست شناسان، طبیعت انسان را سرچشمه رفتارها و کردارهای فرهنگیِ او می‏ دانند و پیوند میان طبیعت و فرهنگ را خیابانی یکسویه، از طبیعت جانوران به زندگی فرهنگی آنان می‏ پندارند. اما روندهای زیست پردازِ سکولار نشان می ‏دهند که پنداره ‏های انسانی نیز می ‏توانند زمینه ساز دگرگونی‏ های زیستی شوند.

پیدایش روندهای زیست پرداز ِسکولار، ریشه در نگرش انسان مدرن به هستی دارد. هنگامی که انسان دریافت که تن او نیز پیرو قوانین طبیعی جهان است، توانست با سالمتر کردن گستره زیستِ خود، پروار کردنِ تن
پرداختِ آن را در راستای سازگاری و ماندگاریِ بيشترِ خود در جهان، آسانتر کند. آگاهی از وجود زیانزايانی چون میکروب‏ ها، ویروس‏ ها و قارچ‏ های میکروسکوپی، سبب شد که آب را تصفیه کند و خورا ک را از دسترس آنان دور بدارد و با پاکیزه‏ داری تن و خانه و شهر و بیابان و جنگل، میدان را برای ماندگاری نسل خویش در جهان بازتر کند و همه گیاهان و جانوران را نیز در راه بهزیستی خود بکار گیرد و از برگ و دانه و گوشت و تن آنان بخورد و بپوشد و بر سن و وزن و قد خود بیفزاید.

گفتنی‏ ست که روندهای زیست پرداز سکولار، یعنی افزایش سن و قد و وزن، توقع وچشم اندازِ انسان، تنها ناشی از پیشرفت‏ های دانش پزشکی نبوده است، بلکه پیدایش آب لوله کشی و کُنترل فاضلاب شهری، پیدایش دستگاه‏ های سرد و گرم کن مانند، آب- گرم- کن و بخاری بی دود و شوفاژ و کولر و یخچال و فریزردر خانه‏ ها و مهمانخانه ‏ها و کارخانه ‏ها و جاهای همگانی و بیرون بردن پسمانه ‏ها و خاشاک و خاکروبه از شهر و نیز آگاهی مردم از وجود میکروب و ویروس و بهبود بسته بندی و نگهداری بهترِ خوراک و نوشاک و پیدایش بیمه را نیر در این روندها باید بسیار کارساز دانست.

روندهای زیست پردازِ سکولار، روندهایی هدفدارند و می‏ توانند انسان را تا آنجایی که شدنی ست، در جهان ماندگار و سازگار و پایدار بدارند. این روندها تازه در آغاز راه هستند و دست یابی بیشتر انسان به رازهای ژنتیک یاخته ‏ها سبب خواهد شد که انسان در آینده ‏ای نزدیک بتواند با پردازش ژن‏ های خود، بسیاری از مرزهای طبیعی را بشکند و بر توانایی ‏های خود بیفزاید. نیز با گسترش ژن‏- درمانی، ای بسا که در آینده‏ای نزدیک، بسیاری از دردهای بی ‏درمان کنونی را درمان کند و زمینه پیدایش آن ‏ها را سال‏ ها پیش از بروزشان از میان ببرد.

امروزه با بررسی کارایی ژن ‏های هر جانوری، به آسانی می‏توان لغزش ‏ها و پرتگاه ‏های آینده آن ‏ها پیش بینی کرد و سال‏ ها پیش از رسیدن سن هر ژن به لبه آن پرتگاه‏ها، به رویئنه سازی آن پرداخت. برای نمونه، اگر ساختار ژنتیک کسی از دریافت و برداشت ویتامین یا کلسیم و یا آهن از خوراک وی ناتوان است، می‏توان دریافت که این کمبود در آینده به چه بیماری‏ هایی کشیده خواهد شد. با دریافتن این چگونگی، می‏توان به پیشگیریِ زمانمندِ آن پرداخت. همچنین می‏ توان ژن‏ های بدخیم بیماری‏ زا را شناسایی کرد و آن ‏ها را از فهرست ژن‏ های نسل‏ آینده بیرون زد. فراتر از آن‏، با ژن پردازی می ‏توان برخی از ویژگی ‏های فیزیکی کودک آینده خود را برگزید، یعنی که رنگ چشم و مو و پوست و بسیاری دیگر از ویژگی ‏های تن او را بدلخواه خود ساخت.

بله، انسان کنونی در پگاه روزگار ژن پردازی می ‏زید و راه دور و درازی در پیش دارد. هنوز این دانش در اوان راه خویش است و از الفبای آغازین خود فراتر نرفته است. این رشته با شناسایی بازتاب ‏های کارکرد ژن‏ ها برتن انسان، به نقش آن ‏ها در ساختار روانی وی نیز خواهند رسید تا تومار ناخوشی ‏های روانی انسان را درهم بپیچند. از هم اکنون پژوهش‏ های بسیار شگفت و ارزنده ‏ای درباره پیوندهای خوراک و نوشاک و ژن ها و زیسبوم زیندگان، نشان داده است که با مدیریت برنامه خور و خوابِ خود می ‏توانیم بر بسیاری از نگرانی ‏ها، آسیمه سری ‏ها، دلواپسی ‏ها و واهمه ‏های بی نام و نشان چیره شو یم. در آینده با پیشرفت‏ های بیشتر رشته ژن- درمانی که شاخه ‏ای از درخت دانش ژن پردازی ست، درمانگری تن و روان انسان و جانوران تعریف‏ هایی دوباره خواهد یافت. اگر چنان شود، انسان ناگزیر از بازتعریف زندگی مهارپذیر خود در جهان نیز خواهد شد.

ساختار ژنتیک انسان از آغاز برآیش وی تا کنون، ساختاری طبیعی بوده است که تنها در واکنش به نیازهای زیستبومی وی اندک، اندک شکل گرفته است. این ساختارِ واکنشی، در آینده در راستای گزینه‏ های فردی، بازسازی و بازپردازی خواهد شد و انسان را چونان الماسی که در کارگاه گوهر تراشی، ویرایش و پیرایش و آرایش می‏ شود، در بازپرداختِ ژنتیکِ جان و تن خود توانمند خواهد کرد. من از هم اکنون روزی را می‏بینم که آیندگان، زمان ما را روزگار "آدمیانِ طبیعیِ ناپرداخته" خواهند خواند، آنسان که ما پیشینیان را گاه، مردمانی "دقیانوسی" و "قرون وسطایی" و "عصرحجری" می ‏خوانیم .

..................................................................
۱. البته در دانشِ زيست شناسی، گفتمانی بنام روند سکولار (Secular Trend) هست که اشاره به روندهای کُند و پیوسته در زیست شناسی دارد. اما آنچه من در اینجا می گویم، درباره بازتاب نگرشِ سکولار در برآیندهای زیستی ست.

٣. "واهمه ‏های بی نام و نشان " نام کتابی از زنده یاد غلامحسین ساعدی ست که من آن را در اینجا برای نگرانی‏ های ذهن -  آزاری که نه نامی برای آن ‏ها می ‏توان یافت و نه ردپای آن ‏ها را می ‏توان در زندگی پی گرفت، آورده ام.

 

***

116. اژدرهاکِ تلخ جان

 

می دید، اما درک نمی‏ کرد. می خواند، اما در پایان همه می دانستند، (خودش هم شاید)، که کور خوانده ‏است. می شنید، اما آنچه را نمی بایست. یعنی براستی گرفتاری بنیادی اش، سردرگمی در باره "بایدها و نبایدها"، بود. هر بایدی که او می فرمود، نمی ‏بایست و نمی ‏شد و نبایدهای همیشه در راه، برای او بسیار چشم آزار و آهناک بود. جهان اش به راهی می رفت و اوـ با آنکه فرمانش را در دست خود می ‏پنداشت - به راهی دیگر. ناخودآگاه به "عاقبت به خیری"، می اندیشید و این که به گمان خود عاقبت به خیر نشده بود.  

هرگز جهان را این گونه نخواسته بود و اکنون خود فرماندار زشتی ‏ها و پلشتی ‏ها شده بود. یکی از گرفتاری ‏های بزرگ انسان این است که وجدانش در اوج خود فریبی نیز، ساز ناسازی سر می‏ دهد. بله، درست گفته اند که؛ وجدان تنها دادگاهی است که نیاز به داور ندارد. انگار که به چشمه آب زندگی رسیده بود، اما هرچه که بیشتر می ‏کوشید، کمترمی ‏نوشید و راه بازگشتی نیز نمی ‏یافت. بخشی از زیبایی روزگار گذشته، در دور از دسترس بودنِ آن است و این که بازگشت بدان ناممکن است.

به گذشته می ‏اندیشید و می پنداشت که تنهاتر از پیش است و تهیدست تر. با کلاف درهمِ نیازهای مبهم خود، تورینه ای رنگین از خواب و خیال می بافت تا مردم را به "تحیر و تکبیر"، وادارد. گاه از مفتول واژگان، گویواره هایی از نفرت و نیرنگ بسوی مردم پرتاب می ‏کرد. انگار که در ذهنِ خود، کلید قفل ‏های شکسته را می‏ ساخت.

اما اکنون زندانی تزویرِ خود بود، در پیچه ای ازتورینه ای از پیش تافته. اژدرهاکی تلخ جان و خشمگین و خروشنده برهرچه خواب و خیال فرداساز، با تازیانه ‏ای در دست. تا آب از آب تکان نخورد و آسمان هماره باردارِ شبی بی ‏فردا باشد.

خشمگین و خروشان و خراشناک، به زباله دان تاریخ اندر می ‏شد، بی که بداند.

 

***

 

117. شـاعرانگیِ ایرانیان

 

بتازگی داریوش شایگان درآخرین کتابش، "پنج اقلیم حضور" ، به پدیده ای بنامِ، "شاعرانگیِ ایرانیان" پرداخته است و آن را یکی از ویژگی های مردم ایران خوانده است. وی درباره نوشته است؛

 

"شالوده این مقالات، براساس زاویه دید من نسبت به خصلت شاعرانگی ایرانیان پی ریزی شده است؛ بر محور این پرسش که ارج و منزلت ایرانیان در قبال بزرگان ادبشان حاصل چه برداشتی است؟ پیوند و ارتباط درونی این مردم با شاعران بزرگشان از چه سنخ است که چنین به اعماق سرشتشان رسوخ کرده و سایه ای سنگین بر کل جهان بینی آنان افکنده است"

 

شاعرانه پنداشتنِ ذهنیتِ ایرانی، پنداره ی تازه ای نیست. از زمانی که خواندن و نوشتن، پس از برپایی نهادی که اکنون آموزش و پرورش خوانده می شود، در ایران فراگیر شد، ایرانیان شاعر پیشگی را یکی از ویژگی های خود قلمداد کردند و ایران را - از زبان بیگانگان - "کشورِ گل و بلبل" خواندند. از آن زمان تاکنون، این پذیره ی عامیانه، چنان جا افتاده است که دیگر هیچ کس آن را به پرسش نگرفته است . چندی از پرسش هایی که در این باره می توان کرد این هاست:

1.     شاعرانگی یعنی چه؟

2.     ویژگی های آن کدام است؟

3.     چرا ایرانیان ذهنیتی شاعرانه دارند؟

4.     این شاعرانگی از کی و کجا و چرا و چگونه در ایرانیان پدید آمده است؟

5.     آیا ملت های دیگر نیز از این ویژگی برخوردارند؟

6.     اگر پاسخ منفی است، چرا؟

7.     اگر این ویژگی وجود دارد، سود و زیان آن برای ما چیست و چرا باید درباره آن گفت و نوشت؟

 

اما جدی نگیریم. جریان از این قرار است که در فرهنگ های شفاهی، زبان در گستره ی همگانی شکلی موزون و منظوم و آهنگین بخود می گیرد، تا کارایی بیشتری از نثر داشته باشد. آثار موفق و ماندنى در فرهنگ های شفاهی،  آن هایی ست كه زبانزد مردم مى شود. از این رو، در آن فرهنگ ها، زبان و گوش، اهمیت ویژه اى مى یابند. در اینجا، مراد از زبان و گوش، نحوه ساخت و پرداخت سخن و شیوه شناخت و دریافتِ آن است، وگرنه زبان و گوش با پیدایش نگارش مكانیزه (چاپ)، اهمیت خود را از دست نداه اند.

 

مکانیزم فیزیولوژیکِ این چگونگی آن است که چون حافظه شنیدارى انسان (Auditory Memory)  گنجایش حفظ همه شنوده ها را ندارد، ذهن انسان ناگزیز از فشردن پذیره هاى وارده و سپردن آنى آن ها به حافظه ی مفاهیم (Semantic Memory) است. پس از پایان یافتن این پروسه، پذیره هاى ذهنى با شتاب، از حافظه شنیدارى زدوده مى شود. حافظه شنیدارى معنای هر واژه را از سخن برمى دارد و شکل نوشتاری هر واژه و آوای آن را كه جام هاى تهى هستند، به دست فراموشى مى سپارد. از این رو، بازگفت هر مطلب شفاهى، نیازمند به كاربُرد واژه هاى تازه براى انتقال مفهوم آن مطلب است.

 

با توجه به چگونگى كاركرد این حافظه، مى توان دریافت كه گرفتارى اساسى ادبیات شفاهى، حفظ هر اثر در شكل نخستین آن است. از این رو، از بر كردن، بزرگ ترین تكنیك دانش اندوزى در هر فرهنگ شفاهى ست. چنین است كه در گذشته، یادگیرى سرودهاى مذهبى نه تنها موجب پاداش آن جهانى پنداشته مى شده است، بلكه از ویژگی هاى اهل علم و ادب نیز به شمار مى رفته است. حافظ نیز خواندن قرآن با چارده روایت را مایه افتخار خود مى دانسته است و شاید از همین رو نیز حافظ تخلص مى كرده است.

 

برای نمونه، می توان گفت که شعر حافظ، شعر ذهن و حافظه شفاهی ست. این ذهن و حافظه تفاوت های بسیاری با ذهن و حافظه نوشتاری دارد که پس از پیدایش صنعت چاپ پدید آمده است. در فرهنگ شفاهی، نه تنها نگهداری متن هیچ اثری به گونه ی نخستین آن ممکن نیست، بلکه گویش ها و پس زمینه های ارزشی هر قوم نیز، سبب دگرگونی متن و پیدایش روایت های گوناگونی از آن می شود. از این رو، ساختار و بافت زبان در ادبیات شفاهی، نیازمندِ شگردهایی برای کاهش زیان گویش ها نیز می باشد.

 

اگرچه، حافظه شنیداری انسان، گنجایش انباردن همه داده ها را ندارد، اما گاه می توان، با کاربرد ترفندهای ویژه ای در ساخت و پرداخت زبان، سخنی را واژه به واژه به خاطر سپرد. شاید کاربرد این شگردها، که در پرتو آموزه های تاریخی شکل گرفته است، باعث به کار افتادن مکانیزم های پیچیده دیگری در شبکه حافظه انسان می شود.

 

شعر حافظ سرشار از این ترفندهای ادبی ست. وی، بی تردید، شیفته شیوایی زبان قرآن که نوشتاری برای ذهنیت شفاهی ست،  بوده است و از صنایع و بدایع آن در شعر خود بهره برده است. بیشتر صنایعِ بدیع قرآن را، که نزدیک به یکصد گونه دانسته اند، در دیوان حافظ می توان یافت. نمایان ترین این صنایع این هاست: استعاره، انسجام، ائتلاف لفظ، ایجاز، ایهام، ارسال المثل، اشتقاق، ترصیع، تسجیع، تلمیح، تمثیل، تشبیه، تسمیط، تقابل، تکرار، توزیع، تناسب، جناس، تضاد، تقسیم، تنقیص، کنایه، ردالعجزعلی الصدر، مقارنه و مراعات النظیر .

این صنایع، نه برای آذین بندی سخن، که در پی برآوردن نیازهای ذهن و زبان حافظه شفاهی پدید آمده است. برای نمونه، چون حافظه شنیداری انسان گنجایش نگهداری بیش از سه تا چهار شماره را ندارد، انسان، پس از شنیدن سطری ده واژه ای یا شماره تلفنی ده رقمی (0253429718)، تنها می تواند دو یا سه واژه و یا شماره نخستین را به یاد بیاورد. اما اگر، با توجه به این ویژگی حافظه، همان شماره نُه رقمی را به سه گروه شماره سه رقمی بخش بندی کند، یادگیری آن بسیار آسان تر می شود. برای نمونه، یادگیری این شماره رقمی، را مى توان، با نوشتن آن بدین گونه، ذهن پذیرتر ساخت: 0253- 429-718.

چنین است که شماره تلفن های شهرهای بزرگ را این گونه گروه بندی می کنند. وزن، دارای چنین نقشی در نظم  است. انباردنِ  جمله ی زیر در حافظه، نه تنها دشوار است، که شاید بیهوده نیز بنماید:

ای پناه و تکیه گاهِ لحظه های زیبای پرشکوه و پرعصمتِ خلوت و تنهایی من".

 

اما کاربرد وزن و ترفندهای ادبی، نه تنها آن را زیبا و معنادار می کند، بلکه آن را حافظه پذیر نیز می نماید:

 

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پرشکوه

تنهایی و خلوت من

 

خوان ثالث)

 

ذهن انسانِ سالم، آوای آهنگین را دوست دارد. ترنم آوای آهنگین و موزون، گشاد و بست ذهن را سبب می شود و انسان را طراوت و تازگی می بخشد. کُنش های فیزیولوژیک تنِ جانوران، مانند خیزش و ریزش خون در رگ ها، فرودم و بازدم، حرکت قرینه ها و انحناهای بدن، همگی پیرو آهنگ های ویژه خویش اند. هماوایی سخن آهنگین با آهنگ های درونی، نه تنها دل انگیز است، بلکه بسیاری از کُنش های بدن را نیز، کُند و تُند می کند. از این رو، خوشه چینان، خرمن کوبان، بنایان، آهنگران و کارگران دیگر، در هنگام کارِ تکراری و ريتميک، دم می گیرند و آهنگ آن را با کوشش های خود هماهنگ می كنند. دوست داشتن آوای آهنگين سبب شده است که بسياری در گذارِ تاريخ، سخنان موزن و منظوم را خوش بدارند و آن ها را شعر بدانند. اما لذت ناشی از دريافتِ گوهرِ شعرِ خيال انگيز، از جنس ديگری ست.

 

 

نقش صنایع ادبی، گذشته از دلپذير کردن سخن، بالا بردن کیفیت موسیقیایی هر منظومه و آسان پذیر نمودن آن برای حافظه شنیداری نيز هست. با این حساب، روی دیگرِ این سخن که ایراینان ذهنیتی شاعرانه دارند، این است که ایرانیان ذهنیتی شفاهی دارند. این چگونگی در فرهنگ های همه ی سرزمین هایی که خواندن و نوشتن به تازگی در آن ها فراگیر شده است، وجود دارد و ویژه ایران نیست. نگاهی به کشورهای همسایه ایران، برما آشکار خواهد کرد که گرایش به سخنان منظوم و آهنگین، که ما به خطا آن ها را شعر می نامیم، در همه آن کشورها نیز وجود دارد. از ارجمندی غزل و قصیده در سرزمین های عربی گرفته تا مجالس نقالی و قوالی و غزلخوانی در ترکیه و هند و پاکستان.

 

هر فرهنگ، مکانیزم خودبانی ويژه ای دارد که کارِ آن برتر نشان دادن آن فرهنگ، از فرهنگ های دیگرِ جهان، در ذهنِ دارندگان و کاربران آن است. این مکانیزم سبب می شود که کاربران ِ هر فرهنگ، افسانه های چندی، درباره ی بهتری و مهتری فرهنگ خود بسازند. این سخن عامیانه نیز که ایرانیان ذهنیتی شاعرانه دارند، یکی از آن سخنان افسانه ای ست که هنر را نزد ایرانیان می داند و بس.

 

 

 

 

بخش بیست و دوم

تمدن، فرهنگ، پذیرش مدارا با دیگران است
 

تمدن، فرهنگِ پذيرشِ مدارا با ديگران است.

اگر تمدن را داشتن و پذيرشِ پيش نيازهای زندگی شهری تعريف کنيم. آنگاه می توانيم بگوييم که تمدن، فرهنگ پذيرشِ مدارا با ديگران، بويژه ناآشنايان و همزيستی هنجارمند و بی ستيز با آنان است. زندگی گروهی نياز به هنجارهای ويژه ای دارد که يا ريشه در ساختارِ ژنتيک جانوران گروه زی دارند، مانند؛ زندگی بسياری از پرندگان، مورچگان و گرگ ها، و يا از نهادهای اجتماعی مايه ور می شود مانند، رفتارها و کردارهای اجتماعی انسان. جامعه جانوران، بی که آن ها بخواهند و يا بدانند، هماهنگی و نظمی اُرگانيک دارد که هدفِ آن برآوردن نيازهای همه ی افرادِ گروه است. آن هماهنگی، هرگاه نيز که برهم زده شود، خودبخود گرايشی به بازگشت بسوی ساختار آغازينِ خود دارد. جامعه انسانی نيز، در بررسی نهايی، برآيندی از کردارهای پايدار برآيشی اوست، اما فرهنگِ رفتاری آن، بسی بازتر و آزادتر از جامعه جانورانِ ديگر است. انسان نيز، چون ديگر جانورانِ گروه زی، به آسانی می تواند در گروهِ کوچکِ همخونِ خود، با خويشاوندان اش بزيد و از سودی که زندگی گروهی دارد، بهره مند شود. اما زندگی با ديگران، در گستره بزرگتری بنام شهر که در آن رشته ی پيوند مردم، حقوق شهروندی آنان است، کاری بسيار دشوار و ناطبيعی ست. پژوهش های برآيش شناسی نشان داده است که انسان می تواند در هر زمان، با نزديک به 54 نفر، دوستی و مراوده و نشست و برخاستِ سودمند داشته باشد و هر شماری فراتر از آن، به دوستان فيسبوکی انسان مانند می شوند که می توانند دوستانی بيگانه باشند که ما نه آن ها را ديده ايم و ای بسا که هرگز نيز نبينيم و نشناسيم.

 

زندگی گروهی قبيله ای که تاريخی چند ده هزارساله دارد، زندگی ساده ی گروه های همخون انسانی ست که قوانين درونگروهی هريک، ريشه در تجربيات سودمندِ زيستبومی و خواهش های غريزی آنان دارد. در اين شيوه زيستی، مفهومِ "خودی" با چشمداشت به حضور مردمِ قباِيِل ديگر تعريف می شود. ديگرانی که ناخودی و بيگانه پنداشته می شوند و کاربردِ گذشت و مدارا در پيوند با آنان، تنها در جايی که سودی برای قوم و قبيله خودی داشته باشد، پسنديده است. اما هنگامی که انسان از خاک و خون می گذرد و به فرهنگِ شهروندی می رسد، ناگزير از همزيستی با افراد و گروه های ديگری ست که سود و زيان همگونی با آن ها ندارد. اين چگونگی، نياز به آگاهی از حضور ديگران و پذيرش حقوقٍ شهروندی آنان دارد. تا زمانی که کسی از حضور ديگران در جهان، با حقوقی همانندِ خود آگاه نباشد و آنان را لولندگانی فرودست تر از خود بداند، هرگز آنان را حقوقمند نيز نمی تواند بپندارد و به نياز به رواداری با آنان نمی انديشد. چنين است که می گويم؛ تمدن، فرهنگ پذيرشِ مدارا با ديگران، بويژه ناآشنايان و همزيستی هنجارمند و بی ستيز با آنان است.

 

تا زمانی که مردمان سرزمينی، آگاه از حضور يکديگر در آن سرزمين نباشند، تاريخ در آن سرزمين، تنها روايت خيز و ستيز و گريز، ميان گروه های انسانی همسايه، يعنی قبيله ها، آل ها، ايل ها و سازمان ها خواهد بود. اين چگونگی در روزگار کنونی، شکل تراژيک و دهشتناکی بخود گرفته است. کشتارهای سال 67 در ايران را می توان، نمونه ای از اين چگونگی دانست که در آن گروهی، با انکارِ گروه های ديگر، دست به ريشه کن کردن آن ها زد. اين رويدادها نشان از فرهنگ جنگل زيستی دارند و شوربختانه هر روز بر دامنه گستره آن ها در جان افزوده می شود.  

 

***

 

119. تلفن کردنی ست یا زدنی؟

بسیاری از واژه هايی که در زبان فارسی در سده گذشته در برابر واژه های بیگانه گذاشته شده است، بر زیبایی زبان فارسی افزوده است. مانند این ‏ها:

فرمان، خودرو، سگدست، دنده، شیلات، نیمکت، مبل، سرویس، میل لنگ، کنکور، کلیدی، آتش نشانی، بهداشت، نیروی دریایی، جیبی، دفتر، اداره، بایگانی، جراحی، پس انداز، ناخودآگاه، فرافکنی، منحنی زنگوله، انتشارات، ادیتور، چاپ، عینک، فکل، گِل گیر، ناخن گیر، پیشداوری، فرودگاه، هواپیما، دکل،بستنی، کلانشهر، گرته برداری، رايانه، نرم افزار، دمنوش، پول شویی و....

برخی از این واژه ها، چنان در زبان فارسی جا افتاده است که پنداره ی این که روزی در زبان ما نبوده است، دشوار می نماید، مانند؛
استکان، اديتور، بهداشت، سرويس، دفتر و بایگانی. برخی نیز چنان زیبا ساخته شده است که پنداره های ذهنی آن ها ایرانی ست، مانند؛ سگدست، فرمان، آتش نشانی، هواپیما و فرودگاه. برخی نیز از واژه اصلی زیبا تر است، مانند واژه "جیبی" در کتاب جیبی. این واژه را در برابر کتاب های G.B. آورده اند که مخفف General Books، است که در زبانِ انگليسی معنای ديگری دارد. این کتاب ها در قطع رقعی چاپ می شود و چون در جیبِ کت، جا می گیرد، در ايران کتابهای جیبی خوانده می شود. 

 
برخی واژه ها نیز در شکل اصلی خود به زبان فارسی راه یافته است و امروزه نیازی نیز به برابر یابی بریا آن ها نیست. نمونه؟ چمدان، اتومبیل، تلفن، تلویزیون، ژندارمری، اتو، سماور، غدغن، یاتاقان، قاپوق، بورس، سیگار، آکادمی، شانس و پارک. این همه بخشی از گرفت و دادهای زبانی در همه زبان های زنده دنیاست. اما آنچه زبان های کاهنده و ناکاره را از زبان های کوهنده ی کارا، جدا می کند، افزایش هماره ی گفتمان های دو- واژه ای و فعل های مرکب است. نمونه این گفتمان ها در زبان فارسی این هاست:   

خود کفا، آتش گشودن، انسانیت، به اندازه کافی، غیر قابل احتراز، اتوبوس گرفتن، اندیشیدن به، بستگی دارد، برای همیشه، فراموشش کن، قابل ملاحظه، قهوه سیاه، هم گرایی، نقدی بر،

این ترکیب ها از راه ترجمه های سست و نادرست به
زبانِ فارسی راه یافته است و اگر چه با گذر زمان در این زبان جا افتاده است، اما دو گرفتاری گریز ناپذیر دارد. نخست آن که واتاب های دستوری آن ها، هنجارهای دستوری زبان فارسی را در هم می ریزد و دیگر این که واژگان دیگری از آن ها نمی توان برگرفت. هر واژه تازه وارد، نه تنها پنداره ذهنی تازه ای با خود به زبان میزبان می آورد، بل، که هنجار دستوری تازه ای نیز در آن زبان می جوید. چنین است که دانش آموزِ زبان فارسی، بدرستی نمی داند که تلفن، "کردنی، است یا "زدنی". استعفا "دادنی"، یا، "کردنی".

 

***

 

120. وَالـتِّينِ وَالزَّنبُور!؟


خانواده انجير، يکی از کهن ترين خانواده های گياهی زمين، از رسته توت هاست که گياه شناسان، تاريخ کشت آن را تا ده هزارسال پيش از ميلاد مسيح رد يابی کرده اند. اين ميوه، نخست در سرزمينی که اکنون خاورميانه خوانده می شود، از درون توت سياه برآمده است و راه خود را از آن رسته گياهی جدا کرده است. برخی از گياه شناسان، برآن اند که انجير، در زمانی نزديک به دويست ميليون سال پيش، در تالاب های جنگلی جنوب فلات ايران بجهان آمده است. هم اکنون نيز، آن بخش از خاک ايران که استانِ فارس ناميده می شود، دارای بهترين انجيرِ ديمیِ جهان است و تا چند دهه پيش، بزرگترين گستره ی چنين ميوه ای در جهان. انجير، در اديانِ ابراهيمی، ميوه آسمانی و مقدسی پنداشته می شود و در تورات و قرآن، از آن سخن رفته است. از اينرو، در فرهنگ پيروان ِ اين دين ها، انجير، جايگاه ويژه ای دارد و در کتاب های کهن آن ها، سودهای فراوانی برای آن نگاشته اند.

 

اما از ديدگاه برآيشی، انجير جايگاه تخم ريزی زنبوران انگلی مانند رنبور مِسی ست. اگر انجير رسيده ی تازه ای را، بگونه ای که در کليپِ لينک (2) آمده است از درخت بچينيد و باز کنيد، آشکارا انبوه زنبورک های نورسته ای را که در آن، در حال لوليدن خواهند بود، می توانی ببينی.

 

داستان اين گونه است که انجير، حلقه ای در چرخه ی زيست ويژه ای ست که نقش آن، بستر سازی برای زنبوران مِسی می باشد. اين زنبورها در فصل گرده افشانی، از سوراخی که در زير هر دانه ی انجير است، بدرون آن راه می يابند و پس تخم گذاری بر روی تخمک های شکوفه انگور، برخی از آن ها را گرده افشانی می کنند. چون زنبورِ مادر، پيش از ورود بدرونِ انجير، بال های خود را از دست می دهد و نيز بينايی ندارد، راه بازگشت به بيرون را نمی يابد. پس درون انجير می ماند و می ميرد. از اينرو در درون هر زنبور، شماری تخم زنبور و کالبد يک زنبور مرده وجود دارد که پس از چندی دگرديسه می شود.

 

همزيستیِ انجير و زنبور، ريشه در نياز آنان بيکديگر دارد. انجير، ميوه ای ست که تخمک های آن در درون پوسته اش می رويند و نمی توانند، گرده گل ها را از راه باد بگيرند. از اينرو، اين ميوه برای ماندگاری نسل خود در جهان، زنبورهای ريزِ مسی را بدرون خود برای گرده افشانی، فرا می خواند و در برابر آن کارشان، بستری ايمن برای تخم گذاریِ آنان فراهم می کند. اين همزيستی سودی بُرد- بُرد برای اين دو جاندار دارد. چنين است که هر دانه ی زنبور، از چشم اندازِ برآيشی، گورِ يک زنبور و گهواره ی زادگان اوست
..............
https://www.youtube.com/watch?v=9DQTjv_u3Vc
https://www.youtube.com/watch?v=IOCpNqB0CWs

 

***

 

121. آبــروی ایــران

وجود و حضور کسانی چون آقایان عباس امیرانتظام، دکتر محمد ملکی، جعفر پناهی، خانم نسرین ستوده و بسیاری از مبارزان دیگری که درون ایران و بیرون از آن، سهی وار و سرفراز در برابر حکومت دیوگون و ددمنشِ کنونی اسلامی ایستاده اند، نشان از آن دارد که اپوزیسیون راستینی نیز هست که هرگز انسانیت و اخلاق و ارزش های ارجمند انسانی را با مزدوری و دریوزگی تاخت نمی زند. این کسان آبروی ایران هستند. گواهی بر این آرمان که درخت راستی همچنان در سرزمین ما بارور است و رشته تابناک عشقی انسانی، میوه های این درخت را به آرمان های مردمی که خواهانِ آزادی و آبادی و سربلندی و شادی ایران اند، پیوند داده است

پس چه باک از این که اکنون لشکری از همزبانانِ ناهمدلِ ما، جیره خوار دولت های بیگانه اند و در راستای سود آنان و زیانِ ایران، قلم و قدم رنجه می کنند؟ چه باک اگر بسیاری از گرگان و گرگ خویانِ، در لباس بره های آشنا، مردم را رمه می پندارند و چنان می نمایند که مهربانانه دلسوز و نگران آنان اند؟ تاریخ جهان پُر از کاریکاتورهای کاراکترهای رسوایی ست که هریک زمانی، چهره ای خوشنام پنداشته می شده است

 

***

۱22. واقعیت و حقیقت

هماره در جهان بوده اند و هستند کسانی که پوست از واقعیت کنده ‏اند و می ‏کَنند. این کار ِ ساده ‏ای نیست و چون ساده نیست، کار هرکسی هم نمی تواند باشد. واقعیت هر پدیده، نمایه رویین آن است. این نمایه، ما را آسان به داوری درباره آن پدیده می‏ کشاند. برای نمونه، درصدِ زندانیان سیاهپوست در آمریکا، به نسبت جمعیت سیاه پوستانِ آن کشور، بسی بیش از دیگران است. این واقعیتِ آماری می ‏تواند ما را به داوری منفی درباه سیاهان آمریکا وادارد و ذهن ما را به این نکته راه بَرَد که، پس شاید سیاهپوستان پرخاشجوتر و قانون شکن‏ تر و جنگلی‏ خوتر از دیگر مردم جهان‏ اند. آنگاه کسی می‏ آید و به بررسی این "اقعیت" آماری می ‏پردازد و با آمارهای دیگری نشان می‏ دهد که این چگونگی از آنروست که در امریکا زمینه برای سیاه‏ پوستان، از پیش از زاده شدن، یعنی از آغاز آبستنی مادر هر نوزاد سیاه ‏پوست تا هنگام مرگ، بسی تنگ‏ تر و دشوارتر ازدیگر گروه‏ های انسانی در آن کشور است. پس آن پژوهنده، ما را با حقیقت آن واقعیت آشنا می ‏کند.

هنگامی که با چنان کاری، پرده از روی واقعیت برداشته می‏ شود، انسان در می‏ یابد که زاده شدن در خانه و خانواده بینوایان و بزرگ شدن در محله‏ تهیدستان و راه نیافتن به کالج ‏ها و دانشگاه ‏هایی که پل‏ های پیوند جوانان و گشاينده ی چشمان انسان و ابزارِ دسترسی به کارهای نان و آبدار است، چه بازتاب‏ های دهشتناکی